داستان ما

قسمت هفدهم

تمام هفت خان من خلاصه شده بود تو بابا. بابای سفت و سختی که داشتم و حالا حالا ها حرف نمیزد…روزای خوشمون با چاشنی استرس جفتمون سپری میشد…حتی استرس اون بیشتر از من بود…ی شب که داشتم باهاش حرف میزدم صدای مادرشو شنیدم که گفت با کی صحبت میکنی؟؟ اونم گفت با من! ازین ور خط خودمو میزدم مگفتم وای خدا من خجالت میکشم….گفت: چی؟ میخوای با مامان حرف بزنی؟؟ الان گوشیو میدم بهش! جیغ زدم وای نههه من کی گفتم خجالت میکشم که گوشیو گرفت ازش مادرش! خیلی دوسش داشتم و ذوق داشتم روزی میخواد بشه مادرشوهرم این زن مهربون ولی باز شرم و حیا اجاز نمیداد انقد راحت بخوام باهاش بعده این ماجراها حرف بزنم.گوشیو گرفت ازم و گفت سلام جوجو خوبی؟؟ وشروع کرد به حال احوال پرسی.چیزی بروم نیاورد و باعث شد احساس راحتی خوبی کنم..چقدر خوشحال بودم روزی میخوام برم توی خونشون…یه برادر از خودش کوچکترم داشت که دنیای محبت بود…اونم گفت گوشیو بده منم حرف بزنم..دیگه گونه هام از شدت سرخ و سفید شدن داشت میترکید! گوشیو گرفت گفت سلام بر ابجی قنده نبات! از خنده روده بر شدم.اسم قندمو از کجا میدونست؟!
باهاشون حرف زدم و کلی غرق مهربونیشون شدم…از شدت ذوقی که داشتم روزی بتونم کنارشون تو خونشون بشینم دلم هری میریخت…
روزا میگذشتن که یروز توی تابستون که عادت داشتم هرروز برم باشگاه ، وقتی داشتم برمیگشتم احساس خستگی زیادی میکردم…با خودم گفتم شاید از زیادی تمرینه و بدنم خستس..شب زود خوابیدم و صبح که میخواستم برم سرکار احساس کردم از شدت بدن درد نیمتونم حرکت کنم. سریع یه قرص مسکن خوردم و نیم ساعت بعد خوب شدم…عصری از سرکار رفتم پیشش..گفت چرا چشمات انقد بیحاله؟؟حالت خوبه؟؟گفتم نمیدونم چرا تنم انقد کوفتس! گفت شاید سرماخوردی؟؟ گفتم اخه اصلا شکل علائم سرماخوردگیم نیست…نمیدونم چمه….شب باز یه مسکن خوردمو رفتم زود بخوابم.صبح که بلند شدم برم سرکار سرم گیج رفت و افتادم….سریع مامانینا بردنم دکتر…دکتر داخلی گفت ما هیچ چیزی نمیتونیم بگیم باید بره ازمایش بده…دیدیم فایده نداره بردنم یه متخصص داخلی …ازمایش سریع برام نوشت و گفت اینا علایم اوریون هست! وای اوریون گرفتم؟؟؟دکتر گفت هنوز مشخص نیس تا ازمایش ندی نمیشه فهمید.ازمایش رو با حال نزار دادم و پیش دکتر آوردم…بعد از نگاه کردن گفت بیماری خودایمنی گرفتی…یعنی بدنت خودش رو بیگانه تلقی میکنه و با خودش مبارزه میکنه .اوریون هم نیست! مریضی بود به اسم مونوکلوز! تالا خودم هم نشنیده بودم و گفت معمولا از مکان های عمومی، باشگاه ها و محیط هایی حتی مثل مترو که شلوغی و الودگی زیاده انتقال پیدا میکنه…. شب ک رسیدم خونه افتادم…تمام تنم انگار کتک خورده بود…تبم بالای چهل درجه بود و با پاشویه خوب نمیشدم…درسته میبردنم حموم زیر اب یخ و من های های از حال بدم گریه میکردم…. اخه این چه مریضی بود ب جونم افتاده بود…. نمیتونستم گوشی دستم بگیرم و بزور روزی دو سه بار باهاش حرف میزدم…انقد پشت گوشی اشک میریخت و بغض میکرد که جیگرم براش کباب میشد ولی نا نداشتم حرف بزنم…میگفت چرا نمیتونم بیام پیشت؟؟؟چرا نمیتونم بیام و ازت مراقبت کنم؟؟؟چرا باید من اینور باشم صحیح و سالم باشم و تو مریض شی؟؟؟؟انقدر نگرانم بود که اخرسر با هزار خجالت به مادرم زنگ زد! گفت تروخدا مراقبش باشین…مادرم میگفت پسرم انقد نگران نباش من همش بالاسرشم، مراقبشم…فرداش بود ک مادرش بهم زنگ زد و گفت که اون هم مثل تو تب و لرز کرده و تا صبح هزیون گفته! توی حال بد خودم قشنگ یادمه که چقدر غصه اونو میخوردم….اشک میریختم میگفتم چرا اون باید مریض بشه…مامان باهام صحبت میکرد ارومم میکرد میگفت اروم باش بذار زود خوب بشی…انقدر حال بدتو ب اون پسر هم نگو انقد غصه تورو خورده تمام علایم تب و لرز تورو پیدا کرده…. تو اون حال بدم دلم میسوخت براش و از دست خودم هیچ کاری برنمیومد…دوسه روز گذشته بود که تبم قطع نمیشد و پزشکم دستور بستری شدنم رو داد…وقتی فهمید زنگ زد گفت ترو خدا نری بیمارستان بستری شی بخدا دق میکنم…شرایط خیلی بدی بود…خیلی خیلی بد….مریضی سختی به جونم افتاده بود…دو هفته خونه خوابیدم تا بهتر شدم… و تازه تونستم رو پاهام بایستم… بعد از دوهفته دیدمش…اومد دنبالم…یه دسته گل پر از رز با یه گردنبند….گفتم اخه اینا برا چیه؟؟؟؟گفت برای اینکه خوب شدی! گفتم اهان جایزه میدی خوب شدم؟؟خندیدو گفت اره جایزه میگیرم تشویق شی دیگه اونجوری مریض نشی منو دق بدی…
اونروز باهم رفتیم نهار بیرونو تا عصر کنارهم اروم گرفتیم….شدیدا لاغر شده بودم و اب از زیر پوستم رفته بود….بابا مدام غذاهای مقوی میگرفت و میدادن من بخورم تا جون بگیرم ولی شدیدا بخاطر مریضیم از اشتها افتاده بودمو نمیتونستم لب ب چیزی بزنم…بابا و مامان وضع منو میدیدن و غصه میخوردن… همونطور که مامان تعریف میکرد یه شب با بابا رفته بیرونو گفته : این بچه داره خیلی مریض میشه…غذام درست حسابی نمیخوره…همشم داره غصه میخوره برای این پسر..خب تو کاری نداره که… اجازه بده یه روز بیاد بشینه باهات صحبت کنه ببین چی میگه…اگه بد بود بگو نه نمیدم دخترمو برو…بابا هم گفته باشه شاید اینکاروکنم بچمونم خوشحال شه یکم حالش بهتر شه ! مامان هم سریع تایید کرده…
خلاصه که مریضی سخت من که تقریبا جونمو گرفت نقطه شروعی شد برای ورود کوهم به خانوادم…
هیچوقت یادم نمیره سرکار بودم که مامان زنک زد رو موبایلم و گفت بهش بگو امروز ساعت ۶ بیاد خونمون. بابات میخواد باهاش حرف بزنه. اول هنگ کرده بودم ولی بعد از خوشحالی زدم زیر گریه…همونطور با خوشحالی و گریه زنگ زدمو گفت بابا قبول کرده بیای باهاش حرف بزنی !!!!! انقدر خوشحال شده بودیم جفتمون که حد نداشت…گوشیو که قطع کردم تازه استرس افتاد به جونم….حالا چی میخواد بشه…مامان گفته بود من از خونه میرم بیرون ! شما دوتا بشینین حرفاتونو بزنین.بذار اون بچه هم همه حرفاشو بزنه ببینیم چی میخواد بگه چند ماهه…
خودمو میذاشتم جاش پاهام بجاش میلرزید…زبونم به پته پته میفتاد! واقعا چه شجاعتی داشت که میخواست بیاد با بابام صحبت کنه…شاید من بودم نمیکشیدم این همه مقاومت رو…ساعت پنج زنگ زد بهم: من دو کیلو شیرینی تر خریدم کافیه یا کمه؟؟؟؟ خندم گرفته بود مگه میخواست هيئت شیرینی بده!گفتم خیلیییی خریدی اخه میخندن!!گفت نههه کم میگرفتم بد بود! با همون دو کیلوشیرینی رفت پیش بابا…باهاش صحبت کرده بود !مثل یه مرد واقعی! بابا خوشش اومده بود ولی هیچی نمیکفت بمن ، فقط ب مامان گفته بود با اینکه سن و سالی نداره ولی مرده.باغیرته .کاریه.مومنه.اینا امتیازای مثبتشه تا اینجا…حالا تا ببینم چی میشه….
درگیر همین روزا بودم که بابابزرگم حالش خیلی بد شد…باید میرفتیم تبریز…فرداش حرکت کردیم.بهش دستکاه وصل کرده بودن تو خونه و حالش اصلا خوب نبود…چشممون یکیش اشک بود یکیش خون…دکترا گفته بودن خیلی زنده نمیمونه…از طرفی غصه پدربزرگمو میخوردمو از طرفی غصه خودمو خودشو…. شب ساعت دوازده بود داشتییم باهم صحبت میکردیم…گفت میدونی کجام؟؟؟ گفتم خونه ای دیگه..گفت نه قطع کن و تلگرامتو ببین.یعنی کجا میتونس باشه اینوقت شب!! تلگرامو واکردم چند ثانیه بعد عکس اومد.باورم نمیشد! پنجره اتاق من!! خدایا اینوقت شب دم خونه ما….اشکام میریخت رو گوشی…با چشای تار از اشک نوشتم: دل منم برات تنگ شده…خیلی دوست دارم…زود برمیگردم پیشت…تروخدا برو خونه… زد: نمیتونم از دلتنگیت دارم دیوونه میشم….زود برگرد…فقط زود برگرد تهران…
غصه بابابزرگ و غصه اون از تلخ ترین خاطرات اون روزام هستن….

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *