بیست و هشتم آذر نود و نه ، یک روز جمعه پاییزی بود که ما بارمون رو به مقصد مشهد بستیم . وقتی رسیدیم مشهد و رفتیم هتل ، فهمیدیم که شناسنامه هامون رو نیاوردیم و از اونجایی که محرمیتمون محرز نیست بهمون اتاق نمیدن ! هیچی دیگه ، رفتیم پلیس اماکن . آقا پلیسه هم گفت ” زنگ بزنید به پدرتون بدید من باهاش صحبت کنم ” . 

مشهد

به بابا زنگ زدم و تنها چیزی که گفتم ” باباجون گوشی ” بود و بعد گوشیمو دادم به سرهنگ .

پرسید : ” سحر دختر شماست ؟ “

بابام گفت : بله .

” دومادتون کیه ؟ “

بابام گفت : آقای مهدی اویسی .

یعنی من اون وسط هلاک ” آقا ” گفتن بابام شدم

خلاصه ، بعد یکساعت سوال و جواب مشخص شد که قند و حاجی واقعا زن و شوهر هستن  و دوباره به هتل برگشتیم . مدیریت هتل که ما رو می شناخت کلی از ما معذرت خواهی کرد و گفت من اگه اونجا بودم نمیذاشتم اینطور بشه . نه به اینکه هرجا میریم سیسیون هستن نه به اینکه اونجایی که باید باشید نیستید !

برای همه از ته دل دعا کردم و از اونجایی که پرواز برگشتمون کنسل شد ، تونستم بیشترزیارت برم  و چقدر خوشحال شدم که تونستم دوستای مشهدی عزیزم رو هم ملاقات کنم !