قسمت سیزدهم

اون شب قدر به اون شکل گذشت و رسیدم به شب قدر دوم. بهش گفتم من میخوام با بابا برم دانشگاه امام صادق. اونجا مراسم خیلی قشنگی داره.گفت منم میام! با کلی ذوق گفتم واقعا؟؟؟؟؟؟؟ وای میای؟؟؟ گفت خوشحال شدی؟؟ گفتم اره خیلی! هرسال ک میرم اونجا همه زن و مردا میتونن کنار هم تو حیاط بشینن. من بابارو میفرستم بالا مسجد تو مردونه خودمو خودت میریم تو اون جمعیت کنار هم میشینیم و تا صبح قران بسر میگیریم.از شدت ذوق و شوری که از عشقش داشتم شدیدا ریسک پذیر شده بودم و قبل ازون ازین جراتا نداشتم که جایی ک پدرم باشه اصن از کنار موجود نر هم رد شم!! ولی فکر کنم عشق عقلو هوشمو برده بود… با خوشحالی قبول کرد گفت باشه شما کی میرین؟؟ گفتم ما نه و نیم راه میفتیم گفت باشه منم میام. با بابا حرکت کردیم و من تو دلم قیر و ویر میرفت ک امشب میتونم در کنارش با ارامش شب قدر رو به سحر برسونم…. رسیدیم…وارد حیاط ک شدم باد خنکی میومد … یک لحظه قلبم ایستاد…بیشتر بو کشیدم. حتی اگر باهام صد مترم فاصله داشت بوشو حس میکردم….بوی خودش با بوی عطرش رو حس کردم… ب بهانه انکه از کیفم ک از دوشم اویزونه چیزی درارم پشت سرمو نگاه کردم…که دیدمش…با یه شال مشکی که دور گردنش بسته بود و تیپ سرتا پا مشکی به میله ها تکیه داده بودو دستاشو بهم گره کرده بود . داشت منو بابارو نگا میکرد…. باورم نمیشد ک با بوش تونسته بودم حضورشو تشخیص بدم…دلامون بیش ازون چیزی ک فکرشو میکردم بهم نزدیک شده بود…سریع برای اینکه بابا نفهمه سرمو برگردوندم. کمی جلوتر بابا گفت تو برو قسمت خانوما منم میرم. هروقت زنگ زدم بهت اخرش بیا همینجا تا برگردیم و رفت. و من موندم وسط جمعیت… سریع گوشیمو برداشتم و گرفتمش.با اولین بوق جواب داد.گفتم کجایی؟ گفت برگرد و سمت راستتو نگا کن. برگشتم و دیدمش…. لازم نبود خییلی دنبالش بگردم.قلبم سریع جای بودنشو نشونم میداد. با ذوق مث بچه ها دویدم سمتش. گفتم بیا بریم دیگه، بریم سریع بشینیم. دیدم دستش ی پلاستیکه. گفتم این چیه.گفت ی چیز خوشمزه برای اونی ک شب گشنش شه بگه گشنمه بدم بهش بخوره کیف کنه. گفتم چییییه؟ گفت غذای موردعلاقت! گفتم پیتزا؟؟ خندیدو چشماشو به نشانه تایید روهم فشار داد. انقد ازین کارش ذوق کرده بودم ک حد نداشت. ازینکه فهمیده بود من عاشق چیم و چه غذایی دوست دارم خیلی خوشحال بودم. گفتم بریم بشنیم؟ گفت بریم. با فاصله از هم شروع کردیم ب راه رفتن و رسیدیم به قسمتی ک تو حیاط فرش مینداختن.تا رسیدیم یه خانومی با چادر مشکی جلوی اونو گرفت. گفت ورود اقایون ممنوعه لطفا اقایون ازون سمت برن!!!
چی!!!؟؟ زنونه مردونش کرده بودن؟! خدایا چرا نمیشه ما باهم باشیم اخه؟ رفتم سمت دختره و نزدیکش گفتم چرا نمیذارین؟؟؟ اخه ینی چی؟؟؟ هرسال اینجا همه زنوشوهرا باهم میشینن! گفت اره عزیزم ولی بخاطر یسری داستانا و خلوت کردنه دختر پسرای جوون بهمون امسال گفتن شدیدا برخورد کنیم و جداش کنییم! گفتم ینی حتی ی گوشه هم نمیشه رو زمین بشینم؟؟ گفت نه اصلا از هم جداتون میکنن. غمگین و نا امید برگشتم پیشش. گفت نمیذارن؟ گفتم نه.گفت عیبی نداره برو بشین منم میرم مردونه یجا دور از بابا میشینم. پیتزامو داد دستم و گفت بیا پیشت باشه گشنت شد بخور. بغضم گرفته بود اخه چقد ضدحال تو همه چی؟ حالا خوبه همشم ی پامون این مسجد بود و یه پامون اون امامزاده و خیلی ترکونده بودیم یه رستوران رفته بودیم باهم! رفتم و دعا شروع شد. وسطاش بود که خیلی خوابم گرفته بود. از صبح زودش بیدار بودم و سرکار رفته بودم و از شدت خواب سرگیجه گرفتم. هیچ کاریم نمیتونستم کنم حتی پشتی هم نداشتم تکیه بدم. اس دادم بهش من دارم بیهوش میشم کمرم هم داره میشکنه! گفت بیا بریم یکم ماشین بشین تکیه بده. از شدت خواب همه جارو تار میدیدم.خیلی خسته بودم و دیگه نمیتونستم بشینم. بلند شدم و رفتم دم در ورودی. اونم رسید. گفتم دقت کردی هیشکی شک نمیکنه ما باهم نسبتی نداریم؟ با این شال مشکی هیاتیه تو و چادر من همه فک میکنن ما…. یهو حرفمو خوردم.نمیخواستم اصلا از سمت من نخی داده بشه بهش. گفت همه فک میکنن ما چیم؟ گفتم شبیه این خواهر برادر هیاتیا! نخندید! اصلا حتی لبخندم نزد! فهمیدم اصلا از حرفم خوشش نیومده… سرمو انداختم و بحثو عوض کردم: وااای خیلی خستم خیلی خابم میاد چرا من با اینهمه خستگی امشب اومدم؟؟ گفت بیا بریم تو ماشین. رفتیم تو ماشینش نشستیم. گفتم من واقعا باید چشمامو یکم ببندم اشکال نداره؟ گفت نه راحت باشه یکم سرتو تکیه بده و سعی کن پنج دقیقه چرت بزنی حالت جا بیاد.سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم. از خواب همه جارو البالو گیلاس میدیدم مغزم و تنم خسته بود ولی قلبم مثل یه بچه پنج ساله شیطون خودشو میبرد عقبو محکمممممم میکوبید به دیواره های قلبم. تو دلم هی به قلبم میگفتم خیله خب اروم بگیر بذار بخابم یکم سر جدت. ولی تاپ تاپ قلبم اجازه نمیداد. با اینکه چشام بسته بود ولی حس میکردم داره زیر چشمی منو نگاه میکنه. نگاهاشو میشناختم… با اینکه میدونستم خیلی دوستم داره ولی جنس نگاهش بد نبود..ازون نگاها نبود که حس کنی داره تنت گز گز میشه…بوی عطرش تمام مشاممو پر کرده بود و پنجره رو کمی کشیده بود پایین و عطرش با اون هوای خنک قاطی شده بود…چشمامو بسته بودمو ارامش خیلی زیادی ریخته بود رو جونم…کاش تا اخر دنیا میتونستم کنار کوهم چشامو بسته نگه دارم…احساس کردم تکون خورد! یواشکی با تبحر خاصی جوری ک مطمان بودم نمیبینه اندازه یه مولکول چشامو واکردم.دیدم دستاشو داره نزدیک میکنه به دستم…انگشترای عقیقش رو دستش رو زیر نور چراغای خیابون میدیدم از زیر اون چشای بسته! خدای من داشت چیکار میکرد؟ میخواست دستای منو بگیره؟؟؟؟؟دستش کامل اومد بالای دستم و اندازه یه بندانگشت فاصله داشت…خودمو کامل زده بودم به خواب …. قلبم جوری تند تند میزد که حس میکردم مانتوم داره حرکت میکنه به عقب و جلو…گرمای دستشو از بالا حس میکردم…کامل نزدیک کرد دستشو ب دستم ولی سریع دستاشو مشت کرد و کشید…ای خدا…. میخواستم برای اینهمه حجب و حیاش همون لحظه بمیرم…بغض گلومو گرفته بود…چرا دستامو نگرفت؟؟؟ ازین کارا کلا خوشم نمیومد و شدیدا به پسرا گارد داشتم ولی اون دیگه دینای من بود و با همه برام فرق داشت. دستشو مشت کرده جمع کرد و روشو کشید اونور…اروم چشامو نیمه واکردم دیدم داره گریه میکنه…خدایا این پسر چش بود…چرا انقدر مظلوم بود…چرا حرف نمیزد…. چرا اشک میریخت…بعد دو سه دقیقه الکی که مثلا از خواب پریدم گفتم وای من خیلی وقته خوابم؟؟ سریع بدون اینکه نگاهم کنه گفت نه…اگه خوابت خوب شد میخوای برگردیم دیگه؟؟؟ گفتم اره بریم خوب شدم.خواب از سرم که هیچ از کل زندگیم پریده بود….برگشتیم و نشستیم و انقدر پای دعا گریه کردمو خدا رو صدا زدم که خالی شدم….موقع برگشت رفتم سمت بابا…عادت داشتم همیشه یا دستای بابارو بگیرم یا بازوهاشو…بازوهای بابارو تو اون شلوغی چسبیده بودم طبق عادت همیشگی…و زیرچشمی همش میپاییدم ببینم میبینمش یا نه این دورو وار…دیدم گوشیم میلرزه…یواشکی برش داشتم.پیغامش افتاده بود رو صفحه: من ادم حسودی نیستم ولی امشب برای اولین بار حسودیم شد…به پدرت…
وای حتما پشتمون بود که دیده بودتمون …قلبم باز خودشو میکوبوند…کاش میشد میون اینهمه جمعیت برگردم و برم تو اغوشش….چشمام باز پر شدن…. اخر سر از عشقش دق میکردم….
.
پ ن: چون عكس از بعضي خاطره ها ندارم بعضي قسمتارو تزييني يه عكس ميذارم
#قندوحاجي

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *