قسمت نوزدهم

قسمت نوزدهم ( قسمت آخر )

هراز گاهی میرفتم پیش مادرشو باهم صمیمی تر از قبل شده بودیم و راحت تر حرف میزدیم. یروز رفتم پیشش و باهم حرف زدیم. مادرش میگفت : (خیلی نگرانشم. هرروز که پامیشم میرم اول تختشو نگا میکنم ببینم هست..همش میگم نکنه یه شب من نفهمیده باشم بابات بگه نه پاشم صبح ببینم بچم نیست و رفته…چند روز پیش صبح زود پاشدم دیدم نیست تو جاش، همه جاروگشتم نبود…تا برسم تلفنو بردارم بگیرمش پاهام میلرزید…بعد ک تلفنو برداشت گفت مامان نگران نباش دانشگاهم….)
دلم برای مادرش هم میسوخت خیلی فکرش پیش بچش بود….
نشسته بودم تنها که تلفن مادرش زنگ خورد…مادرش رفته بود تا دم درو گوشیش کنار من بود!!شیطنتم گل کردو تلفنشو برداشتم! گفتم بله؟؟ گفت سلام بر مادره گل و گلاب خودم.گفتم بله!!؟؟ یهو مکث کرد! گفتم بله با مامان کار داشتین؟؟یهو گفت: آآآآآآخخخخخخ قلبمممم آآآآآخ زندگیم!!!! از خنده به سرفه افتاده بودم انقد با مزه میگفت که غش کردم.گفت من چه کاری میتونم داشته باشم با مادرم! شما حالت خوبه…همونموقع مادرش اومد ومن گوشیو دادم بهش….
دیگه کم کم اماده شدم برم موقع رفتن صدام زد.گفتم جانم گفت از ازدواج با پسر من مطمانی؟؟؟ اون هنوز شرایطش کامل آماده نیست برای ازدواج…میتونی باهاش بسازی باهمه شرایطش؟؟ دستاشومحکم گرفتمو گفتم: من اونو انتخاب کردم…و مطمان باش بهت قول میدم که تا اخرین لحظه پشتش باشم…ما پشت همیم و باهم زندگیمونو میسازیم …نگران هیچی نباش فقط با دل بزرگ مادرانت دعاش کن….همدیگرو بغل کردیمو خداحافظی کردیم….
.
شب تصمیم خودمو گرفته بودم..رفتم پیش بابا…از قبل محکم تر و مصمم تر! نشستم کنارش و گفتم باهات حرف دارم.گفت بگو
گفتم چرا هی مخالفت میکنی چرا هی عقب میندازی؟ اگر شک داری خواهشا شک هات رو بیا باهم برطرف کنیم تا مشکلات حل شه…اگر هم جوابتون مخالفه خب بگین نه بدرد هم نمیخورین تاماهم تکلیف خودمون رو بدونیم….اون شب تا نیمه های شب با بابا حرف زدیم .قول و قرارهامون رو گذاشتیم…بابا از من خیلی قولا گرفت که من همرو با قلبم قسم خوردم که پاش هستم نه زبانم…گفت باید باخودشم صحبت کنم.فرداش با اون هم صحبت کردو از اون هم قولایی ک باید میگرفت رو گرفت…بعد اعلام کرد که بگین خانوادش بیان…جلسه بعدی خواستگاری ما به معنا پیروزی واقعی ما توی این بازی بود…
بازی که جفتمون براش خیلیی جنگیدیم…اتفاقاتی که به حدی طولانی بود که توی این داستان نیمگنجید….
با همه سختی ها و گریه های شبانه و ناراحتیا و شادیا که واقعا درین مقال نمیگنجه که همرو تک به تک بخوام بیارم…. ولي با همه سختي ها و مشكلات زياد كه جاي گفتنش نيس…قرار بله برون ما تاریخ ده مهر تعیین شد!
..
هفت مهر،یعنی درست سه روز قبل نامزدیمون تولد من بود…عصر از سرکار رسیدم خونه که دیدم تمام چراغای خونه خاموشه! صدا زدم مامان؟؟ بابا؟؟ کسی نیس؟؟ و تو اون تاریکی دست انداختم و چراغو روشن کردم یهو سکته کردم…عشقم و مرد آیندم، پدرم، مادرم ، خواهر و مادربزرگم دور یه میز که کیک تولدم روش بود ایستاده بودن و دست و سوت میزدن! از ذوق و خوشحالی نمیتونستم چیکار کنم. اصلا توقع نداشتم اونو توی خونمون ببینم!!وای خدایا چقدر این سال برای من خوب بود…چقدر این ماه خوب بود…چه چیزی ازین شیرین تر وقشنگ تر که تمام عزیزای من تو یه قاب کنار هم ایستادن. گفتن بیا بشین شمعتو فوت کن کادوهاتو باز کن…نشستم رو مبل و اون هم نشست با فاصله کنارم…مادربزرگم هی جوری که بابام نفهمه اشاره میکرد بچسبین دیگههه بچسبین بهم سه روز دیگه محرم هم هستین بابا! و ما می خندیدیم و از خجالت سرخ می شدیم…
و بالاخره ده مهر رسید….
و ما محرم هم و مال هم شدیم….لحظه ای که عاقد داشت صیغه محرمیت رو می خوند تمام تنم میلرزید موهای تنم سیخ شده بودن…حس عجیبی بود…انگار واقعا مال زمین نبودم! روی ابرها بودم…از خوشحالی و حس خوب میخواستم پرواز کنم…وقتی گفت عروس خانم ایا وکیلم؟؟ و من بله رو گفتم انگار اندازه کل این دنیا مهرو محبتش رو ریختن رو دلم.خیلی شنیده بودم که صیغه عقد باعث میشه عشق بین زنو شوهر بیشتر بشه…ولی اون روز و درون تاریخ من هزار برابر چیزی ک عاشق بودم عاشق تر شدم….

پ ن : دوستای مهربونم سلام…از روزی که من این پیجو زدم و یه پست عاشقانه گذاشتم و همتون علاقمند شدین و درخواست کردین ازم که کل داستانم رو بذارم کنارم بودین.ممنون از همه محبتتانون.خیلی خیلی دوستون دارم و براتون آرزوی خوشبختی میکنم.این داستان اینجا تموم نمیشه! چون ما فعلا عقد هستیم و هنوز سره زندگیمون نرفتیم و من خاطرات عاشقی زیادی درین یکسال و اندی دوران شیرین عقدم داشتم….این پیج و این داستان همچنان ادامه دارد….اونایی که به عشق این داستان و به عشق خودمو پيج موندن خوشحال میشم که باز هم پیشم بمونین …در ماه شاید چند پست اختصاص بدم به این موضوع…دوست دارم تو این پیج از هرچیز جالبی که به نظرم میاد براتون پست بذارم..انشالله عروسی بگیریم ميام از ماجراهای اون روز هم براتون ميگم….از مراسم عقدم هم بتونم براتون عکس میذارم تا جایی که از عهدم بربیاد…
خيلي خيلي ازم درخواست شده كه كتاب كنم اين داستانو!نميزونم شايد روزي اين كارو كردم!سختيش اينه كه بايد بشينم از روز اول با جزييات همرو بنويسم و اين موضوع واقعا برام وقت گيره مخصوصا تو اين ايام!ولي اميدوارم روزي خدا بتونه كمكم كنه و بنويسمش…
خیلی دوستون دارم..
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست…

6 پاسخ
  1. مریم
    مریم گفته:

    سلام عزیزم منم با دقت داستان عاشقی تون رو خوندم خیلی جاها منم گریم گرفت، از ته قلبم براتون آرزوی خوشبختی میکنم عزیزدل❤❤الهی ک همیشه حال دلتون عالی باشه کنار هم. منم مدام اینستارو به عشق شما باز میکنم ک ببینم استوری جدید گذاشتید ببینم.

    پاسخ
  2. Afsaneh
    Afsaneh گفته:

    سلام سحر عزیز
    الان ساعت ۶:۴دقیقه صبحِ و من از دیشب دارم داستانتو میخونم
    عالی بود
    بیشتر جاهاش گریه کردم چون آرزوم بود منم با عشق دو طرفه و پایدار ازدواج کنم
    امیدوارم همیشه کنار هم خوشبخت و عاقبت بخیر بشید

    پاسخ
  3. مهتاب میران
    مهتاب میران گفته:

    سلام سحر جان خیلی از داستانت خوشم اومد تو تمام عمرم داستانی به این زیبایی عشقی به این حقیقی نشنیده بودم واقعا اشکام همینجوری میریخت خیلی زیبا و دلنشین بود این یه عشق خدایی بود که تو دل شما دو نفر به وجود اومده بود و همچین عشقی کمیاب هستش خیلی خیلی خوشحال شدم که یکی از دوستای تو شدم 🙏❤️با آرزوی خوشبختی و سلامتی برای شما و امیدوارم همه بتونند به عشق حقیقی شون رو به رو بشند بتونند باهام باشند 🙏

    پاسخ
  4. مهتاب میران
    مهتاب میران گفته:

    سلام سحر جان عزیز ممنون که داستان آشناییت رو‌ برای ما نوشتی خیلی از داستانت خوشم اومد تو تمام عمرم داستانی به این زیبایی عشقی به این حقیقی نشنیده بودم واقعا اشکام همینجوری میریخت خیلی زیبا و دلنشین بود این یه عشق خدایی بود که تو دل شما دو نفر به وجود اومده بود و همچین عشقی کمیاب هستش خیلی خیلی خوشحال شدم که یکی از دوستای تو شدم 🙏❤️با آرزوی خوشبختی و سلامتی برای شما و امیدوارم همه بتونند به عشق حقیقی شون رو به رو بشند بتونند باهام باشند 🙏

    پاسخ
  5. Raha
    Raha گفته:

    خیلی عالی بود واقعا اشکم دراومد انشاالله همیشه خوشبخت و عاشق هم باشید و لبتون پر از خنده باشه سحرجون

    پاسخ
  6. گلی
    گلی گفته:

    سی سی جون تمام قصتونوباجزئیاتش خوندم وواقعا لذت بردم از این عشق…
    براتون زندگی پراز عشق وشادی ارزومیکنم وامیدوارم همیشه برای هم بمونید…
    عشقتون پایدار

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *