داستان ما

قسمت پانزدهم

انقدر اون روز گریه کردم ک خوابم برد و نیم ساعت بعد با ویبره گوشیم از خواب پریدم.دیدم ده بار زنگ زده.سریع رفتم به صورتم اب زدم تا خوابم بپره. گوشیمو دستم گرفتم و همینطور به اسمش خیره شدم.دل اینکه جواب بدمو نداشتم.بالاخره برداشتم.گفت الوو الوو چرا جواب نمیدی؟؟؟گفتم بگو.گفت باشه میگم بهم اجازه بده گفتم باشه پس قطع میکنم گفت نه نههه الان میگم صب کن برم بیروون.رفت بیرون.داشت بال بال میزد حرفشو بزنه.میدونستم سخته براش ولی دیگه مرگ یبار شیون یبار. گفتم بگو: گفت ببین میگم ولی فقط گوش کن خوب به حرفام، بعد هرچی خواستی بگو…من سالهاس تورو میشناسم فک نکن همین چند ماهه .از تعریفایی که مامانم از نجابتت میکرد.همیشه هروقت پیشش میرفتی شب میومد برام از تو میگفت.از قشنگیت.از وروجکیت از نمک بازیات از کارات از حرفات…من همیشه عاشق این بودم مامان ی شب بیاد و اون روز تورو دیده باشه.بشینه از تو حرف بزنه…یوقتایی میگفت کاش دخترم بشه انقد دوسش دارم…سوم دبیرستان بودم که امتحان داشتیم ی شب یه کتابتو اورد گفت اینو دخترم داده برات بیارم گفت بدم بتو که توام بخونی برا امتحانات…بازش میکردم..دستمو میکشیدم رو اسمت که با خودکارای رنگی نوشتی…. لابلای کتاباتو میگشتم که فقط دست خطاتو پیدا کنم. همیشه ارزو میکردم ببینمت…روزی ک مامانم شمارتو داد قلبم میلرزید که بهت اسمس بزنم…ولی بخدا خودت شاهدی تا همین الان تا حالا کاملم ننشستم نگاهت کنم.همیشه سعی کردم به زمین بیشتر نگاه کنم تا خودت.هروقتم نگاهت کردم فقط چشمات بوده نه جای دیگه…. من تاحالا تو عمرم با هیچ دختری دوست نبودم حتی دستم نزدم به یه دختر!همیشه از خدا خواستم یکیو نصیبم کنه که فقط پاک باشه….وقتی دیدمت، دیدم نمیتونم دیگه ازت دست بکشم…با هم فرق داشتیم همش میترسیدم بخاطر اعتقاداتم منو نخوای…همش میترسیدم از من خوشت نیاد.اگر بهت گفتم فلان تاریخ و فلان ماه بهت میگم چون استرس داشتم ک بهت بگمو از دستت بدم…ولی کم کم حس کردم حسامون بهم نزدیکه.احساسم بهم گفت که توام همون حسو داری که من بهت دارم.
من….
من….
خیلی دوست دارم…
.
اینبار قلبم نریخت…نبض گیجگاهمم نزد…فقط یه اب خنک ریختن رو اتیش دلم….فقط میخواستم همینو بشنوم ازش…
گفتم منو چطوری میتونی دوست داشته باشی؟؟ من یه دختر به اصطلاح شماها قرتی! چور تونستی بهم علاقمند شی؟
گفت شاید ظاهرت قرتی یا غلط انداز باشه ولی بخدا به صاحب اسمم قسم که ذاتت مثل گل پاکه.
من بواسطه شغلم زیاد با دخترا و زنا برخورد داشتم.میفهمم تفاوتهای یه خانم نجيب و غيرنجيبو!
تو با همه دخترایی ک دیدم فرق داری…مهربونی…قلبت خیلی مهربونه.خيلي دلت صافه بدجنسي نداره!
من تورو دوست دارم خیلی زیاد…خیلی وقته…و برام ظاهرت اهمیتی نداره چون قلبی که داریو دوست دارم…مکث کرد و یهو بعد چند ثانیه گفت: تو نمیخوای چیزی بگی؟؟؟ در جواب این حرفام؟؟؟گفتم نه یکماه دیگه منم میگم! زد زیر خنده:گفت میدونم اذیتت کردم بهم حق بده و درکم کن.
هرکار کردم روم نشد بگم.اصلا تو دهنم نمیچرخید. دلامون باهم نزدیک بود ولی شدیدا ازش خجالت میکشیدم.گفتم منم حسم عین توعه…گفت تو مشکلی با این مدل من نداری؟ معتقد بودنم…؟؟کارم…؟؟؟گفتم من دیگه بغیر تو نمیتونم…
سکوت کرد مطمانم اونم مثل من یه اب خنک ریختن رو دلش….گفت من باید برم سرکارم. بهت اس میدم.گفتم برو…قطع کردیم.
حس کارگردانیو داشتم که اخرین قسمت فیلمنامه رو هم تموم کرده و داره میگه کاااات! پایان! خستگیم در رفت. دیگه بهم اعتراف کرده بودیم همه چیو.همون لحظه یهو دلم تنگ شد برای فیلم بازی کردنمون.الحق که در کنار اذیتاش، شیرینیش خیلی زیاد بود…
واقعا عین خوده فیلم دلشکسته شده بودیم.اصلا شکل هم نبودیم (ظاهرا) و حتی یجا میرفتیم بنظرم تو چشم بودیم! ولی مهم نبود…واقعا مهم دلامون بود که شکل هم بود…همسن بودیم حرف همو میفهمیدیم.حس دوست پسر یا شوهر نداشتم بهش حس میکردم دوستمه ! یه دوست واقعی نه مثل دوستای این روزا دوزاری و دوروزه! دوستی که واقعا پشتته حتی به قیمت جونش!
دیدم اس داد: خیلی سبک شدم احساس میکنم از رو دوشم یه وزنه صدکیلویی برداشتن بخدا خیلی روم فشار بود.گفتم منم انگار ده تا ارامبخش بهم زدن انقد ارومم!یهو دلم ریخت.سریع زدم: میخوای به مامان چی بگی؟؟؟؟
گفت تو همین فکرم.دیگه وقتشه که بهش بگم بزودی .شاید بگم بهش یا امشب یا فردا! دلم هری ریخت وای اگه میگفت من از خجالت میمردم.گفتم میخوای بگی که چی؟ گفت بهش بگم که زنگ بزنه خونتون بیایم خواستگاری دیگه! از خنده یهو ترکیدم.چه واسه خودشم برنامه ریزی کرده بود!گفتم بذار یکم اذیتش کنم! زدم: عذرخواهی میکنم من آیا بشما گفتم قصد ازدواج دارم؟؟؟بنده فعلا میخوام درسمو ادامه بدم و به شغلم فکر کنم.جدی گرفت و هیچی نزد.فهمیدم ناراحت شده.دیدم داره چیزی تایپ میکنه.دلم ریخت که میخواست چی بگه ینی…یهو دیدم فرستاد متنشو: به خدا قسم…به سر امام حسین قسم…اگر بهت نرسم برای همیشه میرم سوریه و انقد میجنگم تا شهید شم…کاملا مات و مبهوت شده بودم.جملش خیلی قشنگ بود…مثل پسرای امروزی ک الکی میگن میریم خودمو میکشیم و اخرشم هییچ کاری نمیکنن و عشقشون کشکه حرف نزد! میدونستم واقعا اگه این حرفو زده و مخصوصا که قسم خورده ، اگه بهم نرسه اینکارو میکنه…گفتم نزن این حرفو! گفت من میخواستم برم واقعا…واقعا قصدم بود که برم تا اینکه تورو دیدم…من عشق شهادتم…عاشق اینم برم پیش دوستام..همشون رفتن و شهید شدن…تا اینکه تورو دیدم و دیدم نمیتونم ولت کنم.نمیتونم تنهات بذارم.تو مثل گلی باید ازت مراقبت کرد….ولی همه تلاشمم میکنم.میام با بابات حرف میزنم همه جوره تلاشمو میکنم تا بشه. ولی اگه نشد برا همیشه میرم…بغضم گرفته بود…خدایا خودت عاقبتمون رو بخیر کن…
من هم برای رسیدن بهش باید میجنگیدم…منم راه سختیو در پیش داشتم…ولی همون شب تصمیمو جدی گرفتم…انقد میجنگم براش که بالاخره پیروز شم…با خودم زمزمه کردم تو همسرمن خواهی شد…اسمش رو عوض کردم گذاشتم همسری!خودم میخندیدم از کاری ک کرده بودم و خجالت میکشیدم یوقت کسی ببینه! ولی شدیدا اعتقاد داشتم به چیزی ک فکر کنی و روش تمرکز کنی میرسی….دیدم همسری خیلی خالیه.با ذوق کنارش یه عکس حلقه و دختر پسر انداختم…داشتم با رضایت به ابتکارم نگاه میکردم که یهو پیغام اومد: همسری! خندیدم! چقد باحال شده بود دیگه ازین ببعد میفتاد همسری! بازش کردم…با خوندنش اشک ریختم…همون لحظه اسکرین گرفتم و تصمیم گرفتم تا اخرین روز زندگیم نگهش دارم(عکس این پست)مهم نبود برسم بهش يا نه! عكس اين پيغامش تا اخره عمرن بايد تو گوشيم ميموند!
گوشیمو بغل کردم و خابیدم..یادمه انقد خسته ازون روزا بودم ک با گوشی خوابم برد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *