در سفر دو روزه ما به شمال چه گذشت؟

بیست و هفتم اردیبهشت نود و هشت , در یک روز جمعه بهاری ما خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم ماسوله چون مهدی وقتش آزاد بود و ما این فرصت رو غنیمت دونستیم که سفر بریم .

منم شبونه شروع کردم به جمع کردن لباسا و وسیله ها . دو دست مانتو و روسری و دو دست لباس همرنگ لباسای خودم برای مهدی برداشتم که اونجا کلی براتون عکسای خوشگل بگیرم .

حالا نمیدونم چه فازی بود اونشب منو گرفت که رگ کدبانویی و با سلیقه ایم گل کرد ، گفتم بزار مانتو و روسری و تیشرتای مهدیو رخت آویز کنم و کاور بکشم که مثلا چروک نشه و مرتب برسه به ماسوله .

سرتونو درد نیارم ، رسیدیم ماسوله و شب شد که یهو من یاد کاورا افتادم .

گفتم : مهدیییییی ! کاور لباسا که به کمد وصل بود رو برداشتی ؟؟؟

و تا مهدی گفت کدوم کاور زدم تو سرم !

خلاصه هیچی دیگه ، همین شد که عین آدی و بودی توی ماسوله دنبال لباس رفتیم !

جدا از همه ی اینا ، از قشنگی های ماسوله و مهربونی شما هرچی بگم کم گفتم .

از همتون ممنونم همراه های شمالی من