قسمت هجدهم

قسمت هجدهم

مجبور بودیم بخاطر کار من ، خواهرم و پدرم برگردیم تهران…دستای بابابزرگو برای اخرین بار بوسیدم..خیلی حالم بد بود…میترسیدم دیگه نبینمش….برگشتیم تهران.
یک هفته بعده اون ماجرا بابابزرگ فوت کرد…انقدر حال هممون بد بود که حد نداشت…اون طفلیم از غصه من یک کلمه حرف نمییزد…میفهمیدم غصه میخوره و داره از درون اب میشه…ولی خودم داغون تر ازون بودم که بخوام دلداریش بدم…ناراحتی تو خونه موج میزد…بابا با کسی حرف نمیزد و تو دلش سوگواره پدرش بود….و من مونده بودمو غصه دوری و نرسیدن به دلدار…. هر عصر همو میدیدم بعده سرکار من…منو میبرد یه دور میزد حرف میزدیم، نیم ساعتی چرخ میزدیمو برمیگشتیم…و باز تا ازهم جدامیشدیم تو پیله تنهایی خودمون میرفتیم…تا اینکه شش ماه گذشت و روال زندگیمون یه کم عادی تر شد…
برای من خاستگارمیومد و مامان ندیده رد میکرد…چون بهش گفته بودم نمیخوام اسم کس دیگه ای رو بشنوم جز اون…بالاخره بعده شش ماه از فوت بابابزرگ بابا اجازه داد بیان خواستگاری…جلسه معارفه انجام شد….خانواده ها از هم خوششون اومده بود…همه چی داشت با یه کم بالا پایین خوب پیش میرفت..نمیگم ناراحتی نبود…دلخوری نبود…چرا بود ولی با صبر و عشق ما سپری میشد…
يادمه اولين جلسه خاستگاري از استرس سرم داشت مبتركيد و تاصبحش انقد به حرفاشون فكر كردم نخابيدم!
بابا شرط کرده بود که حداقل یکي دوماه،دوتایی با اون برن صحبت کنن و تا بیشتر اشنا بشه باهاش.باباخیلی به تحقیق کردن اعتقاد نداشت چون با تحقیق نمیشد به واقعیت رسید…یکماه تمام باهم دیگه هر اخر هفته میرفتن بیرون…تو هر قراره هفته بیشتر دل بابارو میبرد….بیشتر بابا ازش خوشش میومد و من به انتخابی که کرده بودم میبالیدم…. بعده هر قرار هفته ای میومد و همه چیو برام تعریف میکرد و باهم ذوق میکردیم و به حرفاشون میخندیدیم! تا اینکه یه جمعه بابا گفت پنج تایی باهم میریم بیرون.میخواست خواهرم و مامان هم باشن و همچنین من…. رفتیم دربند… تو کل راه به هم نگاهم نمیکردیم..اونم حواسش خیلی جم بود که حتی نیم نگاهم بمن نکنه به احترام بابا…
یه تخت انتخاب کردیم و نشستیم.من همیشه عادت داشتم جوراب ضخیم با کتونیام بپوشم.اون روز هم جوراب ضخیم صورتی پوشیدم با یه عروسک جوجه که چسبیده بود به گوشه جورابم.تا کتونیمو دراوردم و چشمش افتاد به جورابم و عروسک جوجه یهو خندش گرفت…تمام صورتش سرخ شد…با تعجب نگاش کردم و سریع رومو انداختم بابا نفهمه…انقد جلوی خندشو گرفت که افتاد به سکسکه! اونم سکسکه بدجور.تازه دوزاریم افتاد که داره به چی میخنده…منم بزور جلو خندمو گرفته بودم چون همین کم مونده بود بابا براش این سوتفاهم پیش بیاد که ما داریم به چیزخاصی میخندیم.گونه هام درد گرفته بود…بابا گفت چیزی شده برات میخوای اب بیارم؟؟؟ مامان و خواهرم با خنده ریز بهم نگاه میکردن….اون هم با دست تشکر کرد گفت نه ممنون. اسمس زدم خب دیگه چته اروم باش! اروم گوشیشو برداشت و زد دلم ضعف رفت واسه اون جورابت….اروم نگاهش کردم…باورم نمیشد این همون مردیه که برای رسیدنش حالا رسیدم به جایی که با خانوادم کنار هم نشستیم..با بابا جور شده بودو میگفتن و میخندیدن…برامون صبحونه املت اوردن…من روبروی اون نشسته بودم ولی سفره چون کوچیک بود خیلی از هم دور نبودیم.من اونروز خیلی گشنم بود و شبشم چیزی نخورده بودم وبرا همین سریع صبحونمو تموم کردم…نگاهش ب بشقابم بود…بابا یه لحظه برگشت تا مسئول اونجارو صدا کنه برامون چایی بیاره ، سریع یه قاشق پر از بشقابش املت گذاشت تو بشقابم و با نگاهش گفت بخور…مامان دید و یواشکی لبخندشو پنهون کرد….با لذت لقمه بشقابشو خوردم…
اومدیم خونه…بدبختی این بود بابا میگفت پسر خوبیه ولی فعلا جواب من مثبت نیست باید خیلی معیارای دیگه رو هم چک کنم…هنوز جفتشون کوچیکن و باید فعلا هم درسشو تموم کنه تا ببینم چی میشه…شدیدا سختگیر بود و حالا حالاها نیمخواس ته تغاریشو بده دست کسی…
همون شب که صبحش خانوادگی بیرون بودیم زنگ زد بهم: من فردا صبح دارم میرم مشهد! بلیطشم خریدم! گفتم چی؟؟؟؟؟کجاااا پس کارت چی؟؟؟دانشگاه چی؟؟؟من چی؟؟؟؟؟گفت میرم و شب برمیگردم…با ناراحتی گفتم باشه دیگه؟؟این بود رسمش؟؟ میری بلیطشم میخری بعد میای میگی؟ و گوشیو با ناراحتی قطع کردم…ناراحت شدم دوست نداشتم حالا که همه چیمون یکیه بدون اینکه به من بگه رفته همه چیو خریده و میخواد بره..هرچی اس زد جواب ندادم و خوابیدم.میخواستم بفهمه چقدر ناراحت میشم ازین کارا، تا دیگه نکنه…اونوقتا هم بچه تر بودمو بی تحمل …همونطور گوشیمو گذاشتم کنارم خابیدم…صبح بلند شدم که برم سرکار اومدم سوار ماشین شم دلم یهو هررری ریخت…یه نامه لای شیشه پاکن ماشین بود بازش کردم :
سلام قند! سلام اخموی قهرکن من! من دارم میرم مشهد…ازم راضی باش و حلالم کن…نذاشتی بگم برا چی دارم میرم…دارم میرم برا اخرین بار با امام رضا جدی صحبت کنم…دیگه نمیتونستم از دور صداش کنم باید میرفتم پابوسش…باید برم و انقد براش گریه کنم و باهاش حرف بزنم بلکه بابا راضی شه و به این وصلت رضایت بده…حلالم کن…درضمن بنده ساعت ۵ تهرانم میرسم فرودگاه، خوشحال میشم بیای استقبالم!!راستی یادت نره:جیگرتو درمیارم قهر باشیا…
چشام پر اشک شده بود…دورو ورمو نگاه کردم و ارزو کردم ببینمش ولی نبود…. اومدم اینه های بغل ماشینو باز کنم، که دیدم تسبیحش از آینم آویزونه…بغضم ترکید و اشکام همینطوری ریخت رو گونم…چقدر مهربون بود و من چقدر بیرحمانه باهاش قهر کرده بودم….
تا ساعت پنج بال بال زدم و خودمو رسوندم ترمینال….نمیخواستم بهش بگم که سورپرایز شه. از اطلاعات پرواز پرسو جو کردم و فهمیدم از کدوم سمت میاد.یه دسته گل از خوده فرودگاه خریدمو به انتظارش نشستم…دیدم داره میاد…با همون ریشای مشکیش و یقه آخوندیا که دوست داشتو پوشیده بود…تا دیدمش دوییدم سمتش…دیدم داره از دور میخنده و لبشو گاز میگیره که ینی خودتو کنترل کن.سریع یهو اروم گرفتم و با متانت رفتم پیشش. دیدم انقد خندیده از دستم سرخ شده!گفتم ببخشیدیه لحظه از دیدنت ذوق مرگ شدم خب! گفت خیلی انرژی دارم خیلی خوشحالم!
راست میگفت چشاش برق میزد! گفتم واقعا؟؟؟ چرا؟؟گفت نمیدونم چرا با مسافرت امروزم به دلم افتاده همه چی درست میشه…خیلی دلم روشنه خیلی…
از این حرفاش منم قوت قلب گرفته بودم…همون لحظه نذر کردم اگر بهم برسیم باهم بریم پیش امام رضا…
#قندوحاجي
پ ن: گلاي خواستگاري من❤🌹

1 پاسخ
  1. آرزو
    آرزو گفته:

    قند و حاجی مهربون ازتون میخوام برای منم دعا کنید من گذشته خیلی بدی دارم این قسمت ۱۸ام اشک منم دراورد وقتی حاجی میخاست بره مشهد گفتم خدایا این مرد پولشو داشت موقعیتشو داشت امد پیش امام رضا دعا کرد اما من از دور ازت خاهش میکنم ی مرد خوب با اخلاق ماه و دوست داشتنی مثل حاجی متین نصیبم کن منم اخلاقم مث قند خوبو مهربون و دل صاف داشته باشم😭
    از حاجی بخاین برام از ته دل دعا کنه
    من پدر مادر ندارم
    بابام و اعدام کردن
    مامانمم ولمون کرد و رفت
    اما ۴تا خواهریم بزرگ شدیم زیر دست اینو اون خیلی کتک خوردیم از خونه بیرون شدیم
    اسیب دیدیم
    بلایی نبود سرمون نیاد
    اما دوست دارم همسر ماهی مثل اخلاق حاجی و مهربونیش گیرم بیاد تمام سختیام از بین بره
    از حاجی و قند عزیز میخوام شمارو به اما رضایی که رفتین زیارت و حاجت دلتونو گرفتین برای منم دعا کنید از بلا تکلیفی در بیام و انتخاب درست داشته باشم خدا ولم نکنه که بی خدا برام جهنمه 😭

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *