مطالب توسط

قسمت نوزدهم ( قسمت آخر )

هراز گاهی میرفتم پیش مادرشو باهم صمیمی تر از قبل شده بودیم و راحت تر حرف میزدیم. یروز رفتم پیشش و باهم حرف زدیم. مادرش میگفت : (خیلی نگرانشم. هرروز که پامیشم میرم اول تختشو نگا میکنم ببینم هست..همش میگم نکنه یه شب من نفهمیده باشم بابات بگه نه پاشم صبح ببینم بچم نیست و […]

قسمت هجدهم

مجبور بودیم بخاطر کار من ، خواهرم و پدرم برگردیم تهران…دستای بابابزرگو برای اخرین بار بوسیدم..خیلی حالم بد بود…میترسیدم دیگه نبینمش….برگشتیم تهران. یک هفته بعده اون ماجرا بابابزرگ فوت کرد…انقدر حال هممون بد بود که حد نداشت…اون طفلیم از غصه من یک کلمه حرف نمییزد…میفهمیدم غصه میخوره و داره از درون اب میشه…ولی خودم داغون […]

قسمت هفدهم

تمام هفت خان من خلاصه شده بود تو بابا. بابای سفت و سختی که داشتم و حالا حالا ها حرف نمیزد…روزای خوشمون با چاشنی استرس جفتمون سپری میشد…حتی استرس اون بیشتر از من بود…ی شب که داشتم باهاش حرف میزدم صدای مادرشو شنیدم که گفت با کی صحبت میکنی؟؟ اونم گفت با من! ازین ور […]

قسمت شانزدهم

روزای عاشقی واقعی شروع شده بود.دیگه راحت بهم میگفتیم که همو دوست داریمو عاشق همیم. با مادرش صحبت کرده بود و همه چیو گفته بود .خودش اینجوری تعریف میکرد که رفته یکراست پیش مادرش و نشسته.گفته مامان من عاشق یه دختری شدم.مادرش شوکه شده گفته خب کیی؟؟من میشناسمش؟اونم گفته بله خوبم میشناسی.میگه رنگش پریده بود […]

قسمت پانزدهم

انقدر اون روز گریه کردم ک خوابم برد و نیم ساعت بعد با ویبره گوشیم از خواب پریدم.دیدم ده بار زنگ زده.سریع رفتم به صورتم اب زدم تا خوابم بپره. گوشیمو دستم گرفتم و همینطور به اسمش خیره شدم.دل اینکه جواب بدمو نداشتم.بالاخره برداشتم.گفت الوو الوو چرا جواب نمیدی؟؟؟گفتم بگو.گفت باشه میگم بهم اجازه بده […]

قسمت چهاردهم

شبای قدر تموم شدن و من دیگه بی تحملیم گل کرده بود. دیگه نمیتونستم دوریشو تحمل کنم. مثل بچه ها بودم که مدام بهونه دارن و دلشون میخواد برن پیش باباشون یا مامانشون…خیلی دلتنگ میشدیم زود زود..میتونم بگم اون از منم بدتر بود…اینو دیگه کامل از رفتاراش حس میکردم…هر یروز درمیون از سرکار به بهونه […]

قسمت سیزدهم

اون شب قدر به اون شکل گذشت و رسیدم به شب قدر دوم. بهش گفتم من میخوام با بابا برم دانشگاه امام صادق. اونجا مراسم خیلی قشنگی داره.گفت منم میام! با کلی ذوق گفتم واقعا؟؟؟؟؟؟؟ وای میای؟؟؟ گفت خوشحال شدی؟؟ گفتم اره خیلی! هرسال ک میرم اونجا همه زن و مردا میتونن کنار هم تو […]

قسمت دوازدهم

صميميت بينمون زياد شده بود… روز به روز عشق بينمون داشت بيشتر و بيشتر جون ميگرفت. خوشحال بودم يهويي عاشقش نشدم. خوشحال بودم كه با درايت و با شناخت روز بروز بيشتر ازش،عاشقش داشتم ميشدم نه يهويي و هيجاني! همه چيز داشت روز بروز بينمون بيشتر پرنگ ميشد و جدايي و دل كندن سخت تر… […]

قسمت یازدهم

همونطور که سمت جاکفشی حرم رفته بودم کفشامو بگیرم زنگ زدم بهش.گفت جانم: گفتم بدووو بدو خودتو برسون توحیاط…بابام داره میاد بدوووو…گوشیو قطع کردم و کفشامو پشتشو خابوندم و پوشیدمشون فقط!! رفتم توحیاط.یک دقیقه بعد دیدم دوون دوون داره میاد.گفت چی شده؟؟؟گفتم هیچی فقط بدو بریم سوار ماشین شیم.تا پارکینگ چند دقیقه راه بود…تا برسیم […]

قسمت دهم

ازونجا که مادرش اون حرفارو زده بود یک دلم اروم گرفته بود. از طرفیم خودش نمه نمه بهم ابراز میکرد عشقشو برام لذت بخش بود ولی اتیش دلمو اروم نمیکرد. دلم میخواست زبون باز کنه بهم بگه! دلم میخواست دیگه انتخابش کنم برای تمام عمرم.دیگه لحظه ای بدون اون نمیتونستم زندگی کنم. واقعا فکرامو کرده […]

قسمت نهم

هم کلافه بودم که چرا گفته اول خرداد قراره حرف دلشو بگه هم از طرفی یجورایی ته دلم قینچ میرفت برای اینکه ببینم قراره خرداد چیکار کنه! همه چیز مثل سابق بود و هرروز با یه گلی شاخه رزی سورپرایز میکرد… روزای خوبی رو سپری میکردیم…هیچوقت یادم نمیره تو همون روزا بود که با دوستام […]

قسمت هشتم

تو همون بهبوهه کشمکش با خودمو اون بودم که یکی از بچه های دانشگاه باهام تماس گرفت و گفت کل بچه های حقوق دانشکده باهم قرار گزاشتن تا همو ببینن، تو هم حتما بیا دلمون برات تنگ شده.قرارو برا آخر هفته گذاشتن. اون روز از صبح بلند شدم و دنبال یه تیپ خوب میگشتم که […]

قسمت هفتم

روزها و هفته ها ميگذشت و من انگار ازين بازي ديگه لذت ميبردم! چون ديگه مطمان شده بودم ك عاشقمه و منو دوس داره ولي نميخواد بگه. داستانمون تبديل شده بود ب ي بازيه هيجان انگيز! منم مث اون ياد گرفته بودم و مث خودش غلغلكش ميدادم تا اونم مُقُر بياد. يوقتايي دلم نميخاس بكه […]

قسمت ششم

دیگه کاملا خل شده بودم! نمیونستم از فکرش دربیام…شبا بلند تو اتاقم آهنگای عاشقانه و اهنگی که خودش برام اون شب گذاشته بود رو میذاشتم.مامانم خیلی چیزی نمیگفت چون هم مادرشو کامل میشناخت و میدونست چه خانواده خوب و نجيبي هستن هم اینکه میدید و فهمیده بود اون ازون بچه مثبتای پاستوریزس و را ب […]

قسمت پنجم

فردا صبح بلند شدم برم سركار!اون روز خيلي بي حوصله بودم انگار انگيزمو از دست داده بودم نسبت به همه چي. عصر كه شد بي رمق وسايلمو جم كردم و سوار ماشين شدم! ديدم صفحه موبايلم روشن شده.دلم ريخت فك كردم خودشه … واقعا ك عشقش عقل و هوشمو برده بود! ذوق زده دولا شدم […]

قسمت چهارم

❤اون روزم رفتم خونه و مثل مريضا افتادم رو تخت.خيلي حس خوبي بود اين كاراش ولي ميترسيدم ديگه.ميترسيدم ازينكه نخواد هيچوقت حرف بزنه.مدام ميگفتم با خودم نكنه هيچوقت اعتراف نكنه به عشقش! صحنه بوسيدن شالم،همش جلو چشمم بود…خدايا الان هركي ديكه بود خودمو ميبوسيد!!اين پسر چقد خوبه كه حتي يكبارم ك دست نزده بمن،شالمو ميبوسه… […]

قسمت سوم

❤ چند روز گذشت، ناراحت بودم و ديگه خسته ازين بازي،نميفهميدم دليل اين كاراش چيه! مدير اموزشگاه چند روز بعدش زنگ زد بهم كه شاگرد معرفي كنه كه برم سركلاسا.بعد از گرفتن شماره شاگرد براي هماهنگي،گفت خب عزيزم خودت خوبي اقاي فلاني (خوده عشق) خوبه؟ گفتم ممنون،از ايشون اطلاعي ندارم چطور؟ گفت اي بابا انقدي […]

قسمت دوم

❤ اون شب رفتم خونه و حرفي نزدم…ولي از خودم تعجب كردم ك چرا اون لحظه تو ماشين اشك ريختم؟!اخه چ قضيه گريه داري مگه اتفاق افتاده بود!؟شيطونو لعنت كردم و به اين حالم مث يه سرماخوردگي كه با ادولت كلد رفع ميشه برخورد كردم و برا خودم خواب تجويز كردم و گفتم جوگير شدم […]

قسمت اول

❤ تازه از دانشگاه فارق تحصيل شده بودم.با كسي نبودم و ترجيح ميدادم وقتمو با دوستام پر كنم. توي حالو هواي مجردي خودم شديدا خوش بودم! پسر دوستم بود!اونوقتا دوستم ٣٩ سالش بود و پسرش ٢٢ ساله! هرازگاهي دوستمو ميديدم به بهانه كار.ميدونستم يه پسر داره همسن خودم!هرازگاهي كماكان ازينور اونور كه حرف ميزد از […]