داستان ما

قسمت شانزدهم

روزای عاشقی واقعی شروع شده بود.دیگه راحت بهم میگفتیم که همو دوست داریمو عاشق همیم. با مادرش صحبت کرده بود و همه چیو گفته بود .خودش اینجوری تعریف میکرد که رفته یکراست پیش مادرش و نشسته.گفته مامان من عاشق یه دختری شدم.مادرش شوکه شده گفته خب کیی؟؟من میشناسمش؟اونم گفته بله خوبم میشناسی.میگه رنگش پریده بود از تعجب هاج و واج منو نگا میکرد تا اینکه من اسم تورو گفتم. مادرش خندیده و گفته پس واسه همین این روزا انقد حالت بده…خلاصه که قرار شده شب هم پدرش بیاد و با اون هم صحبت بشه ولی میگفت مادرش راضی بوده و حتي يجورايي انگار خودشم بعدها ميخواسته اين حرفو پيش بكشه.از خجالت اینکه حالا چجوری تو روی مادرش نگاه کنم مونده بودم. یک روز عصر بهم زنگ زد که از سرکار بیا میخوام ببرمت یجا. اونروز از ذوق نمیدونستم چیکار کنم…همش میگفتم ینی چیکار داره.منو برد یه پاساژی ک نزدیک خونمون بود.گفت بیا بريم تو.گفتم اینجا چی میخوای اخه..گفت بیا دنبالم …
بردتم جلوی یه انگشتر فروشی ! از ذوق اينكه فهميده بودم ميخواست چيكار كنه چشمام برق میزد !گفت يکیشو انتخاب کن.پشت ویترین چشام پر شده بود…چقد این کارو دوست داشتم چقد فانتزیم بود این کارش! یه حلقه برداشتم ساده و حساب کرد و اومدیم بیرون.گفت این موقته.هم اینکه دوست ندارم دیگه بی حلقه بری بیرون هم اینکه دستت باشه تا وقتی که حلقه اصلی رو دستت بندازم.انقد خوشحال بودم از کارش ک حس میکردم لحظه ب لحظه بیشتر از قبل دوسش دارم.اون شب موقع خواب هم از دستم درش نیاوردم.دوست داشتم همیشه دستم باشه.
فرداش رفتم سرکار و همه دستم دیدن و گفتن خبریه؟؟ خندیدم و گفتم برام خریده! موقع کار یکی درمیون هی کار میکردم و هی به انگشترم نگاه میکردم. اونروزم به ذوق حلقم دستامو لاک زده بودم و هی به دستام و حلقم نگاه میکردم.همون لحظه یه عکس ازدستام گرفتم و براش فرستادم با این متن: ممنون بابت این حلقه…جزو با ارزش ترین چیزاییه که تو زندگیم دارم.خیلی دوسش داررم ممنونم ازت.
زد: ببخشید که کمه ارزش تو ازین بالاتره…این سری نقره بود ولی قول میدم حلقه اصلیتو برات بهترین طلا بخرم…درجوابش زدم: بهترین حلقه و بهترین جواهر دنیارو نمیخوام وقتی تو هستی. وقتی این جملرو نوشتم از ته دلم نوشتم…واقعا اگر یه انگشتر یک میلیاردی جواهر صد قیراطی هم میاوردن حاضر نبودم باهاش عوض کنم.جواهری داشتم که به کل این دنیا میارزید…
اون شب وقتی رفتم خونه تصميمم رو به مادرم و خواهرم که تنها همدمم تو زندگیمه و از خودم بزرگتره و تقريبا در جريان كامل ماجرا بود گفتم. هردو از انتخابم میخندیدنو میگفتند میبینیم که یه پسر مومن دلتو برده!..! و در اخر گفتند هرچی خیره انشالله همون بشه….مامان گفت من باید با بابات صحبت کنم ببینیم نظر اون چیه…استرسم با همین جمله شروع شد…گفتم مامان تروخدا بابا نه نیاره..گفت نمیدونم باید بذاری یه فرصت مناسب پیش بیاد تا باهاش صحبت کنم…
هر ثانیه با هم در ارتباط بودیم….نیم ساعت کار میکردیمو باز یواشکی پچ پچ میکردیم.اونم همه تو محل كارش فهمیده بودن که حاجیشون عاشق شده! اوناهم هی دست میگرفتن و میخندیدن…روزای خیلی خوبی بود…
یروز منو برد دریاچه پارک چیتگر که اونموقعا تازه افتتاح شده بود….رفتیم سمت دریاچه..گفت دوست داری سوار قایق شی؟ من از اب خیلی میترسیدم ولی وقتی نگاه کردم همه دختر پسرا باهم سوار شدن و دارن پا میزنن دلم خواست…گفتم باشه.بلیط خریدیم و سوار شدیم…خیلی میترسیدم از غرق شدن کلا بزرگترین ترس زندگیم غرق شدن بود و تقریبا از چیزی نمیترسیدم اونموقعا….اروم يه گوشه بازوشو گرفتم و نشستم…قلبم میزد….گفت خب باید پارو بزنی قند تنهایی ک نمیتونم! ازین پارو پدالیا بود. اروم شروع کردم به پا زدن…گفت میترسی؟ گفتم یکم…خندید گفت تا کنارتم از چیزی نترس….از قصد اوردمت اینجا! با تعجبب نگاهش کردم! از قصد؟؟؟ برا چی؟؟؟؟ گفت خواستم بگم اگر روزی اذیتت کردم…ناراحتت کردم یا حتی از من کوچکترین پا کج گذاشتنی دیدی میایم اینجا ..تو منو پرت کن تو آب! خندم گرفته بود! بلند خندیدم! گفتم والا من قاتل نیستما! گفت جدیم باید اینکارو کنی! گفتم باشه فقط اگه من تورو ناراحت کردم تروخدا تو منو اینجا نندازیا! بلند خندید….
روزا به سرعت میگذشتن….نزدیکای امتحان دانشگاش بود…چون از اول هم کار میکرد و هم درس میخوند درسش طولانی شده بود و هر ترم کم واحد برمیداشت تا برسه به کارش و هم بتونه همه امتحانارو پاس کنه…انگيزش زیاد شده بود و با ذوق سر درس مینشست…ازینهمه خوشبختی هم خوشحال بودم هم استرس داشتم…استرس بابام!مامان باهاش بالاخره حرف زده بود و بابا یک کلام گفته بود نه! اصلا! هنوز میره دانشگاه! بره درسشو تموم کنه بعد بیاد جلو ببینم چی میگه…
با عشقش عشق میکردمو از طرفی غصه میخوردم…
به هيچ وجه هم بهش حرفاي بابامو انتقال ننيدادم و ميگفتم بذار ي نفر تو اين رابطه غصه بخوره الكي فعلا چرا بيام هي بگم بهش و اونم با خودم اب كنم!
از طرفيم چجوری به بابا مبگفتم که من پسریو پیدا کردم که با تماااااام پسرایی ک دیدم فرق میکنه.چجوری اینهمه داستانو براش توضیح میدادم؟؟ نمیشد هیجوره نمیشد برم بگم من چند ماهه میشناسمش و باهاش در ارتباطم.چجوری میگفتم که ادم خوبیه…من درکل دختری نبودم که دنبال مادیات یا تیپ و قیافه باشم.شدیدا پی اخلاق بودم و اخلاقیات برخلاف بيشتر دخترای الان برام اولویت اول بود.از اولم دنبال پسر خوشگل يا بادی بیلدینگ یا پولدار نبودم و از نظر من عشقم از همه مردای دنیا با اون موهای به رنگ شبش زیباتر بود…ادمی که عاشق یکی باشه اونو زیبا میبینه…چطوری اینارو توضیح میدادم به پدرم…راه سختی رو در پیش داشتم و هرجور شده باید با بابا صحبت میکردم….یه شب تصمیمو گرفتم.رفتم پیشش گفتم بابا من میخوام باهات صحبت کنم گفت خب بکن.گفتم اینجا نه…میای بریم ی پارک قدم بزنیم؟ قبول کرد…نزدیک به خونمون یه پارک کوچولو بود که پیاده تا اونجا پنج دقیقه راه بود.باهم حاضر شدیم و حرکت کردیم…همون موقع هم قبل رفتن بهش اسمس زدم من یکم امشب خستم….زود میخوابم…اگر بهش میگفتم میخوام برم با بابا حرف بزنم بهم میریخت و نمیخواستم ارامشش رو بگیرم، به انداره کافی استرس این داستانای اخیرو داشت…حداقل یکیمون اروم میگرفت…توی شب قدم میزدیم و از همه چی با بابا صحبت کردیم.از کارم…از همه چی….نمیتونسم بحثو واکنم خیلی خیلی برام سخت بود…یه دختر که در عین صصمیمت با پدرش ولی شرم و حیاش اجازه نمیداد مخصوصا یه پدر سختگیر که شدیدا هم غیرتی بود…شرایط بدی بود…مجبور بودم بخاطر عشقم دست بکشم و خودم حرف بزنم…گفتنای مامان فایده ای نداشت….خودم بايد دست به كار ميشدم!شروع کردم…اروم اروم…از اخلاقاش گفتم…از ارتباطمون ولی خیلی سانسور شده! ازینکه چ جوریه چ مدلیه چ اخلاقای مثبتی داره…تا اخرش یک کلام حرف نزد وقتی حرفم تموم شد منتظر شدم حرف بزنه…دیدم سکوت میکرد…عین سکوتای کوهم بود جنس سکوتش…گفتم بابا خواهش میکنم به حرفام خوب فکر کن…اجازه بده باهات حرف بزنه اگه بد بود هرچی تو بگی….
انقد به کوهم مطمان بودم که جمله اخرو گفتم…نميدونستم چرا انقد مطمان بودم تو دلم که به دل بابا هم میشینه…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *