sisi

قسمت دهم

ازونجا که مادرش اون حرفارو زده بود یک دلم اروم گرفته بود. از طرفیم خودش نمه نمه بهم ابراز میکرد عشقشو برام لذت بخش بود ولی اتیش دلمو اروم نمیکرد. دلم میخواست زبون باز کنه بهم بگه! دلم میخواست دیگه انتخابش کنم برای تمام عمرم.دیگه لحظه ای بدون اون نمیتونستم زندگی کنم. واقعا فکرامو کرده بودم و میخواستم همین مرد تو زندگیم باشه تا ابد. میخواستم پدر بچه هام همین باشه…ساعت ها مینشستم و میرفتم تو فکر. انرژییم تو کار زیاد شده بود با همه رابطم تو کار خوب شده بود عشق تو رگای خونم جریان پیدا کرده بود و امان از معجزه عشق…. میخواستم هرکیو سر راهم میدیدم بهش لبخند بزنم! بهش محبتمو دوچندان کنم شدیدا حس دوپینگی داشتم به همه! همه دنیا و کائنات بخاطر عشقی ک تو قلبم روز ب روز بیشتر میشد برام زیبا بود. همه کارارو با هیجان بیشتری انجام میدادم . سرعتم از قبل بیشتر بود ( قبلا هم تو کارم خوب بودم ولی همه نقطه های مثبتم دوبله سوبله شده بود) تا اینکه یک روز رییس شرکتمون اومد و همه رو صدا زد! گفت همه جمع شین و کارتون دارم! همه جمع اومدن و ایشون گفت: یک کارمند نمونه داریم که به پاس اینهمه زحماتی ک کشیده میخوایم امسال ایشون رو کارمند نمونه کنیم خانومه….! اسم منو اورد! همه دست زدن و خودم با تعجب دهنم وامونده بود! رفتم جلو! باورم نمیشد . یه چک تشویقی با یه لوح تقدیر… و این بود معجزه عشق…واقعا معجزه داشت تو کل زندگیم اتفاق میفتادو همه چی داشت خییل خوب پیش میرفت! بقدری خوشحال بودم که داشتم بال درمیاوردم! سریع دوییدم و خبرو بهش گفتم . از من بیشتر خوشحال شده بود. مدام میگفت افرین بهت افتخار میکنم افرین تو بهترینی همیشه بهترینی! رو ابرا بودم گفت باید شیرینی بدیاااا! گفتم من حرفی ندارم بیا ببرمت شیرینی بدم.خندید و گفت ما که حرفی نداریم.انقد ذوق داشتم میخواستم سریع به خونمون هم بگم.سریع تماس گرفتم و به مادرم گفتم خیلی خوشحال شد اخر سر که داشتیم تماسو قطع میکردیم گفت راستی پدربزرگت حالش خوب نیست. بابات داره میره تبریز بهش سر بزنه فردا میره دوروز میمونه و میاد.
من تنها یک پدر بزرگ داشتم و اون پدره پدرم بود ولی تهران نبود و تبریز بود.چند وقتی بود که مریض احوال بود…سن بالایی داشت و به علت کهولت سن مریضی داشت…با اینکه سالی یکی دوبار بیشتر نمیدیدیمش ولی خیلی دوسش داشتیم و اون هم جونش به ما وصل بود. گفتم خیلی حالش بده؟؟ گفت نه یکم این روزا بیحاله بابات گفت فکرم پیشش مونده برم بیام خیالم راحت شه.گفتم باشه.تلفنو قطع کردم.تا قطع کردم فکری ب ذهنم رسید.همیشه ارزو داشتم بتونیم باهم یه بار شب بریم بیرون یعنی شبی که هوا کاملا تاریک باشه نه عصر! و بخاطر اخلاقی که پدرم داشت هیچوقت اجازه نمیداد ما شب بیرون باشیم مگر با خودش . همیشه باید قبل تاریک شدن خونه بودیم و من چون همیشه برخلاف اکثر دوستام که شبونه هم قرار بیرون میذاشتن و من هیچوقت نمیتونستم بیرون برم باهاشون …فکری به ذهنم رسید! بابام که فردا نبود.مامانم با التماس و تروخدا و ترو مرگ من یکم دلش راه میومد و شاید میذاشت ما فردا شب دوتایی بریم باهم بیرون!! از شدت ذوق دلم قینچ میرفت وهمش منتظر بودم که عصر شه برم خونه و رو در رو مخ مامانو بزنم. شب شد دیدم بابا تو حال نشسته و تلویزیون میبینه. مامانم تو اتاقش بود رفتم پیشش. نشستم کنارش گفتم مامااااااااان من که دختر خب توام! دختر ملوس توام! برات جیک جیک میکنم! کارمند نمونه شدم انقد عاشق توام تورو میخوام! میشه تروخدا جونه من اگه میشه اجازه بدی من….فردا…. برم بیرون باهاش!!؟؟ مامانم با چشمای درشت که نشون دهنده این بود که بازیو باختم برگشتو نگام کرد! گفت بلللله؟؟؟ دیگه چی؟؟؟؟ نخیر! باباتم فردا نیست که اصصصصلا!! گفتم تروخدا مامان! گفت حرفشم نزن بری خدا نکرده یه اتفاق بیفته من چی بگم به بابات؟؟؟ نمیگه این شبونه چرا گذاشتی بره بیرون!؟ حرصم درومده بود! چرا همیشه پدرمادرا فک میکردن شب قراره اتفاق بیفته و ما اینهمه رووز بیرون تو دله اجتماعیم اتفاقی نمیفته!! خودمو جمو جور کردمو دوباره زورمو زدم: مامان تروخدا من اخه برم قول میدم زود بیام بخدا تا نه و نیم ده خونم! نیگام کرد . داشت راضی میشد.پریدم بغلش گفتم تروخدااااا مامان بذار دیگه بخدا یه شب دیگه، غلط کنم برم، همین یه شبو تو بذار منم دل دارم دوست دارم برم بیرون!گفت باشه فقط چون خانوادشو میشناسم و مادرش و خودش رو میدونم چجور پسریه میذارم بری.کجا میرین؟؟ از ترسم که الان هرچی بگم میگه نه سریع گفتم امامزاده صالح! گفت باشه برین ولی اخره اخرش دیگه یرب به ده باید خونه باشی. پریدم ماچش کردم گفتم وای عاشقتم مامانی بخدا عاشقتم چششششششم. سریع پریدم رو گوشیم و بهش اسمس زدم و خبرو دادم! خوشحال شد گفت به مامان بگو خیالش راحت مث چشمام مراقبشم مگه الکیه؟اگه دختر شماس قنده مام هس!
گفتم : بریم امامزاده صالح یه زیارت کنیم بعدش بریم شام. من شیرینی تورو بدم. برناممونو چیدیم و جفتمون میدونستیم شیرینی کارمند نمونه شدن من بهونس و فقط میخوایم بتونیم برا اولین بار شامی رو کنار هم خورده باشیم. برنامه هارو گذاشتیم. فردا ساعت شش بود که اومد دنبالم از سرکار. اونروز یه لباس خوب پوشیدم و یکم ارایش کردم. سوار ماشین شدیم و حرکت کردم! انقدر هیجان و ذوق داشتم که انگار میخواستیم بریم مسافرت دور دنیا! ترافیک تجریش شرو شد و دست فروشای گل ریختن بین ماشینا! دقیقا هم حواسشون هست که زوج هارو نشون کنن و بتونن گلاشون رو به اونا بفروشن! یکیشو سریع دوویید سمت ماشین با یک دسته بزرگ پر از گلای قرمز! گفت اقا برای خانومت گل نمیخری؟؟ خانومت مثه گله خودش واسه خانوم خوشگلت گل بخر اقاااااا.گفت همش چند؟ با تعجب نگاش کردم گفتم نخریاااا نمیخام اصلااااا! ولی قبل اینکه جمله هام تموم شه دسته گلو گرفت و پولشو داد! واااای اینهمه گل رز؟؟؟؟ هم دلم نمیومد پوله این گلارو بده هم خوشحال بودم بابت تمام فانتزیایی که داشت برام رقم میزد! خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم چشام پر شده بود گفتم ممنون! گفت اینا در برابر گل بودن توکمه! گلا رو دستم گرفتم سریع گوشیمو دراوردمو یه سلفی گرفتم از خودم.خندید!گفت اینهمه عکسو که هی میگیری میخای نگه داری؟؟گفتم اره دیگه من هیچکدوم از عکسامو پاک نمیکنم همرو میخوام نگه دارم!ازززهگلامم میخام نگه دارم! باز خندید….رسیدیم امامزاده…گفتم من نمیخوام زود بریم توو تا از هم جداشیم، بیا تو حیاط کنارهم بشینیم تو برام یکم دعای توسل بخون.گفت باشه.گوشیشو باز کرد و دعای توسلو شروع کرد…انقدر قشنگ خوند ک اشک از چشام همینطور میومد…. انگار که مداحی بلد باشه با یه سوز خیلی قشنگ…همینطوری از چشمام اشک میریخت…ریملم چشممو میسوزوند ولی نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم…تو همون حال بودم که یهو یه اقای اومد بالاسرمون گفت ببخشید.سریع جفتمون برگشتیم نگاش کردیم … خودش هم دلش انگار نمیخاست بگه ولی بخاطر مسئولیتی ک براش داشت باید میگفت: اینجا خانوما اقایون نباید کنارهم بشینن لطفا خانوم برن انتهای حیاط…دلم شکست…هیجا ارامش نداشتیم….هیج جا راحت نبودیم مال هم نبودیم…بلند شدم گفتم من میرم تو حرم ساعت هشت بیا دم مزار شهدا تا بریم.گفت باشه…رفتم تو…یه گوشه نشستم… دعای توسل رو شروع کردم به خوندن…از ته دل از خدا خواستم خودش کمک کنه بهمون…به شهامت اون…کمک کنه تا اونم بتونه شهامت پیدا کنه و حرفشو بزنه! تو حالو هوای خودم بودم و با خدا دردل میکردم که دیدم گوشیم زنگ میخوره.سریع ساعتو نگاه کردم.هنوز یک ربع به هشت بود یعنی کی بود.گوشیمو از کیفم دراوردم.مامان!! یعنی چی شده بود ک زنگ زده؟! سریع جواب دادم: بی سلام گفت کجایی؟؟؟ گفتم: بهتون گفتم که میریم امامزاده صالح!گفت بابات پروازش کنسل شده داره از فرودگاه برمیگرده. تا نرسیده خونه خودتو برسون! کل طاقای امامزاده دور سرم چرخید…بدبختتتتت شده بودم.بابا دست بزن نداشت ولی اگر میفهمید من تا اینموقع بیرونم کاری میکرد که ارزو میکردم کاش کتک خورده بودم. نصفه چادرم رو جمع نکرده دووییدم سمت در…. به صد نفر تنه زدم و بدوبیراه میشنیدم ولی حالیم نبود…خدایا قسم به صاحب اسم عشقم خودت کمکم کن….
#قندوحاجي

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *