قسمت چهارم

قسمت چهارم

❤اون روزم رفتم خونه و مثل مريضا افتادم رو تخت.خيلي حس خوبي بود اين كاراش ولي ميترسيدم ديگه.ميترسيدم ازينكه نخواد هيچوقت حرف بزنه.مدام ميگفتم با خودم نكنه هيچوقت اعتراف نكنه به عشقش!
صحنه بوسيدن شالم،همش جلو چشمم بود…خدايا الان هركي ديكه بود خودمو ميبوسيد!!اين پسر چقد خوبه كه حتي يكبارم ك دست نزده بمن،شالمو ميبوسه…
همش داستان فيلم دل شكسته ميومد جلوم!چقد شبيه اونا بوديم! همون فيلم با بازي شهاب حسيني كه يه پسر معتقد بود و دختره شيطون روبروش!البته جفتمون تعديل شده شخصيتاي اون داستان بوديم!اون به شدت شهاب حسيني مومن طور نبود و منم به شدت دختره اونهمه شر و شيطوون و باز!مادر و خواهر خودم مقيد و مومن بودن ولي من نه!يه مقدار باز تر بودم و خيلي در بند روسري محكم بستن نبودم!
رفتم ميون سي دي هام فيلمشو پيدا كردم و ديدم!چقدر سناريوش شكل سناريو ما بود!پسره هم تو اون فيلم به دختره حرفي نميزد! اخرش كه حرف دلشو زد دختره رفت چادري شد! واي! آرررره!چادر!نكنه از دختراي چادري خوشش مياد!!نكنه ازينكه من با مانتو و شال شل ميرم پيشش نگام نميكنه!!
ي نقشه زد بسرم… شبش زنگ. زدم گفتم من يه نظري دارم،ميشه منو ببري امامزاده صالح؟؟
اونم ك عشق اينجور مكانا داشت!گفت بله چرا نميشه صبح اماده باش من بيام دنبالت!
صبحش از هفت صبح بلند شده بودم! يه ارايش مليح كردم خيلي مليح!خودم هميشه از چادريايي ك ي ارايش مليح ميكنن خوشم ميومد! رفتم تو كمد بالاي خونه! دنبال چادرم بودم. يه چادر عربي داشتم از كربلا مادرم برام خريده بود.بقدري بهم ميومد ك هربار سرم ميكردم همه ميگفتن بخاطر اين چادره،چادري شو! پارچش هم خيلي سنگين بود و اين باعث ميشد سنكين وايسته و از پاين قشنك بريزه چادر و شيك واسته! يه روسري تيره با طرح خوشكل انتخاب كردم!
موهامو كامل دادم بالا.روسريو مدل لبناني،ازينا كه يه گوششو ميدي بالا بستم!حسابي هم كيپش كردم ك تكون نخوره! بدون اينكه يه تار موم معلوم باشه!!چادرم انداختم سرم!اعتراف ميكنم هنوز صورت و قيافم و چادرم تو خاطرمه!بقدري جذاب شده بودم كه واقعا با مانتوهاي خودم اونمهمه قشنك نميشدم هيجوقت!كلي اعتماد بنفس گرفتم با قيافم !قلبم تن تن ميزد!همش ميكفتم واي منو ببينهههه غش ميكنه!
گوشيم روشن شد!اسمسش افتاد رو گوشيم: دم درم،هروقت حاضر بودي بيا!
يواشكي از خونه زدم بيرون!رفتم دم ماشينش!يه نفس عميق كشيدم و درو باز كردمو نشستم.سرش تو گوشيش بود.اورد بالا كفت سلاااام قند!يهو انگار از گوشه چشمش فهميد ك من ي شكل ديگم.مث برق زده ها روشو برگردوند!با تعجب خيره شده بود بهم!دهنش ذره ذره وا ميشد!داشت غش ميكرد واقعا از تعجب!گفتم خوب شدم!؟؟مياد بهم؟؟؟ گفت ماشالله،فتبارك الله احسن الخالقين؟! گفتم نمنه!!؟ فارسي صحبت كن!!گفت خيلي بهت مياد؟؟گفتم واقعا؟؟؟چادري بشم؟؟؟؟
بقدري اون روزا كلم داغ بود حاضر بودم حتي چادريم بشم بخاطرش!
از جوابش خيلي خوشم اومد.گفت من هيچوقت نميگم چادري شو.چادري شدن دلشو ميخواد! هروقت داشتي بشو!
لبو لوچم اويزون شد.احساس كردم اونجور ك بايد نقشم نگرفته!چون اگه خيلي خوشش اومده بود ميكفت حتما چادري شو.
توي راه بعد از چند دقيقه سكوت گفت ديشب خواب عجيبي ديدم!گفتم خير باشه خوبه يا بد؟گفت خيلي بد بود!خواب ديدم باهم رفتيم ي جا كه انگار مهمونيه،توي مهموني تا ميرسيم گمت ميكنم!هرچي ميگشتم پيدات نميكردم! بعد از كلي گشتن ديدمت از دور! داشتي با يه اقايي حرف ميزدي و غش غش ميخنديدي…انقد تو خواب گريه كردمو خودمو زدم كه از خواب پريدم!
برقم گرفت،تعبير خوابشو ميدونستم!ازونجايي ك شديدا ب روانشناسي علاقه داشتم و يكي از دوستان نزديكم هم در اون دوران روانشناس بود! ميدونستم اينجور خوابا تعبيري نداره فقط نشات گرفته از ضمير ناخوداگاه ذهنه و بس! و وقتي اين خوابو ديده ك منو گم كرده يعني كه اين ادم شديدا ترس از دست دادن منو داشته و داره!
سريع گفتم اي بابا خواب مرد چپه شب كم بخور ازين خابا نبيني! فهميد نميخوام اين بحثو ادامه بدم و ديگه چيزي نكفت.
رسيديم امامزاده صالح! هميشه دم مزار شهداش قرار ميذاشتيم،ميگفت نيم ساعت ديكه همينجا ميبينيم همو.
رفتم قسمت زنونه.ي گوشه نشستم و خيره شدم ب زنا…اينهمه ادم با دل شكسته اومده بودن…هركي حاجتي داشت.خدايا…حاجت دل منم بده…غمگين زانوهامو بغل كرده بودم و خيره شده بودم ي گوشه…ديدم گوشيم صدا ميده.برش داشتم
همون دوست مامان كه برام خواستگار پيدا كرده بود،دخترش بود!باهم دوست بوديم و بهم پيغام زياد ميداديم!گفت چخبر خوبي!؟چرا مامانت جواب اين خاستگاره رو نميده؟ميدوني چقد كِيس خوبيه؟تحصيل كرده!متولد ٦٧،مهندسه!ماشين داره و خونه! همه چيش بيسته! بذار ي جلسه بياد ببينيش.هر وقت ديگه اي بود شايد اين اسمس برام خوشايند بود ولي تو اون شرايط من و تو اون موقعيت هر جملش يه خراش بود رو دلم!زدم ممنون عزيزم ولي فعلا قصد ازدواج ندارم!گفت بسه ولم كن خودتو لوس نكن از كي تالا؟!
گفتم الان بيرونم جاييم بعدا بهت اس ميدم!
پيچوندمش و گوشيمو پرت كردم تو كيفم!واي خدايا خوابش نكنه تعبير شه؟نكنه من قراره ازدواج كنم!؟نههه نميتونم به هيچكس ديگه جز اون فك كنم…
از طرفيم حداقل تكليف اين رابطمم نميدونستم ك برگردم به دوستم بكم بابا من دوست بسر دارم؟؟خاستگار دارم؟نامزد دارم!؟ اصن تكليفم چيه
هموونجا از ته دل از خدا خواستم خودش هرچه زودتر تكليفمو روشن كنه….
پ ن: عكسو وقتي تو حياط حرم اب ميخوردم يواشكي ازم گرفته!

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *