داستان ما

قسمت یازدهم

همونطور که سمت جاکفشی حرم رفته بودم کفشامو بگیرم زنگ زدم بهش.گفت جانم: گفتم بدووو بدو خودتو برسون توحیاط…بابام داره میاد بدوووو…گوشیو قطع کردم و کفشامو پشتشو خابوندم و پوشیدمشون فقط!! رفتم توحیاط.یک دقیقه بعد دیدم دوون دوون داره میاد.گفت چی شده؟؟؟گفتم هیچی فقط بدو بریم سوار ماشین شیم.تا پارکینگ چند دقیقه راه بود…تا برسیم به ماشین انگار صد سال گذشت.سوار شدیم.گفت حرف بزن اخه چیشده…گفتم هیچی پرواز بابا کنسل شده داره برمیگرده.اگه بیاد خونه من نباشم شاکی میشه…هیچی نگفت…و باز فقط در سکوتش پیشونی ماه گرفتش، قرمز و قرمزتر میشد… از بدشانسی یکی از دورترین مسیرها به خونه ما همین جایی بود ک من اونشب انتخاب کرده بودم! خیلی خوش بینانه میرسیدیم چهل و پنج دقیقه دیگه بود. ترافیک بودو هرجا یذره راه باز میشد با سرعت گاز میداد….انقدر استرس داشتم ک نمیفهمیدم چقدر داره تند میره…سکوت بود و سکوت هیچکدوممون حرف نمیزدیم…که یهو سکوتو شکست..گفت منو ببخش همش تقصیر منه!
گفتم اصلا ربطی نداره من نباید همچی کاره پر ریسکی میکردم. یهو چشمم به گلام افتاد…وااای اینهمه گل رز قشنگ…چطور دلم میومد برشون ندارم؟؟ اگرم برنمیداشتم صد در صد مینداختشون دور…گناه داشت…درون لحظه انقدر عاشق گلام بودم که حاضر بودم تحت هر شرایطی شده با خودم ببرمشون. ساعت نه و رب بود ک رسیدیم دره خونمون.فقط همینطور که داشتم میپریدم بیرون خداحافظی کردمو دسته گل گندمو بزور از دره ماشین رد کردم.گفت اونارو کجا میبری. گفتم یکاریش میکنم دوویدم سمت در زنگو زدم.خونه ما ازون خونه حیاط دارا بود که تویه حیاط انباری زیرزمینی داشت. سریع تو اون تاریکی که حالت عادی صد میلیون میدادن توش نمیرفتم اون موقع شب اروم درشو واکردم. تو تاریکی مطلق زیرزمین، آروم گلو گذاشتم زمینو دوویدم سمت دره خونه.زنگ درو که زدم مامان باز کرد و با اشاره گفت که بابا رسیده!!!! باخت داده بودم…تماااام! با پاهای لرزون اومدم تو…دیدم رو مبل نشسته و دستاشو بهم گره زده…اروم زیرچشمی نگاش کردم گفتم سلام. با سرش جوابمو داد! اومدم ریز بپیچم برم تو اتاق که گفت: شما تا این وقت شب کجا بودین؟؟ گفتم: با دوستام رفته بودیم شام بیرون…گفت من چندبار بشما گفتم تا دیروقت نباید بیرون باشی؟
راست مییگفت! هروقت ازش میخواستم شام با دوستام برم بیرون اجازه نمیداد! گفتم ببخشید ترافیک بود وگرنه زود راه افتادم.دیگه مهلت ندادم حرف بعدیو بزنه سریع رفتم تو اتاقم! اخه این چه شانسیه من دارم چرا دقیقا الان باید پروازش کنسل میشد وقتی که من اون سره شهرم…انقد استرس کشیده بودم سرم تیر میکشید و حالت تهوع داشتم….رو تختم ولو شدم که اس زد: همه چی روبراهه؟؟؟؟ گفتم نگران نباش یه چن روز باهام حرف نمیزنه تا یجور درستش کنم…..
…….
دیگه داشتیم له اون دو ماهي كه وعده داده بود نزديك ميشديم …هرچقدر نزدیک میشدیم استرسم بیشتر و بیشتر میشد….تااینکه ی تعطیلی که یادم نیست به چه مناسبتی بود پیش اومد و بابا گفت همگی حاضر شین میخوایم بریم تبریز دیدن پدربزرگم…بهش پیغام زدم گفتم ما داریم میریم.گفت کجاااااااااااااا؟؟گفتم حال بابابزرکم خوب نیس میریم بهش سر بزنیم و دوسه روز دیگه میایم. صداش برگشت.. خیلی ناراحت شده بود…گفتم چیزی شده..گفت میشه تو نری! خندم گرفته بود گفتم چرا نرم؟؟!!گفت همینجوری تو نرو بمون اینجا.فهمیدم دلش تنگ میشه و نمیخواد که من از پیشش برم.گفتم نه نمیشه باید برم میترسم بابابزرگم یوقت یه چیش شه و دیگه نتونم ببینمش…گفت زبونتو گاز بگیر انشالله که چیزی نیست. ما راهی شدیم و به دیدن بابابزرگ رفتیم.کاملا تو تخت افتاده بود و غصه میخوردم چرا اینجوری شده…خیلی دوسش داشتم مدام دستاشو میبوسیدم و میگفتم یوقت نری آبابایی من.
اونهم مدام ازم خبر میگرفت و حالمونو میپرسید. روزی اخر که میخواستیم برگردیم شیطونیم یهو گل کرد! یه فکری به ذهنم رسید! باخودم گفتم اون اینهمه منو سورپرایز کرده، حالا من یبار غافلگیرش کنم! یه نقشه ای کشیدمو حسابی بالا پایینش کردمو رفتم تو کارش. از تبریز تا تهران شش ساعت راه بودو من تو این فاصله همش بهش اسمس میزدم که نگران نباش ما فردا صبح راه میفتیم. تا اینکه یکه ظهر رسیدیم تهران. سریع وسایلمو جابجا کردم و به مامان گفتم من یدقه میرم بیرون تا بیام.سریع حاضر شدم لباس پوشیدم و این اسمسو زدم براش: سلام خوبی راستیتش من یکاری کردم ،که تو این چند روز همش نمیدونستم بگم یا نگم بهت.ولی خجالتو گذاشتم کنارو بالاخره گفتم که بهت بگم! من قبل رفتنم به تبریز، زیر درخت چهارم از سره کوچتون یه چیزی زیره درخت خاک کردم. یه نوشته… گفتم شاید بهم بخندی برا همین بهت نگفتم! ولی تصمیمو گرفتم که دیگه بگم.حالام برو دنبالش و پیداش کن و از زیر خاک ردش بیار تا کسی پیداش نکرده و ابروی من نرفته!
بهترین کلک بود برای اینکه بکشونمش جایی که خودم هستم و وقتی اومد من یهو برم جلوشو سورپرایزش کنم.چون هیچ بهونه ای پیدا نمیکردم که بتونم بگم بیاد و امکان داشت قضیه لو بره!نقشه ساده من خیلی زودتر ازون چیزی ک فکر میکردم جواب داد! اسمس زد: وای دختر از دست تو الان میرم. رفتم ده متر بالا تر از جایی ک بهش گفته بودم منتظرش نشستم. بعد از ده دقیقه اومد! دیدم داره به درختا نیگاه میکنه و میشمرتشون! از خنده داشتم میمردم! چه بد سرکار رفته بود طفلی! دیدم گوشیم زنگ میخوره! خودش بود برداشتم: قندک کجا گذاشتیش؟ گفتم ببین ماشینتو پارک کردی؟ گفت نه هنوز. گفتم یجا پارکش کن پیاده شو قشنگ نیگا کن فقط تروخدا پیداش کن. ماشینو همونجا پارک کرد و پیاده شد. کاملا زیر فرمونم خم شده بودم که منو نبینه! اومد جلو و همونطور که حرف میزد داشت میون درختارو نیگا میکرد. هینطور ک گوشی دستم بود و جوابشو میدادم ماشینو اروم روشن کردم و حرکت کردم و رفتم کنارش نگه داشتم.قلبم از شدت هیجان تاپ تاپ میزد! گوشیو همینطور نگه داشتم کنار گوشم. داشت همینطور با خنده حرف میزد: اخه این چه کاریه تو کردی جا قحط بود اوردی اینجا …که انگار یهو حس کرد یکی با ماشین پشت سرشه! مثل برق برگشت.اول همینطوری نگاهم کرد. تا دو سه ثانیه همینطور لبخند رو لبش خشک شده بود.رنگش پرید. اروم دستاشو گذاشت رو سرش و با زانو افتاد رو زمین. پیاده شدم! گفتم وای چی شددددد خوببی؟؟؟ گفت تو کی اومدییییی وای!یا حسین فکره قلب منو نکردی. از خنده داشتم غش میکردم.گفتم اهاااااا بعد اونوقت شما اینهمه منو سرکار میذاری غافلگیر میکنی مشکلی نیس بعد ما نمیتونیم ازین کارا کنیم. خندید ولی هنوز رنگش مثل گچ بود.گفت یکی طلبت ببین چیکارت کنم. صدای غش غش خندمون کوچرو پر کرده بود…..

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *