داستان ما

قسمت دوازدهم

صميميت بينمون زياد شده بود… روز به روز عشق بينمون داشت بيشتر و بيشتر جون ميگرفت. خوشحال بودم يهويي عاشقش نشدم. خوشحال بودم كه با درايت و با شناخت روز بروز بيشتر ازش،عاشقش داشتم ميشدم نه يهويي و هيجاني! همه چيز داشت روز بروز بينمون بيشتر پرنگ ميشد و جدايي و دل كندن سخت تر… عشقم بيشتر ميشد و سردرگمي از تكليف رابطه به موازات عشقم بيشتر…تهش ميخواست چي بشه؟اخرش چي انتظارمو ميكشه؟ نكنه دلبسته هم شيم و بهم نرسيم!؟؟نكنه همه اين روزاي قشنك ب تلخي تموم شه؟ اين فكرا اذيتم ميكرد و عشقش روحمو نوازش ميداد
خيلي دقيق يادم نيست ولي چند روزي مونده بود ب اخراي اون دوماهي كه وعدشو داده بود…يادمه كه شب هاي قدر بود.عمه كوچيكم ك رابطه خيلي خوب و نزديكي باهم داشتيم بهم زنگ زد و گفت يجاي خيلي خوبي كه پارسال هم براي شباي قدر ميرفته ميخواد امسال هم بره و گفت دوست داري بيام دنبالت باهم بريم… انقد دلم پر بود از حرف بخدا كه با سر قبول كردم و قرار گذاشتيم كه ساعت نه بريم باهم . اومد دنبالم و حركت كرديم. قبلش هم بهش اس دادم ك نگران من نباش من باعمه ميرم و نصفه شب برميگرديم. گفت كجاهس؟ گفتم شريعتي دم پل مدرس.
گفت اره ميشناسم برين مراقب خودتون خيلي باشين.توي راه عمه گفت فقط يادت باشه اونجا رسيديم سعي كن خيلي حواستو ندي ب خونه. گفتم چرا مگه چيه؟ گفت خونش جوريه ك اگه بخواي حواستو بدي بهش از دعا كردنو ياده خدا ميفتي! خنديدم و گفت اها ازون لحاظ! چشم!
رسيديم درست وارد شريعتي ميشديم اولين كوچه ميشد. ماشين رو پارك كرديم و وارد شديم. يه در بزرگ بود كه انگار كاملا ورودي كاخ يه قصر بود! درش اندازه يه خونه بود فقط! روبروي خونه ي پرده بزرگ كشيده بودن ك چون مجلس زنونس ديد به بيرون نداشته باشه.پردرو زدم كنار و صحنه اي ديدم كه واقعا تا حالا نديده بودم! يه باغ بزرگ شايد بالاي هفتصد متر ك يك طرفش كامل پر بود از گلاي رز و درختاي سر به فلك كشيده كه تمام درختا به شكل خاص حرص شده بودن و كنار بوته هاي گل ، فانوساي خوشگل با شمع روشن بود و كنار هر كدوم يه نيمكت رمانتيك نصب شده بود و وسط همه اينا يه آبنماي بزرگ كه بايد سرتو بالا ميگرفتي تا ببينش،به شكل يه فرشته بود كه از بال و دستاش اب اروم ميريخت روي دامنش! سمت ديگه باغ يه استخر بزرگ بود ك فواره هاي ديواره هاش روشن شده بود و دورتادورش با لامپاي خاص تزيين شده بود و وسط اينا يه خونه ويلايي سوبلكس با يه عظمت خاصي ساخته شده بود. من خونه هاي بزرگ ويلايي زيادي ديده بودم ولي همچين خونه اي اونم وسط شهر تاحالا نديده بودم! وارد كه شديم دم در تو بسته بندياي شيك ساندويج و نوشيدني و انواع اقسام خوراكي توش بودو از هركسي پذيرايي ميكردن. يه گوشه رو براي نشستن انتخاب كرديم و باخنده به عمم گفتم ديگه جا نبود بياري مارو ادم ميمونه دعا كنه يا وسايل خونه رو نيگا كنه! عمه هم خنديد و گفت بهت ك گفتم نيگا نبايد بكني! خانوم مجلس اومد و شروع كه كرد به خوندن تمام اون قصر و شكوهش برام گم شد.بقدري قشنك ميخوند و مداحي ميكرد كه بدون اختيار اشكام از گونم غلت ميخورد پايين.خدايا نميخوام بزور ازت بخوامش. ميدونم بزور چيزي رو از تو خواستن درست نيست.پس اگر صلاح جفتمونه خودت همه چيو جفتوجور كن. صداي گريه از هر زني ب گوش ميرسيد…هركي يجور دل شكسته بود.خانوم مداح ميخوند دعاي جوشنو من تو تو حال خودم بودم كه ويبره گوشيمو حس كردم. اسمشو ك ديدم بازم همون حس لعنتيِ هُري ريختنِ دلم…
زده بود: منو دعا كردي؟
كفتم مگه ميشه فراموشت كنم؟
_مراسمش چطوريه؟
_عاليه كاش بودي كاش توهم ميتونستي باشي و لذت ببري انقد قشنك ميخونه و حرفاي قشنك ميزنه
_ شايد تونستم باشم
_ نميشه ك
_چرا نميشه؟
_ برا اينكه اولا زنونس دوما تو كه الان سركاري چجوري بياي؟
_گفتي زير پل مدرس، كدوم كوچه؟؟
قلبم واستاد! ازين ديوونه عاشق بعيد نبود ساعت يازدهونيم شب پانشه نياد! گفتم داري مياي؟؟؟ گفت بله!! گفتم اخه اين وقته شب اينهمه راه بياي كه چي؟گفت دوتا خانوم تنها من چجوري بذارم دونصف شب تنها برگردن!؟ ميام از پشت اِسكورتتون كنم
خندم گرفته بود انگار دوتا دختر هجده ساله اومده بوديم بيرون . عمه من دو برابر سن منو داشت!
گفتم :الان كجايي؟؟گفت :نزديك پل مدرس يه ده دقه ديگه ميرسم بهت فقط بگو اسم كوچه چيه؟
گفتم:من اسم كوچه يادم نيس اصلا . يهو فكري ب ذهنم رسيد! گفتم تو بيا زير پل مدرس منم ميام سوار ميشم ميارمت اينجا، چشمي بلد شدم ولي ادرس بلد نيستم. گفت نه نميخاد اينوقت شب تنها بياي بيرون. گفتم بابا اينوقته شب ، شب قدره! خيابونا انگار شش بعد ازظهره انقد شلوغه! بعدشم اينجا كوچش شلوغه روبروشم پل مٌدرسه سريع ميام سوار ميشم! گفت باشه خيلي مراقب باش رسيدم اس ميدم.
انقد ذوق كرده بودم ك اومده نميدونستم چيكار كنم. بايد يجور عمه رو ميپيچوندم. يهو باز نقشه زد بسرم، گفتم عمه جون من يدقه ميرم دسشوويي ! گفت باشه برو ميدوني كجاس كه؟ كفتم نه! گفت همين راهرو دست راست ي دره سفيده اون دسشوييه!
واي باخت داده بودم! دسشويي تو خونه بود و كفشمو برميداشتم شك ميكرد. گفتم اها باشه فهميدم ممنون ميرم ميام فدات شم.
اروم گوشيمو برداشتم گذاشتم زيرچادرم! هميشه دوست داشتم شباي قدر با چادر برم تو مراسم.
پا برهنه رفتم تو حياط. ديدم هنوز دارن پذيرايي ميكنن. دلم نيومد براش برندارم با خجالت رفتم جلو گفتم ببخشيد ميشه يكي ازينا بردارم برا…برا…. براي اقامون؟؟
خانومه با روي خيلي خوش گفت بله عزيزم بفرمايين و يك بسته داد دستم! خوشحال شدم ميدونستم خوراكي و خوردني خيلي دوست داره. با ذوق مثل بچه ها پابرهنه راه افتادم رسيدم به در!
اروم سرمو اول بردم بيرون! تاحالا تو عمرم اونموقع شب تنها نرفته بودم بيرونو كوچه واقعا تاريك بود و كفشم پام نبود! به خودم شهامت دادم و گفتم عيبي نداره شب قدره اينهمه ادم اينجان. اروم پاهامو رو سنگ فرش خيابون گذاشتم. از شانسم جوراب ضخيم هم نپوشيده بودم و ازين نازك شيشه اي ها پوشيده بودم. اروم اروم قدم ميذاشتم و چادرمو محكم چسبيده بودم! از ترس و هم از ذوق ديدنش واقعا هيچي حاليم نبود. هرازگاهي پام روي سنگ ريزه هاي تيز كوچه ميخورد و ميسوخت ولي اهميت نميدادم! عشق واقعا عقل و هوشمو برده بود. ياده شعر معروف افتادم: در ره منزل ليلي خطرهاست دران، شرط اول آنست كه مجنون باشي… زير لب صلوات ميفرستادم ك تو اين تاريكي كوچه كسي خفتم نكنه. تا بالاخره رسيدم ب زير پل مدرس!چند دقيقه اي ب ماشينا خيره شدم تا ديدم از دور داره مياد. سريع تلفنشو كرفتم و گفت اينورتو نگاه كن من اينجام! برگشت و ديد منو. حالا مجبور بودم برم اون دست خيابون چون من اينور بودمو اون اونور! ديكه پاهام كاملا بي حس شده بود و بزور خودمو رسوندم بهش و سريع وسط ترافيك سوار شدم! گفت سلام قنده حاجي سلام گلِ حاجي.تو راه چيزي نشد كه؟ همونطور ك كف پامو ميماليدم گفتم نه! يهو چشمش افتاد ب پاهاي بي كفشم! چشماش چارتا شد.گفت كفشات كو؟؟؟؟گفتم : به عمه ميكفتم با كفش دارم ميرم تا دسشويي؟
گفت پابرهنه اومدي؟؟؟؟سرمو تكون دادم. چند ثانيه اي بهم خيره شد و يواش يواش چشاش پر شد…گفت اخه من بميرم برا اون پاهات خب درد و بلات بخوره سر من چرا اومدي… بغضش شكست ولي جلوي خودشو گرفت..گفتم ااااا ديووونه نشو چيزيم نيس كه خيلي هيجان داشت خوش گذشت!
سرتق تر ازوني بودم كه بخام بگم انقد دوست دارم پياده اومدم بخاطرت! نه اصلا !مگه اون حرف ميزد ك منم بگم!؟
ترافيك باز شد و رسيديم به خونه. گفتم چيكار ميكني ميخاي بموني؟؟ گفت اره ميمونم تا تموم شه. گفتم باشه! رفتم اروم تو و پيش عمه نشستم! گفت چقد دير كردي!؟ گفتم بابا توالت صف بود يكساعت واستاده بودم نوبتم شه! ازونجا ك واقعا دسشويي صف بود خداروشكر بهونم جور بود. نشستم و شروع كردم ب ادامه جوشن خوندن… از خيلي از فرازاش جا مونده بودم ولي چ چيزي شيرين تر ازعشق بود كه بخام ازش بگذرم… ساعت يك بود ك پيغام داد.. گفت من اينجام و دارم با صداي مداح اشك ميريزم…گفتم مگه صداش مياد؟ گفت:اره…تازه نگهبانش اومد گفت برو اقا اينجا وانيستا مجلس مخصوص زناس! منم بهش گفتم ميدوني كي اون توعه !؟نگهبان با تعجب گفت كي؟؟؟منم گفتم اربابم سالارم حاچ خانوم!نگهبانه هم گفته كي هست ادم مهميه؟؟؟منم گفتم رييس سازمان عشق و دوستي،خيلي ادم مهميه! يارو شك كرد ، كفت كدوم سازمان كجا هست؟منم گفتم محدوده غربه كاخشون!ادم مهميه و من مسئول حفاظت ازشونم. ياروام فك كنم يا باور كرد يا فك كرد ديوونه ميوونم ول كرد رفت!
ميون دعاي جوشن و گريه، از شدت خنده داشتم ميتركيدم!واي عجب فيلمي بود اين! از منم شيطون تر بود! زدم : خدا بگم چيكارت نكنه دارم از خنده ميتركم برو پي كارت!بذار دعامو بخونم!
ساعت دو ونيم بود ك مجلس تموم شد و اومدم از در بيرون. ماشينش ي گوشه پارك بودو ديدمش. سريع سرمو برگردوندم و سوار ماشين خودمون شدم.تمام راه از اينه نگاهش ميكردم پشتمون حركت ميكرد. از خنده هم داشتم ميتركيدم ولي نميخواستم عمه چيزي بفهمه چون واقعا توضيحي نداشتم و حوصله توضيح هم نداشتم! رسيديم و عمه منو پياده كرد.اون هم رفته بود ته كوچه و منو ميپاييد كه برم تو… عمه از ي طرف و اون ي طرف منتظر بودن من برم داخل! برا عمه دست تكون دادم و اومدم لاي درو ببندم ك ي لحظه مكث كردم،اروم از لاي در برا اخرين بار نكاهش كردم. فلاشرشو همزمان راست و چپ زد،مثل چشمك! دلم قينج رفت…چقدر بيشتر از هميشه دوستش داشتم…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *