استانبول

قسمت هفتم

روزها و هفته ها ميگذشت و من انگار ازين بازي ديگه لذت ميبردم! چون ديگه مطمان شده بودم ك عاشقمه و منو دوس داره ولي نميخواد بگه. داستانمون تبديل شده بود ب ي بازيه هيجان انگيز! منم مث اون ياد گرفته بودم و مث خودش غلغلكش ميدادم تا اونم مُقُر بياد. يوقتايي دلم نميخاس بكه دوستم داره چون خيلي روزاي خوبي بود ولي يوقتايي خسته ميشدم و ميخواستم انقد بزنمش ك ب حرف بياد!
هنوز تو فصلاي تابستون بوديم. يروز گفت دلش هواي مشهدو كرده خيلي وقته نرفته پيش امام رضا. گفت ميخواد دوسه روز بره و ارامش بگيره چون خيلي خستس! دلم گرفت.اون كوه من بود ميرفت من چيكار ميكردم؟! چيزي نگفتم. شبش ك داشت وسايلشو جمع ميكرد عكس يه بچه كه خيلي ناز بود رو براش فرستادم. (عكس شماره يك) زد اي خدا چه بامزس! زدم اره !اينو برات فرستادم بذاري رو صفه گوشيت! ك اونجا هروقت خواستي گوشيتو باز كني اينو ببيني و ياده من بيفتي و منو دعا كني! گفت بروي چشم. شب شد ميخاستم بخابم،قبلش طبق عادتم هميشه اينستامو چك ميكردم بعد ميخوابيدم. همينطور ك داشتم ورق ميزدم يهو هوري يه چي از مغزم ريخت توقلبم! عكس بچه نازه رو صفحه اينستاگرامش گذاشته بود!!! سريع رفتم كپشن رو خوندم! نوشته بود: من دارم ميرم مشهد از همتون حلاليت ميخوام اين عكسم يه عزيزي فرستاده گفته اينو ديدي ياد من كن! از همين تريبون اعلام ميكنم ما نياز ب اين عكسا نداريم شما هميشه جات رو چشماي ماست، بدون از نظرم يك دقيقه هم نميري!! وااااي قلبممممم بالاخره ب حرف اومده بود!! درسته مستقيم نبود و داشت ب در ميگفت تا ديوار بشنوه! ولي همين كارش برام ارزش داشت خيي!داشت جرات پيدا ميكرد! تو اينستا كه تمام دوستا و فاميلاشون بودن برداشته بود همچي پستي كذاشته بود پس يني واقعا ميخواس يكاري كنه! سريع رفتم تو كامنتا! همه پسر بودن:
_ بهههه حاجي كي اين عكسو داده شيطون شدي؟
_سلطان ميگما خبريه؟؟ اگه خبريه زود بگو من دلمو صابون بزنم!
_ به به داش تبريك ميگم رفتي قاطي مرغا؟!
_خب به سلامتي كي شيريني بخوريم!؟
ميخوندمو ميخنديدم كه چرا خودشو با اينهمه سابقه درخشان در ضمينه پاك بودن داره خراب ميكنه؟ پس تصميمش انقد جدي بود؟؟
انقد اون پستو خوندم ك خابم برد!
فرداش بروي خودم نياوردم! هيچي نگفتم… قرار بود چهار روز بمونه… هرروز بهم زنك ميزد ميگفت دلم تنگ شده ميگفتم خب مگه بودي هم ما هرروز همو ميديدم ! خيلي ميديدم هفته اي يبار! دلت تنگه چي شده؟ ميگفت دورم ازت… خوشحال بودم يكم زبونش باز شده بود و داشتيم نمه نمه عاشقي ميكرديم… حس خوب اون روزا هنوز زير زبونمه… بهم گفته بود چي ميخواي؟ گفتم هيچي خواهش ميكنم هيچي نخر برام فقط يه چيز ميخوام اونم چون اينجا گيرم نمياد. گفت لب تر كن. گفتم خاك تيمم!! صداي خندش پيچيد تو هوا! گفت اخه تو خاك تيمم ميخواي چيكار!؟ گفتم سركار ميرم نميتونم وضو بگيرم ارايش دارم براهمين نمازامو نميخونم. عذاب وجدان دارم حداقل خاك تيمم بگير ب بهانه اون نماز بخونم سركار! گفت چشم.روز دوم تموم نشده بود اسمس داد دارم ميام! گفتم دوروز نشده رفتي!!! گفت اره نميتونم ديگه بمونم ميخوام بيام! نميگفت نتونسته تحمل كنه دوري منو! ولي ميفهميدم! عصرش از سركار رفتم ببينمش! رسيدم ميخواستم بپرم بغلش كنم ولي حيف ك نميتونستم! چشماي خودش برق ميزد از خوشحالي! يه كيسه دستش بود! گفتم خوش گذشت؟ گفت اره خيلي احتياج داشتم مخصوصا اينكه ي چيزي ميخواستم از امام رضا بايد حضوري ميرفتم! خودمو زدم كوچه علي چپ! گفتم اها چي ميخواستي مگه؟؟ گفت حالا ب وقتش ميفهمي! شونه هامو انداختم بالا يني برام مهم نيس ولي قلبم خودشو ميكوبيد ب سينم!
واقعا كه جفتمون هنرپيشه هاي ماهري شده بوديم و فك كنم ديكه ميتونستيم بريم تو صداسيما فيلم بازي كنيم!
كيسه رو گذاشت رو پام! گفتم اين چيه؟؟؟؟ مگ نگفتم سوغاتي نگيرررر! گفت بازش كن! باز كردم! اندازه كله من خاك تيمم اورده بود! خندم كرفته بود اگه خودم صدسال ميزدم تموم ك نميشد هيچ بلكه به نوه نتيجه هامم ميرسيد! گفتم مرررسي اخه اينهمه بذار نصفشو بدم بخودت! گفت نههه من وضو ميگيرم اين كارا رو ندارم مث شما قرتي خانوم! نگامو سريع ازش دزيديمو انداختم ب كيسه! ي كيسه خوراكياي مشهد و يه تسبيح بزرگ! واي خدا اينو كجاي دلم بذارم حتي از انگشتاي دستمم بزرگتر بود! دلم ضعف رفت براي مظلوميتش ك برا من برداشته چي اورده! ته كيسه ي چيز كوچيك ديدم كه اخرين چيزي بود ك مونده بود. با كنجكاوي دست كردمو درش اوردم! ي اويز ون يكاد ب شكل قلب بود كه از پايين قلبه ريش ريش نخ اويزون بود… گفت اينو برا ماشينت گرفتم نري تو درو ديوار ديگه! ازت محافظت ميكنه! بعد ازم گرفتو و با لاستيك چسبيش چسبوند ب زير اينه وسط ماشينم! احساس كردم به تيپ خودم نمياد همچي چيزي از ماشينم اويزون باشه، اين جور چيزا بيشتر از تاكسيا اويزون بود نه ماشين ي دختر جوون اونم بقول ايشون قرتي مثل من! (ولي همينكه خودش برام چسبوند تا همين الان ك دارم اينو براتون مينويسم دلم نيومده بهش دست بزنم! و جالب تر اينكه از همون روز نيفتاده و تكون نخورده!!)
ولی دلم نیومد دلش رو بشکنم و چیزی بگم. با ذوق گفتم وااای ممنونم ازت خیلی خوبه!
از خجالت جفتمون سرخ شده بودیم! ولی حرفی نمیزدیم! دیدم دیگه بیشتر ازین بمونم جایز نیس ! هروقت بینمون سکوت میشد اذیت میشدم… گفتم ممنون از سوغاتیات.بدون اینکه به چشمام نگا کنه گفت خواهش میکنم قابل شمارونداره…
دم مغازه بود و باید میرفت بنابراین سریع ازش خداحافظی کردم و رفتم…رسيدم خونه سوغاتياشو ب مامان نشون دادمو اونم خوشش اومده بود از چيزايي كه برام اورده! كلا مامانم معتقد بودو ازينكه من جذب يه پسر مثل خودش شده بودم مشكلي نداشت!شب توی اینستا داشتم میچرخیدم که یهو چشمم افتاد به یه عکس ( عكس شماره دو) یه آقایی خانومشو برده بود خرید و گذاشته بود تو چرخ و توی چرخ و دستای خانومه پر از شکلات و کاکائو بود! وای چقد رومانتیک!زیرشم نوشته بود مرد باس وقتی خانومش خرید میخواد این شکلی ببرتش خرید.سریع عکس گرفتم و فرستادم! عکسو سین کرد ولی چیزی نزد…دیروقت بود خیلی منتظر نموندم جواب بده و خوابیدم…صبح بلند شدم ک برم شرکت دیدم اسمس اومده بعده شرکت بیا دم مغازه کارت دارم…گفتم خدایا باز این چه نقشه ای کشیده منو یه سکته بده! تا خوده پنج به هزار چیز فکر کردم جز عکسی که دیشب داده بودم بهش!
ساعت پنج مثل جت سوار شدم و خودمو رسوندم بهش… یه کیسه مشکی دستش بود…گفت بیا قندک این برای توعه! گفتم این چیه!!! گفت حالا دیگه! بازش کن.بازش کردم توش پر کاکاعو پاستیل و آبنبات بود! زیاد نبود ولی بخاطر من رفته بودو این کارو کرده بود…بغض گلومو چنگ مینداخت اخه چقد این پسر مهربونه ؟ کاملا هم ناشی بود مثلا نذاشته بود تو یه پاکت رنگی، کرده بود تو پلاستیک مشکی! البته مطانم بیشترش بخاطر خجالت از همکاراش بود ک دستش نگیرن! گفت ببخشيد كمه ، فقط خواستم بگم تا وقتی من زندم نمیذارم دلت چیزی بخواد! برات فراهمش میکنم… این بار من سکوت کردم و نگاش کردم…تو دلم صد بار این جمله رو تکرار کردم: در خانه ما رونق اگر نیست….صفا هست، عشق هست….

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *