ولنتاین زیبا

بهش گفتم: سيما ، تو كه يه بار مرگو ديدی و كامل همه لحظات سخت بيماری رو تجربه كردی ، حالا كه اون روزا رو از سرگذروندی ، يه نصيحت بخوای كني ، بهم چي ميگی ؟ 
گفت : يه نفرو ، حتی شده يه نفرو از ته دل خوشحال كن ! 
گفتم : من خيلی هارو خوشحال كردم ولي حالا كه تو اينطوري گفتی انگار به اصل نيكی كردن به همه ی اونا شک كردم …
تو بهم بگو ، كيو سراغ داري كه آرزوي بزرگش رو بتونم برآورده كنم و از ته دل خوشحالش كنم؟
گفت : زيبا رو ميشناسی ؟
گفتم : نه !
گفت : ‌بزرگترين آرزوش اينه كه يک روز من و تو با يک خرس ولنتاين قرمز بريم پيشش .
بيا آرزوشو محقق كنيم !
 

بیست و پنج بهمن نود و نه