داستان ما

قسمت پنجم

فردا صبح بلند شدم برم سركار!اون روز خيلي بي حوصله بودم انگار انگيزمو از دست داده بودم نسبت به همه چي.
عصر كه شد بي رمق وسايلمو جم كردم و سوار ماشين شدم!
ديدم صفحه موبايلم روشن شده.دلم ريخت فك كردم خودشه … واقعا ك عشقش عقل و هوشمو برده بود! ذوق زده دولا شدم ك گوشيمو از پايين بردارم كه تقققققققققق!!! زدم ماشين جلويي!صداي تصادفم بقدري بالا بود كه دلم ريخت ي لحظه! پسره راننده بلند شد و تا صندوقشو ديد زد تو سرش! انقد شوك شده بودم كه نميتونستم پياده شم! واي بابام منو ميكشت اين ماشينو تازه دوماه نشده بود برام خريده بود و شديدا رو ماشينايي ك دستم ميداد سختگيري داشت! و من از پشت زده بودم و مقصر بي بروبرگرد خودم بودم.با پاهاي لرزون پياده شدم… پشت ماشين طرفو تركونده بودم خيلي خسارت بر داشته بود.ماشين خودمم قشنك رفته بود تو! بابام هميشه بهم گفته بود هروقت تصادف كردي بمن زنك بزن و من هم هميشه سر تصادفام بهش زنك ميزدم ولي اونوقته روز بابا سركار بود ، خيليم دور بود تا ميخواست خودشو برسونه يكساعت طول ميكشيد!انقد هول برم داشته بود از گندي ك بالا اورده بودم اولين كاري ك ب دهنم رسيد زنك زدن ب خودش بود چون دقيقا ي خيابون باهاشم فاصله داشتم!سريع شمارشو گرفتم
_ الو سلام
_ سلام به قند جااانم؟
_ من تصادف كردم توروخدا يدقه بيا
_ كجاااا به كي ياخدا خودت خوبي چيزيت نشده؟!؟
_ نه نترس من خوبم جلوي در بيمارستان رسول اكرمم زود خودتو برسوون
صداي بوق از پشت خط اومد! بدبختو هولش كردم. يادمه ٥ دقه هم نشد ديدم خيابون يه طرفه رو داره برعكس مياد!!!!
واي خدايا چقد اونم ترسيده بود
سريع زد كنار!پياده شد
با اون ريشاش خيلي جذبه داشت و فك كنم اون اقاهه ك من باهاش تصادف كرده بودم فك كرده بود الان اين حاجاقايي سپاهي كسيه!
پياده شد و بمن اشاره كرد برو بشين تو ماشين
با مرده صحبت كرد عذر خواهي كرد.شماره تلفنشو گواهينامشو دراورد و گفت فردا صبح ميام ماشينتونو ميبرم صافكاري
واي چقد حمايتاش بهم ميچسبيد! با خودم عهد كردم شب اسمشو از حاجي بذارم كوه ! اره واقعا مث ي كوه بود پشتم!
بمن اشاره كرد ماشينو روشن كن بريم دم مغازم.
رفتم و پارك كردم
گفتم چرا تو گواهينامتو دادي اخه!خودم ميدادم ! گفت نه خودمم ميرم فردا كاراشو ميكنم تو اصلا نترس برو خونه
گفتم من چجوري با اين ماشين برم خونمون؟ بابام ببينه ميكه گواهينامتو دادي؟بگم چي؟؟؟ بكم مال كيو دادم؟؟؟ اگه بگه ماشين يارو چيشد من چي بگم!؟
رفت تو فكر
گفتم نميشه بايد بهش زنك بزنم بكم خودش بياد اينجا!!
سرخ شد! گفت بگي بيان اينجا بگي من كيم؟
كفتم باشه غريبه نيسي ك بابام مامانتو ميشناسه ميكم پسر اونه و بخاطر اينكه بهم نزديك بود از ايشون كمك خاستم!
احساس كردم يكم ترسيد! تا حدودي شناخته بودمش خيلي باحيا و خجالتي تر ازين بود ك تو اون موقعيت بخاد با بابام روبرو شه! ولي چاره اي نداشتم اونوقتام بچه تر بودمو واقعا اختياري نداشتم و برا هر بحران زندگيم مجبور بودم خانوادمو در اختيار بذارم
زنك زدم بابام و كفتم بابايي نگران نشو من فلانجام بيا من تصادف كردم
تو اون بيست دقيقه ،نيم ساعتي ك پدرم برسه يادمه تو مغازم نرفت! كل پياده رو تا زماني بابام برسه راه رفت و زير لب ذكر ميگفت.
تا اينكه بابام رسيد!نگاش كردم، با ديدن بابا ماه گرفتگيش رنگ سرخ شد! ي يا حسين گفت و اومد جلو
بابا ي نگاه بهش كرد ولي هيچي نكفت!
رفتم جلو گفتم بابا ايشون اقاي … هستن! پسر خانوم فلاني! بابا گفت درسته دستتون درد نكنه! خب چيكار كردين؟
دستپاچه سريع گفت خواهش ميكنم من خودم با ايشون هماهنك كردم فردا ميبرم ماشينشو صافكاري! بابا خيلي جدي گفت ممنون هرچقدر هزينش شد بگين پس براتون واريز كنم.اونهم چشمي گفت و زير چشمي ب من نگاه كرد!
بابا بمن اشاره كرد بريم خونه! پشتش راه افتادم و سوار ماشين شدم!داشتم سكته ميكردم واي چي ميگفتم بهش! خداروشكر بابام ي اخلاقي ك داشت هيچي بما نميكفت همرو ب مامان انتقال ميداد و مامان ميومد پدرمون رو درمياورد! شيوه تربيتيش بود هيچوقت نميخاس روش تو روي ما باز شه!
اون شب رفتم خونه و ب مامان همه چيو گفتم! مامان گفت خيله خب من يجور درستش ميكنم.
فرداش رفتم شركت. ساعت ١٢ بود ك يهو زنك شركتو زدن! من چون جام كنار ايفون بود هميشه خودم جواب ميدادم! برداشتم كفتم بله
ي صداي مردونه كفت سلام خانوم فلاني؟؟ گفتم خودم هستم بفرمايين؟؟ گفت ي بسته براتون اوردم تشريف بيارين پايين تحويل بگيرين.
پله هارو دوتا يكي دوويدم!كي بود برامن چيزي اورده بود!
رفتم دم در ي پاكت داد گفت ازطرف اقاي ….!!
وا اينبار چيكار كرده بود!
همونجا تو راهرو ك وا كردمش ديدم ي ظرف پر از توت فرنگي و گوجه سبز بود! با ي نامه روش! باز كردم ديدم توش نوشته سلام ب قند! اين ميوهاي اين فصله، تازه تازه ! گفتم برات ي ظرف بفرستم بخوري خستگيت در بره
خندم گرفته بود خب من اينو ميبردم بالا چي ميكفتم!
بردم بالا! بچه ها دورم جم شدن
تا چشمشون ب ميوه ها و گلاش افتاد همه شرو كردن: اوووووو چه رمانتيك!! بلاااا رو نميكردي اين كيههههه! اي شيطون چ باسليقم هس
گفتم خيله خب شلوغ نكنين ميشورمشون ميارم بخورين!
سريع رفتم زنك زدم بهش : اخه اين چ كاري بود!؟ گفت جاي اين حرفا دعام كن! گفتم من برا چيت دعات كنم؟ گفت دعا كن ب اوني ك ميخام برسم و همون بشه!
دلم با اين حرفاش ميريخت! كفتم باشه… تلفنو قطع كردم! دلم ميخواست اين مهربونيشو جبران كنم! تايم ناهار بود و غذاي اونروز يكي از غذاهاي خيلي خوشمزه مامان بود! ميدونستم خيلي خوشحال ميشه اين غذارو بخوره!
سريع ي پيك گرفتم و براش فرستادم!
بعدم با خيال راحت و يه حس خوب تكيه دادم ب ديوار شرك و ي توت فرنگي برداشتم و با لذت شروع ب خوردن كردم!يهو همكارم اومد گفت از قديم گفتن اگر ديدي جواني بر دري ديواري تكيه كرده بدان عاشق شدستو گريه كرده!خنديدم!ازون خنده هاي از ته دل! گفت همونجور بخند، توت فرنكي بدست ازين قيافت فقط عكس بگيرم! اون عكس ازون عكسايي شد كه هيجوقت از گوشيم دلم نيومد پاك كنم…
اون روز نهار نون پنير خوردم. ماشينم ك نداشتم! سوار تاكسي شدم. توي راه بهم زنك زد گفت از سركار يدقه بيا اينجا! رفتم، ديدم سوار ماشينش منتظرمه!سوار شدم گفت وقت داري بريم ي دور بزنيم؟ گفتم بله!
خنديد و ماشينو روشن كرد! گفتم خب غذا چسبيد اقا؟ گفت در داشبوردو وا كن! با تعجب نگاش كردم!
گفت باز كن ديكه منو نيگا نكن! داشبوردو باز كردم!
ديدم ظرف غذامه!برش داشتم و بازش كردم!
توش رو پرررررر از پاستيل و كاكائو و ي عروسك كرده بود! دلم ريخت! تالا كسي ب اين اندازه سورپرايزم نكرده بود!!! گفتم وااااااي خدا چقد ناززززه اين ! چقد پاستيل!! گفت قابلتو نداره
گفتم خوبه ديكه! كَل كَل جبران كردنه؟؟
خنديد و منو گذاشت دم در!
گفت برو بايد برم سركار.
رفتم خونه.
ظرفو باز كردم و عروسكو برداشتم! ي عروسك لاك پشت خنگ بامزه بود! نزديكش كردم بوسش كنم از ذوقم! ك يهو قلبم انگار با ي وزنه صدكيلويي افتاد تو دلم ! واي…عطرش… بوي عطرشو ميده! عطرشو زده بود ب عروسك!!! بدون شك ميخاس ديوونم كنه! انقد بوش كردم ك تمام مغزو قلبم بوشو گرفت
چقد اين بو منو اروم ميكرد… انگار خودش بود… انگار خودشو بقل كرده بودم… اشكام همينطور ميريخت رو گونم… اون شب اروم ترين خوابمو داشتم با عروسكي ك بوي خودشو ميداد….
بماند كه تمام پاستيلا بخاطر قرار گرفتن كنار عروسك مزه تلخ و بدمزه گرفته بود!! همين ناشي بازياش بيشتر قلبمو چنگ ميزد….

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *