قسمت نوزدهم

قسمت نوزدهم ( قسمت آخر )

/
هراز گاهی میرفتم پیش مادرشو باهم صمیمی تر از قبل شده بودیم و راحت تر ح…
قسمت هجدهم

قسمت هجدهم

/
مجبور بودیم بخاطر کار من ، خواهرم و پدرم برگردیم تهران...دست…
داستان ما

قسمت هفدهم

/
تمام هفت خان من خلاصه شده بود تو بابا. بابای سفت و سختی که داشتم و …
داستان ما

قسمت شانزدهم

/
روزای عاشقی واقعی شروع شده بود.دیگه راحت بهم میگفتیم که همو دوست…
داستان ما

قسمت پانزدهم

/
انقدر اون روز گریه کردم ک خوابم برد و نیم ساعت بعد با ویبره گوش…
داستان ما

قسمت چهاردهم

/
شبای قدر تموم شدن و من دیگه بی تحملیم گل کرده بود. دیگه نمیتونستم …

قسمت سیزدهم

/
اون شب قدر به اون شکل گذشت و رسیدم به شب قدر دوم. بهش گفتم م…
داستان ما

قسمت دوازدهم

/
صميميت بينمون زياد شده بود... روز به روز عشق بينمون داشت بيشتر …
داستان ما

قسمت یازدهم

/
همونطور که سمت جاکفشی حرم رفته بودم کفشامو بگیرم زنگ زدم بهش.گفت…
sisi

قسمت دهم

/
ازونجا که مادرش اون حرفارو زده بود یک دلم اروم گرفته بود. از ط…
استانبول

قسمت نهم

/
هم کلافه بودم که چرا گفته اول خرداد قراره حرف دلشو بگه هم از طر…
استانبول

قسمت هشتم

/
تو همون بهبوهه کشمکش با خودمو اون بودم که یکی از بچه های دان…
استانبول

قسمت هفتم

/
روزها و هفته ها ميگذشت و من انگار ازين بازي ديگه لذت ميبردم! چون ديگ…
استانبول

قسمت ششم

/
دیگه کاملا خل شده بودم! نمیونستم از فکرش دربیام...شبا بلند تو ا…
داستان ما

قسمت پنجم

/
فردا صبح بلند شدم برم سركار!اون روز خيلي بي حوصله بودم انگار ان…
قسمت چهارم

قسمت چهارم

/
❤اون روزم رفتم خونه و مثل مريضا افتادم رو تخت.خيلي حس خوبي بود اين كار…
قسمت سوم

قسمت سوم

/
❤ چند روز گذشت، ناراحت بودم و ديگه خسته ازين بازي،نميفهميدم دل…
قسمت دوم

قسمت دوم

/
❤ اون شب رفتم خونه و حرفي نزدم...ولي از خودم تعجب كردم ك چرا او…
قسمت اول

قسمت اول

/
❤ تازه از دانشگاه فارق تحصيل شده بودم.با كسي نبودم و ترجيح …