استانبول

قسمت هشتم

تو همون بهبوهه کشمکش با خودمو اون بودم که یکی از بچه های دانشگاه باهام تماس گرفت و گفت کل بچه های حقوق دانشکده باهم قرار گزاشتن تا همو ببینن، تو هم حتما بیا دلمون برات تنگ شده.قرارو برا آخر هفته گذاشتن. اون روز از صبح بلند شدم و دنبال یه تیپ خوب میگشتم که بعد از مدتها میخوام بچه هارو ببینم خیلی خوب حاضر بشم! کلی گشتم و یه تیپ خوب پیدا کردم.شلوار روشن مانتو سبز، آبی روشن و شال تو همون رنگ! یه ارایش خوب هم کردم و یه رژ قرمز زدم.موهامم لخت کردمو رفتم جلو آینه! همه چیم بهم میومد و بنظرم عالی شده بودم! موقع رفتن اس داد: قنده حاجی حاضر هستن؟؟ گفتم بلی گفت .خب عکس بفرسته من ببینم آیا مطابق قوانین اسلامی دارن میرن بیرون یا باید باهاشون برخورد شه؟؟! ازین حرفاش هم خوشم میومد هم نه! خوشم میومد غیرتی میشه و میخواد چک کنه ببینه چجوری میخوام برم بیرون و هم اینکه چرا اگر برات انقدر مهمه نمیای بگی خب من دوست دارم و تو مال منی، حالا حق دارم نظر بدم! شدیدا به کاراش و حرفاش احساس جاذبه و دافعه داشتم! از جلو آینه عکس دادم و فرستادم براش. گفت باشه همینجور که داری میری دم در و روسریتو میکشی جلو مراقب خودتم باش! خندیدم و روسریمو یمک جابجا کردم و راه افتادم. اونجا بچه هارو دیدم و کلی خوش گذشت.وقتی یادش تو ذهنم و قلبم بود هرجا میرفتم شاد بودم. موقع برگشت زنگ زد گفت یدقه میای دم مغازه ؟ گفتم ببین وقتی میگی بیا دم مغازه باید ازت ترسید باز چیکار کردی میخوای منو خل کنی؟؟ جمله اخر یهو از دهنم پرید! نمیخواستم حالا ک اون سکوت کرده و هیچی نمیگه ، از سمت من جمله ابراز احساساتی بیان شه ولی دلم جای عقلم اون جمله رو گفته بود! خدید و با خنده گفت بت میگم بیا بگو چشم. رفتم پیشش. خب خداروشکر این سری کیسه میسه دستش نبود!خیالم راحت شد چون دوست نداشتم هنوز چیزی بینمون نیس برام هی چیزی بخره. اومد جلو گفت خوبی شما؟ گفتم قربانه شما کارم داشتی؟؟ نگام کرد و اروم یه دستشو ک پشت کمرش قایم کرده بود اورد جلو!! یه رز قرمز به رنگ رژم و یه رز سبز،آبی به رنگ مانتوم! نفسم بند اومده بود! خیلی سورپرایز شده بودم و کلا عاشق گل هدیه گرفتن بودم!گفت دیدم خیلی رنگ لباست قشنگه رفتم برات یه گل خریدم رنگ لباسات!! گفتم وای چرا این کارو کردی اخه دستت درد نکنه!!!! گفت دیگه برو دیرت نشه منم باید برگردم سرکار. همکاراش از دور داشتن مارو نگا میکردن و میخندیدن! نمیخاستم خجالت بکشه سریع خداحافظی کردم و رفتم! میدونستم چرا میخندن. همچی آدمی که تاحالا ریشاشو تیغم نزده بود با همچی دختری گل رد و بدل میکنه! برای هرکسی این موضوع جالبه!
رسیدم خونه و تو حیاط ایستادم. برای عکاسی با دوستام مونوپاد با خودم برده بودم. گفتم الان اگه با گلش یه عکس بندازم و براش بفرستم خیلی خوشحال میشه. فهمیده بودم عاشق عکسامه! رفتم لابلای شاخه های درخت تو حیاط و یه عکس هنری براش فرستادم. تا فرستادم طبق معمول نرسیده باز کرده بود! زد: این عکس خیلی قشنگه خیلیی….
کمو بیش فهمید بودم از چی خوشش میاد!نزدیکای عصر اسمس زد چیکار میکنی گفتم حوصلم سر رفته . یهو زد زیر خنده گفت آخه ددری تو مگه صبح با دوستات بیرون نبودی؟؟؟ گفتم اره ولی زود برگشتم الانم حوصلم سررفته گفت خب میخوای بیام دنبالت بریم یه دورری بزنیم؟ ذوق مرگ شده گفتم اااره ولی به شرطی که اینبار من بگم کجا بریم! گفت باشه قبول. حاضر شو پنج دقیقه دیگه اونجام. سریع خوشحال و خندان حاضر شدم و رفتم دم در. سوار شدم و گفت خب کجا دستور میفرمایین بریم؟؟؟ گفتم بریم پارک جنگلی کوهسار! خندید و گفت تو این گرما؟؟ گفتم ببر دیگه دبه درنیار من اونجارو دوست دارم. رسیدیم اونجا و بهش گفتم تا تهش بره که برسیم به بام تهران. رفتیم.خیلی افتاب بود.گفت اخه دختر اینجا منو اوردی الان هلاک میشیم که! واقعا راس میگفت! الان گرمازده میشدیم ! گفتم کولر بزن یکم صندلی ماشینو شیب دار کن تکیه بده. کولرو روشن کرد و یخورده صندلیشو خابوند!دیدم افتاب مستقیم زده تو صورتش!گفتم خب حالا بیا اینم از شال من تا صورتت نسوزه . اروم یه گوشه شالمو بلند کردم و انداختم رو صورتش و گفتم بیاااا حالا راحت دراز بکش یدقه چشاتو ببند دیگه افتابم اذیتت نمیکنه! خندید و گفت باشه وروجک! منم تا دیدم چشماش بستس و روشم شال منه سریع رفتم سراغ آینه جلوی ماشین و رژمو چک کردم. نصفش رفته بودو نصفش مونده بود.تا حواسش نبود میخواستم تمدیدش کنم! یواشکی کیف ارایشمو از کیفم دراوردمو اومدم بازش کنم که یهو دوتا مدادم از لای زیپش ریخت زمین!سریع سرمو بالا اوردم تا ببینم تکون خورده و دیده؟ دیدم نه همونطور سرش زیر شاله منه. نفس راحتی کشیدم ک نفهمید! دولا شدم برشون دارم دیدم قل خوردن افتادن زیر کف پای راننده! ای خدا اخه اینم جا بود ؟اروم بی صدا سرمو کج کردم تا بالای پاهاشو دولا شدم ک با نوک انگشتام مدادو بردارم….یهو در عرض یک صدم ثانیه در ماشین از طرف اون به طرز وحشتناکی باز شد. جفتمون از ترس یک متر پریدیم! وااااای چیزی ک میدیدم رو باور نمیکردم! دوتا مامور کلانتری بالای سر ما وایستاده بودن و با خشم و لبخنده پیروزمندانه که گویا مارو در حین ارتکاب جرم دستگیر کرده بودن بما نگاه میکردند! یکیشون که چهره ای ترسناک تر از اون یکی داشت گفت پیاده شین !پیاده شین که پوستی ازتون بکنم حالتون جا بیاد! اروم شالمو از روی صورتش کشیدم و رژم رو که تو دستم خشک شده بود گذاشتم رو صندلی. عجب غلطی کرده بودم اخه اینجا هم جا بود من امروز انتخاب کردم؟؟ بعدم مگه ما چیکار کرده بودیم ک با ما داشتن اینطوری مثل دوتا مجرم فراری برخورد میکردن! پلیسه گفت نسبتتون؟ برگشتم و بهش نگاه کردم بهش.از تو چشماش فهمیدم ک داره بهم میگه تو حرف نزن.سکوت کردم. رو کرد به پلیس وگفت: جناب سروان میتونم باهاتون خصوصی صحبت کنم؟ پلیس ی نگاه بمن کرد و یه نگاه ب اون و باهاش رفت یه گوشه. دنیا رو سرم اوار شده بود اگه میبردنمون کلانتری ب مامان بابام میگفتم چیییی! وضعیت من تو اون شرایط که دولا شده بودم مدادم رو برداررم واقعا شاید غلط انداز بوده و فکر کرده ما داریم کاره دیگه ای میکنیم؟ کم مونده بود بزنم زیر گریه… پنج دقیقه هم نشده بود ک دیدم پلیسه ب همکارش اشاره کرد برو سوار ماشین شو و خودش هم سوار شدو رفتند!با چشمای گرد و دهن باز خیره شدم بهش!چی گفت که الان اینا مارو ول کردن؟؟؟؟ بهم گفت سوار شو. هم از ترس و هم بخاطر پیشنهادم برای اومدن به اون پارک لعنتی شرمسار بودم برای همین تا نصفه راه هیچ حرفی نزدم. ولی دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و گفتم چی بهشون گفتی ک ولمون کردن؟؟ سکوت کرد.. باز پرسیدم سوالمو این بار بلندتر: چی به پلیسه گفتی ولمون کرد؟؟؟ گفت بهشون گفتم شما خجالت نمیکشی اومدی دست منو خانومم رو گرفتی و با این وضع درو باز میکنی و میگی پیاده شو تا پوستتو بکنم؟ چند تا شاهد میخوای بیاری ک منو این خانومو بشناسن؟؟؟ من امروز دهن روزه، تو شب ولادت امام علی میخواستم چه خبطی کنم ک اون شکلی اومدی درو باز کردی؟ به قیافه من میاد اهل اون چیزی باشم ک شما فک میکنی؟؟؟ من خودم اصالتا اهل این منطقم همین الان میدونی بری سره این خیابون همه منو میشناسن؟؟؟
گفتم همین؟؟ گفت اره دیگه اینا خودشون میفهمن ادم خوب بد رو! گفتم چرا دروغ گفتی ما زنو شهوریم؟؟منو تو ک هیچ صنمی نداریم باهم؟؟سکوت کرد! این سکوتش بیشتر عذابم میداد! داد زدم با توام خب چرا حرف نمیزنی؟؟؟ چرا حرفاتو میخوری و لال میشی؟؟؟؟ چرا هیچی نمیگی؟؟؟
گفت میگم به وقتش میخام باهات حرف بزنم! گفتم بوقتش؟؟ وقتش کیه!گفت دوماه ديگه! گفتم دوماه؟!! حالا چرا اونموقع؟گفت خواهش میکنم تا اونموقع بهم فرصت بده. من حرفمو رازمو بهت میزنم و میفهمی….حالم بدتر شده بود .. کی میخواست دوماه صبر کنه؟؟؟؟
#قندوحاجي

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *