سفر ساری با ایران تیم

این سفر، اولین سفر من تو این پنج سال بود که با مهدی نمی رفتم ، مهدی هم دلش آروم نگرفت و با دوستش هماهنگ کرد تا ما رو به ساری برسونه .

وقتی رسیدیم به محل اقامتمون با این صحنه مواجه شدیم و حسابی سورپرایز شدیم .

از بچگی عاشق كاراي خير بودم !

از اينكه بي منت ، بي حقوق ولي با عشق بتونم به بقيه كمک كنم لذت مي بردم .
گذشت و گذشت تا دانشجو شدم و مستقل تر، با اجازه مامان بابا رفتم تو خيريه جمعيت دانشجويي امام علي !

 محيط اونجا يكم مطابق با شرايط و روحيات من نبود

با مترو و طی كردن كلی راه بايد می رسيدم به ميدون اعدام قديم ؛ محيطی كه ترجيح می دادم با چادر ازش عبور كنم .
منو معلم يه تيم از بچه ها كرده بودن ، باهاشون درس كار می کردم

كارمو كه جدي تر كردم و خودمو هفته اي چند روز می رسوندم به مركز، بهم مسئوليت های بيشتری دادن!

از اين كار غرق لذت می شدم كه به خودم اومدم و ديدم فارغ التحصيل شدم ،عاشق شدم ، ازدواج كردم و مثل سابق ديگه نمی رسم به بچه هام سر بزنم !
هميشه و هميشه دلم برای كاری كه آرومم می كرد و روحم رو ارضا تنگ ميشد…

از مهدي خواستم دوباره برم ولي گفت دوست نداره من هر هفته تنها اونجا برم .
و من مثل يه آدم تشنه كه جلوش هی چلوكباب ميذارن، سعي ميكردم تشنگيمو با غذا رفع كنم .

می دونی چی ميگم ؟

هيچ تفريحی و سرگرمی جای اون لذت كمک كردن و كار خير كردن رو در من ارضا نمی كرد !

تا اينكه گذشت و گذشت و من رسيدم به سيما !

سيمای قصه مون كه قبل اينكه درگير خودش شم درگير داستان زندگيش شدم كه چقد سختی و بالا بلندی داشت و باز ادامه می داد .

بودن توی اين تيم بهم روحيه ميده ! 

همه اون تشنگي ها كه توي اين سال ها با خوردن چلوكباب سعی داشتم برطرفش كنم رو با جونو دل دارم توي ايران تيم جبران می كنم .

بودن دركنار شماها كه روحتون انقدر بزرگه برای من معنای واقعی كلمه ” آرامشه ” !