داستان ما

قسمت چهاردهم

شبای قدر تموم شدن و من دیگه بی تحملیم گل کرده بود. دیگه نمیتونستم دوریشو تحمل کنم. مثل بچه ها بودم که مدام بهونه دارن و دلشون میخواد برن پیش باباشون یا مامانشون…خیلی دلتنگ میشدیم زود زود..میتونم بگم اون از منم بدتر بود…اینو دیگه کامل از رفتاراش حس میکردم…هر یروز درمیون از سرکار به بهونه مختلف میرفتم سرکارش و در حالی ک من تو ماشین بودمو اون بیرون ماشین سرشو میاورد جلو دستاشو میذاشت رو قاب پنجرمو باهم حرف میزدیم …خیلی وتاه در حر ده دقیقه یربع ولی از دلتنگی هم یکمی درمیومدیم…از همه چی میگفتیم از کلاسا از سرکارمون از سوتیامون از خونه از مادرش…. یروز ک قرار بود برم پیشش دم مغازه ،تا رسیدم اسمس زدم : من رسیدم، بیا . در جوابم زد: باشه لطفا پنج دقیقه بشین من یکاری دارم انجام بدم بیام.اينه جلو ماشینو تنظیم کردم رو صورتم و داشتم نگاه میکردم ببینم صورتم خوبم یا نه…. که یهو دیدم ی ماشینی ازون سمت خیابون درست موازی من، اون دست خیابون نگه داشت و رانندش که یه پسر جوون بود شروع کرد بر بر بمن نگاه کردن! انقد نگاهش بد بود که تیر نگاهشو از دور رو تنم حس کردم و موهای تنم سیخ شد! ازین نوع نگاها متنفر بودم و احساس بدی بهم دست میداد.ی نیم نگاهی انداختم بهش ببینم کیه که سریع دیدم داره بهم با دستاش علامت میده. تا اين صحنه رو دیدم رومو سریع برگردوندم اونور! ای خدا الان جلوی دره مغازه این مزاحم چی میگه اخه!! دلم نمیخاست شر درست شه… دیدم داره از ماشین پیاده میشه و سمتم میاد. بقدری ترسیده بودم ک نبضای گیجگاهم محکم خودشو میزد به صورتم. قفل شده بودم و تو دلم دعا میکردم ک فقط خودش بیاد. سرمو برگردوندم سمت دره مغازه ک دیدم کوه محکمم داره میاد و برام دست تکون میده. سریع نیم نگاه به مرد مزاحم کردم و دیدم ک متوجه شد یه مرد داره میاد سمتم و دیدم الکی یهو مسیرشو عوض کرد و رفت توی ماشینش. کوهم اومد بالا سرم گفت ببخشید معطل شدی! با صدای کمی لرزون گفتم نههه اشکال نداره. گفت چرا رنگت پریده حالت خوبه؟؟ گفتم اررره.سریع سرشو برد بالا. نمیدونستم چرا انقد تیزه و حواسش به همه چی جمعه.یکم اینور اونورو نگاه کرد و دیدم ک چشمش افتاد ب ماشین اون مردک . دوباره نگاهم کردو گفت خوبی؟؟ گفتم اره بابا تو خوبی؟ نهار خوردی گفت اره خیلی وقته … همینطور ک بامن حرف میزد هی سرشو میاورد بالا و ب ماشین مردک نگاه میکرد. خیلی تیز تر از اون چیزی بود که بخواد گیج بزنه یا نفهمه که من چه مرگمه. چند دقیقه بعد همونطور ک مدام نگاهش به اون سمت خیابون بود رو کرد بمنو گفت خب دیگه برو خونه. ترسیده بودم از نگاهاش. حرفم نمیزد و منم جرات نمیکردم بهش بگم ک یوقت جلوی محل کارش داستان درست نشه! گفتم باشه.دیدم از یارو چشم برنمیداره و جالب اینکه اون مردک از جاشم تکون نمیخورد و از نگاهای سنگین این روش کم نمیشد! ماشینو روشن کردم گفت نرو جلو. دنده عقب برو از کوچه بالایی برو.گفتم چشم. دیگه مطمان شدم فهمیده ک علت ترس من از چیه و اون مرد مزاحمم شده.شاید اصلا دیده بودتش. دنده عقب گرفتم و یه مقدار رفتم بالا تا رسیدم به اون کوچه ای ک ازم خاسته بود ازش برم. پیچیدم توش. دلم ریخته بود کاش اینجوری نمیشد رسیدم ته کوچه اومدم بپیچم دیدم همون مرده مزاحم با ماشینش داره پشتم میاد!! وای خدا عجب ادم عوضی بود نمیخواست ول کنه .از آینه نگاش میکردمو میدیدم ک داره میخنده! فک کرده بود من دارم باهاش کورس میزارم محضه خنده. ته کوچه ک اومدم دور بزنم بالا یهو ترمز زدم و ترمز دستیو کشیدم. با عصبانیت پیاده شدمو درو بستم و با عصبانیت رفتم سمت ماشینش! پیاده شد و سیگارشو یه پک عمیق زد. گفتم هوی برای چی دنبال من کردی؟ مریضی ؟ بیماری؟؟ برو خودتو معرفی کن برا چی مزاحم میشی.با پررویی گفت خب حالاااااا کارت داشتم . اومدم جوابشو بدم که یهو دیدم از پشت مرد مزاحم ، کوهم داره میدوعه سمتمون. وای اون اینجا چیکار میکرد! یهو از پشت خودشو رسوند به مرد مزاحم، با یه حرکت دستشو محکم از پشت غلاف کردو با شكم مردكو کوبوندش به دیوار کوچه! دست کرد از جیبش دستبند دراورد و دستاشو دستبند زد. دستو پام یخ کرده بود!! چیزی ک دیدمو باور نمیکردم! اون کیییی بود؟؟؟ دستبند پلیسا تو جیبش چیکار میکرد!! انقدر شوک زده شده بودم ک پاهام جون نداشت و عقب عقب رفتم و خوردم به دیوار.باهام ميلرزيد از ترس…
اون هم همونطور ک اون اقارو دستبند زده بود برگشت سمت منو گفت اینجا وانستا ! ماشینو بردارو برو. دهنم همونطور وامونده بود و نمیتونستم تکون بخورم.کاملا قفل شده بودم. اینبار با صدای بلند و به حالت داد گفت باتوام میگم اینجا وانستا بروووو.با پاهای لرزون سوار ماشین شدم و حرکت کردم.یه خیابون بالاتر ازونجا خونمون بود. تا سره کوچمون رفتم و دیدم نمیتونم برم تو. همش فکر میکردم نکنه اتفاقی افتاده باشه ینی الان چی شده. دیدم نمیتونم اونجا واستم دور زدمو برگشتم. پنج دقیقه گذشته بود تا برمو برگردم. وقتی برگشتم دیدم ته کوچه همونجا که دعوا شده بود کسی نیست. اون سمت کوچه رو نگاه کردم دیدم داره پیاده برمیگرده سمت مغازه و کنارش کسی نیست. سریع دوییدم سمتش و صداش زدم. با تعجب برگشت.گفت اینجا چیکار میکنی مگه نگفتم بروخونه؟ گفتم واقعا فک کردی من صخره سنگم؟ دل ندارم؟ چطور میتونستم تو ان صحنه ای ک دیدم ول میکردمو میرفتم.گفت باشه حالا دارم بهت میگم برگرد خونه و برگشت به راهش ادامه بده.گفتم صبر کن باهات کار دارم.برگشت.هنوز عصبانی بود و هنوز قرمزی ماه گرفتگیش کمرنگ نشده بود. گفت بگو.گفتم بیا بریم تو ماشین.گفت مغازه و همه چیو ول کردم باید برگردم برو خونه صحبت میکنیم.خیلی عصبی گفتم باشه و برگشتم سمت ماشینو بدون اینکه نگاهش کنم رفتم خونه.انقد از دستش شاکی بودم ک چرا از من پنهون کاری کرده تا الان ، هیچی بهش نزدم. نیم ساعت بعد زد رسیدی؟ جواب ندادم. زد باشمام خونه ای دیگه؟؟ باز هم جواب ندادم. زنگ زد .جواب دادم بدون اینکه حتی بگم الو. گفت سلام…سکوت کردم.گفت الان قهری؟ نمیخای جواب بدی؟ باز سکوت من…گفت خب من چیکار کردم الان نباید صداتو بشنوم….یه نفس عمیق کشیدم …گفت خب خداروشکر مارو از نفساتون محروم نکردین قند! خندم گرفته بود ولی نخندیدم.گفت چرا میخندی؟؟ شاخام درومده بود! نکنه شنود و دوربین بهم وصل کرده بود؟؟ از کجا فهمید دارم میخندم؟؟؟ از کاره امروزش هیچی دیگه ازش بعید نبود.یهو گفتم: من کی خندیدم؟؟؟ گفت خبببب به حرف اوردمت.گفتم من با شما قهرم کاری نداری؟ گفت جیگرتو درمیارم قهرکنی.خندم گرفته بود از حرفش!گفتم خیله خب پس منتظرم.توضیح بده. گفت چیو؟؟گفتم بس کن خودت میدونی منظورمو.گفت: باشه ولی باید قول بدی که به کسی چیزی نگی، من توی نيروي…..كار ميكنم. و خیلی کلی کارشو توضیح داد برام.در اخر گفت ((من از فاصله صد متریم میتونم تشخیص بدم کی مزاحمه کی نیست از همون اولم اومدم سمتت دیدم اون مزاحمو ولی بروم نیاوردم…دوسه بارم اینجا مزاحمت ایجاد کرده بود ولی این سری پا رو دم شیر گذاشت.
وقتي بهش دسبند زده بودمو همونطور با دسته بسته كه با صورت رو ديوار فشارش ميدادم بهش گفتم تالا فيلم ترسناك ديدي يانه؟ديدي بدترين مدل كشتن ادما چه شكليه؟اون عوضيم باترس گفت نهههه!منم گفتم هيچي!سرشو ميبرن ميذارن رو سينش!يكيار ديكه ببينم مزاحم ناموس من شدي يه فيلم ترسناك ازت ميسازم))
از تعجب شاخام درومده بود. فکر نمیکردم این ادم همون ادمیه ک من اینهمه وقته باهاشم.هم حس ترس داشتم ب این شغلش که تازه فهمیده بودم هم احساس خوب و حس امنیت…گفتم چرا از اول نگفتی این کارتو؟ گفت ترسیدم بترسی ازم.
گفتم تو که کلا ترسویی!
چند ثانیه سکوت کرد! گفت من ترسو نیستم.گفتم چرا دقیقا ترسویی! یه ترسوی بزرگ. یه ادم ک میتررررسه حرف دلشو بزنه! یه ادم که انقد شهامت نداره بگه کیه و چیکارست و تو دلش چیه! یه ادم که حتی نمیتونه حرف دلشو بگه و هی وعده امروز فردا میکنه.گفت اروم باش داری تند میری.گفتم نه دیگه خسته شدم.دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم.دیگه بمن زنگ نزن و گوشیو قطع کردمو پرت کردم رو تختم! خودم هاج و واج مونده بودم از کاری ک کرده بودم. وای خدایا من چیکار کردم؟؟ اون لحظه واقعا کاری ک کرده بودم ارادی نبود و ضمیر ناخوداگاهم ارادمو بدست گرفته بودو اون بود که داشت اون حرفارو میزد نه من! بغض کردمو نشستم رو زمین اتاقم.اگه بره؟؟ اگه دیگه نیاد؟؟ اگه واقعا تموم شده باشهه همه چی…نمیتونستم دیگه قوی باشم…سرمو گذاشتم گوشه تختم و های های گریه کردم….. تصمیم خودمو گرفته بودم…این تو بمیری ازون تو بمیری ها نبود… یا میومد و حرفشو میزد یا واقعا دیگه نمیخواستم باهاش حرف بزنم….
#قندوحاجي
پ ن : لطفا این قست داستان از هرگونه سوال راجب جزییاته اين قسمت بپرهیزین چون بيشتر ازين نميتونم توضيح بازش كنم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *