استانبول

قسمت نهم

هم کلافه بودم که چرا گفته اول خرداد قراره حرف دلشو بگه هم از طرفی یجورایی ته دلم قینچ میرفت برای اینکه ببینم قراره خرداد چیکار کنه! همه چیز مثل سابق بود و هرروز با یه گلی شاخه رزی سورپرایز میکرد… روزای خوبی رو سپری میکردیم…هیچوقت یادم نمیره تو همون روزا بود که با دوستام تصمیم گرفتیم بریم شهربازی! توی شهربازی سوار یه دستگاه شدمو رو صندلی نشستم و دوستم از خودمون عکس گرفت! عکس قشنگی شد توش داشتم از ته دل میخندیدمو چشمام برق میزد! عاشق هیجان بودمو عاشق شهربازی! سریع همون موقع براش اون عکسو فرستادم. زد : الهی همیشه لبات خندون باشه مث الان! بعد از کلی شیطونی و تخلیه انرژی این روزا و استرسا رسیدم خونه و خودمو انداختم رو تخت!همیشه عادت داشتم وقتی دراز میکشیدم گوشیمو چک میکردم. اینستاگرامو نگاه کردم و خبری نبود… رفتم تلگرام ببینم این چند ساعت نبودم کی پیغام داده . دیدم از سمتش یه پیغام اومده که تصویریه…همیشه وقتی اسمشو میدیدم خون میدوویید تو سرم.با اینکه چند ماه گذشته بود ولی نمیتونست حالا حالاها دیدن اسمش برام عادی شه! تو اون چن ثانیه ای ک عکس لود شه قلبم تاپ تاپ خودشو میکوبوند! اخه هیچوقت برام عکس نمیفرستاد و داشتم از فضولی میمردم که ینی چی میتونه باشه! باز شد دیدم عکس خودمه که پایینش یه نوشتس: (کاش همه دلا یرنگ بود…نگاها…حرفا….کاش کاش هر مخلوقی دله تورو داشت….چشاتو نگاهت پر از درستیه…پر از امید و ارامشه…نمیذارم کسی نا امیدت کنه….جای تو گریه میکنم جای تو غصه میخورم…بهونه هاتو تک تک میشمارم…با خدا ارزوهاتو براورده میکنم…اهای خوبه زمونه…هرچی دوستداری بگو….تو فقط اراده کن…)اخ قلبم…واقعا قلبم گرفته بود این سری! نمیتونستم راحت نفس بکشم…یعنی داشت میگفت دوستم داره؟؟؟ صدبار دیگه خوندمش…نه! نگفته بود دوستم داره! باز داشت خوشو به درو دیوار میکوبید که یک کلوم حرف بزنه! خیلی دلم روشن شده بود…با این کاراش عشقش تو دلم بیشتر و بیشتر میشد…نمیدونستم چی بزنم؟؟ بزنم منم دوست دارم؟؟ نه نگفته بود که دوستم داره! بزنم ممنون؟؟ برای همچی متنی خیلی کم بود! چیزی نزدم! همیشه در برابر حرفاش کم میاوردم و خلع صلاح بودم….ای کاش زودتر حرف میزد…دلم براش تند تند تنگ میشد…. خیلی دلم میخواست ببینم مادرش چی میگه…مادرش دوستم بود و من با همه اون دوستی که بینمون بود بازهم خجالت میکشیدم بخوام عنوان کنم. نه رروم میشد بگم پسر شما منو خواست و راه افتاد و و منو خل و چل خودش کرد! نه روم میشد بگم از اخرین دفعه که بهش شمارمو دادی باهم در ارتباطیم. تو همون روزا بود که همدیگرو تو مهمونی دیدیم رفتم پیشش نشستم. منو خیلی دوست داشت و باهم رابطه صمیمانه ای داشتیم.از وقتی هم که با پسرش در ارتبا بودمو عاشقش شده بودم حس میکردم حسم به مادرش زیاد شده! قبلا هم دوسش داشتم ولی الان دلم میخواست دستمو بذارم زیر چونمو بهش خیره شم…به دستاش که اونو بزرگ کرده…به چشماش که چقد شکل چشمای پسرش بود…به شکمش که نه ماه عشق منو حمل کرده بود. دوست داشتم دستاشو بگیرم ببوسم که این عشقو به این دنیا اوردیو اینجوری تربیتش کردی…نگام کرد…گفت خوبی؟ گفتم بله خیلی خوبم گفت چرا کم میای پیشم نیستی دیگه ؟گفتم اخه سرم گرمه، به لطف اقا پسرتون یه شغل دیگه پیدا کردم و دیگه همش سرم گرمه! گفت اره اتفاقا گفته بود میخواست تورو ببره ، مگه برده!؟ شاخام درومده بود! یعنی حتی به مادرشم نگفته بود!!! هم ناراحت شدم هم خوشحال…گفتم اره دیگه منم خانوم معلم شدم..مشغول حرف بودیم که یکی دیگه از خانومای مجلس اومد و مشغول صحبت کردن باهم شدن…از شدت خجالت تنم داغ بود…وای چجوری بهش میگفتم با پسرش هستم چقد شرایطم سخته خدایا خودت بهم کمک کن …هرجور بگم با خودش شاید فکر بد راجب من بکنه….تو همین حال خودم بودم که یهو با شنیدن اسمش رشته افکارم پاره شد:
_ خب از پسرت چخبر الحمدالله خوبه؟ درسش تموم شده؟ سرکار میره؟ مادرش گفت الحمداالله بله میره و میاد خداروشکر همه فکرم پیششه تو طول روز
_ ای بابا بچه ها جون و عمر و جونی ادمو میگیرن تا بزرگ شن وقتیم بزرگ شدن باز دغدغه هاشون بیشتر میشه تا انشالله برن سره خونه زندگیشونو سروسامون بگیرن تا خیالمون راحت شه
_ گفت اره انشالله نمیدونم چن وقته همش شبا میره پشت بوم…با خودش مهر میبره… همش تو فکره نیمدونم بچم چشه… میگم نکنه مریض شده افسردگی گرفته…مدام هم اهنگ میذاره کم میکنه ما نشنویم…خانومه گفت فک کنم شازدت عاشق شده ها اینا نشانه عاشق شدنه وگرنه هیچیش نیست سالمه سالمه! مادرش خندید و گفت من حرفی ندارم که سمت هیچ دختری نمیره دیگه ۲۳ سالش شده من از خدامه با یکی که نجیب باشه، اشنا شه اونو بخواد بچم همش تنهاس. اگر بگم دیگه قلب برام نمونده بود راست گفتم! حتی الانم دستام میلرزه به یاده اون روزا که اینو مینویسم….داشتم غش میکردم واقعا دست خودم نبود از شدت خوشحالی که فهمیده بودم مادرش این حرفارو زده داشتم بال درمیاوردم چون واقعا برام مهم بود رضایت مادرش و با شنیدن اون جملات از دهنش کلی دلم اروم گرفته بود…اروم گوشیمو دراوردم.پیغام دادم بهش : شما هرشب رو پشت بوم خونتون دقیقا چکاری میکنین؟؟؟
بعد چند دقیقه زد: سرکار خانم مارپل از کجا میدونن؟ گفتم حالا دیگه کلاغه گفته.خنده ای فرستاد و گف پیش مامانی؟ گفتم اره.گفت شبا میرم اونجا با خدا حرف میزنم…تو خونه راحت نیستم همه راه میرن و حرف میزنن تلویزیون روشنه میرم بالا سکوته شبه و خیابونا راحت تر میتونم با خدا حرف بزنم.گفتم اهاااان بعد چی میخای از خدا که انقد عمیق غرق در رازونیاز میشی رو پشت بوم! زد: یه چیزی ازش میخوام…قسمش دادم به عظمت و جلالش که بهم ببخشدش. دلم اشوب میشد اینطوری حرف میزد…خودمم لذت میبرم ازین غیر مستقیم حرف زدناش! گفتم چه جالب خب بمن نمیگی؟ گفت ازتم خواستم یبار! بهم فرصت بده خرداد همه چیو بهت میگم… دلم قینج میرفت…یعنی کی خرداد میشد؟؟؟؟
یه ورق برداشتم روزای باقی مونده رو نوشتم! تصمیمو گرفته بودم…میخواستم روزا رو بشمرم….
#زندگی#راستکیه#من

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *