استانبول

قسمت ششم

دیگه کاملا خل شده بودم! نمیونستم از فکرش دربیام…شبا بلند تو اتاقم آهنگای عاشقانه و اهنگی که خودش برام اون شب گذاشته بود رو میذاشتم.مامانم خیلی چیزی نمیگفت چون هم مادرشو کامل میشناخت و میدونست چه خانواده خوب و نجيبي هستن هم اینکه میدید و فهمیده بود اون ازون بچه مثبتای پاستوریزس و را ب را منو میبره امامزاده صالح خیالش راحت بود! بابا سکوت کرده بود ولی حسم میگفت فهمیده که من دیگه اون دختر سابق نیستم!
یروز صبح که رسیده بودم سرکار و دنبال جا پارک بودم یهو چشمم به یه جا افتاد که تو کوچه بقلی شرکت بود. رفتم و با هزار مصیبت خودمو جادادم اونجا. قفل ماشینو که زدم و اومدم دره ماشینو قفل کنم یه صدایی از پشتم درومد! برگشتم دیدم یه مرد تقریبا جوون با یه سرو وضع نه چندان جالب همینطور که داره از نوک پا تا فرق سرمو وارسی میکنه با حالت تهدید امیز و قلدری گفت : اونوقت اینجا که شوما برداشتی ماشینتو پارک کردی ما باس چجوری ازینجا ماشينمونو دراريم!؟؟ ی نگاه کردم دیدم داره بهونه میگیره و ماشین من ربطی ب دره خونشون نداره و فقط یکم باید عقب جلو میکرد تا بتونه از در پارکینگ درش بیاره! ازونجایی ک فارق التحصيل رشته حقوق بودم و شدیدا تو دوره ای بودم که جو مقاومت در برابر دفاع از حقوق زنان بودم! براهمین اصلا خودمو نباختم و همونطور که بررر و بررر تو چشماش نگا کردم گفتم: فک نکنم مشکلی برای از پارکینگ درومدن شما پیش بیاد! بعدشم کوچه مشاع هست و من جلوی در پارکینگ شما پارک نکردم که خلاف قوانین باشه! اینو گفتم و پشت چشمی نازک کردم و رفتم! خیلیم حس خوبی داشتم که تونستم مثل یه مرررد جلوش واستم و نذارم زور بگه!اونروز ساعت شش شاگرد داشتمو و شاگردم فرداش امتحان داشت و ازونجایی ک من پنج تعطیل میشدم باید سریع از شرکت میزدم بیرونو راه میفتادم كه تا اون ساعت میرسوندم خودمو. با کلی استرس دووییدم سمت کوچه. اومدم سوار ماشین شم یهو از شدت شوکی ک بهم وارد شد چشمام سیاهی رفت!!! واااای دو چرخ جلوي ماشینم پنچر بود!!! اصلا لازم نبود فکر کنم کاره کیه! من نزدیک پنج شش ماه بود اینجا پارک میکردم!! دقیقا همين امروز ک من با اون لات بی سر پا بحثم شده بود!علننا بدبخت شده بودم به شاگردمم نميرسيدم! بدون تردید دووییدم سمت دره خونشون! یک حالی ازش میگرفتم حالستون!نفهمیده بود با کی در افتاده! با مشت کوبیدم دره خونشون!ازون خونه قدیمیا بود که ی زنگ داغون داشت ! ی پیرزنی داد زد بیا توووووو! گفتم شما تشریف بیار اینجا! اومد دم در، گفت بله با کی کار داری؟؟؟ گفتم با همون شازدتون ک ماشین منو پنچر کرده! گفت ننه کیو میگی ما اینجا مرد زیاد داریم! یهو یه زنه جوون با چادر اومد دم در.فک کنم خواهرش بود! گفتم همون اقاعه که بلوز شلوار مشکی تنش بود یه موتور داشت رو صورتشم جای زخم و بخیه بود بگو اون بیاد! زنه رنگش پرید گفت مگه چیکار کرده؟؟ گفم بیاین ببینین چ بلایی سر من اورده من الان باید برم سرکار دومم با این لاستکیای سوراخ؟؟؟ گفت بخدا کاره اون نیس! گفتم قسم نخور مطمانم کاره خودشه یا میگی بیاد یا بقران زنگ میزنم پلیس! گفت اخه نیس بیرونه! با سرو صدای من مغازه دارار ریخته بودن بیرون و مارو نگا میکردن! انقد بهم فشار اومده بود که داشتم سکته میکردم! بالاخره زهرشو ریخته بود! زنگ زدم پلیس گفتم من تو این موقعیتم و این اتفاق افتاده .گفت ما تا نیروهامون برسن ۱ ساعت زمان میبره! گفتم باشه منتظرم . شمارمو گرفتن و قطع کردم.همون موقع یکی از همسایه ها با دم و دستکاه اومد و گفت باشه دخترم انقد حرص نخور الان باد ماشینتون پر میکنم برو ب کارت برس! بغضم ترکید! گفتم اخه ببینین چیکار کرده؟؟؟ چرا تو جامعه ما زن انقد باید بدبخت باشه ک اینجور بهش زور بگن؟؟ همون موقع بود ک گوشیم زنگ خورد! وای کوهم بود چقد بهش احتیاج داشتم! تلفنو برداشتم تا صداشو شنیدم زدم زیر گریه و داستانو براش تعریف کردم! گفت من همین الان دم در خونه شاگردمم!منم امروز کلاس دارم و خیلی ازت دورم تو به خودت مسلط باش و دیگه گریه نکن! الانم ک دست اون اقا درد نکنه ماشینو درست کرد برو سرکلاست!
الان ک فکر میکنم نمیفهم چرا اون لحظه بهم برخورد!توقع داشتم بدوعه خودشو برسونه! گفتم باشه ب کلاست برس شما و تلفنو قطع کردم!همون موقع تلفنم باز زنگ خورد ، شماره ناشناس بود! جواب دادم گفت سلام خانم ،سروان فلانی هستم از اداره پليس شما الان دقیقا کجایین؟ موقعیتمو گفتم. قطع ک کردم دیدم اون اقای همسایه ماشینمو درست کرده و ماشین حاضر و آمادس! تشکر کردم ازش و ساعتو نگاه کردم! اگر میخواستم منتظر پلیس شم باید بیخیال شاگرد میشدم و چون اون بچه فرداش امتحان داشت سریع سوار شدم و حرکت کردم! تو راه به همون شماره موبایل پلیس زنگ زدم و گفتم جناب سروان من باید میرفتم ازتون عذرخواهی میکنم فقط خواهش میکنم رفتین حتما به سزای اعمال برسونینشون! خونشونم همون خونه قدیمیه سمت راست کوچه بود!یهو بغضم ترکید باز! کسی ک کوهم بود حس کردم پشتمو خالی کرده و حالا من باید از ی مرد غریبه کمک میخواستم!! ازونجایی هم ک اقایون کلا گریه ی خانومو بشنون سریع جو میگیرتشون گفت خواهرم گریه نکن!! من اینجام پس براجیییییی؟؟؟؟ میرم پدرششششو درمیارم شده حکم جلبشو میدم شما اصلا نگران نباش عصری زنک بزن خودم میگم که چیشد ، الانم شما برو به کارت برس!
گوشیو قطع کردم و تو دلم ب اون بدوبيراه گفتم ک چرا نباید مث این مرد غریبه برخورد میکرد! با یه تاخیر طولانی بالاخره ب کلاسم رسیدم!تمام کلاسو با بیرمقی و اعصاب خراب بزور نشستم و یک دور کل عربی نیم ترم رور دوره کردم .ساعت نزدیکای هشت بود ک کلاسم تموم شد. اومدم بیرون ک زنگ زد! ب سردی گفتم بله؟؟ گفت سلاااام خانم قند،مربااااا! گفتم خیلی بامزه بود خندیدم! حالام قطع کن میخوام به پلیسم زنگ بزنم! یهو ساکت شد.گفت به کی زنگ بزنی؟؟؟ گفتم به پلیسم!! همون اقایی ک انقد ماه و مهربون بود و پیگیر کارم شد و تا فهمید گریه میکنم گفت خودم برات درستش میکنم و تو شب بمن زنگ بزن!
خودم میدونستم دارم خیلی ابوتاب میدم به قضیه ولی انقد ازش شاکی بودم ک میخواستم مث خودش اذیتش کنم! گفت باشه برو خونه سریع و قط کرد! رسیدم دم خونه اومدم پارک کنم ک دیدم اسمس اومد: پارک نکن! من ته کوچتونم! بیا اینجا کارت دارم!
رفتم ته کوچه! ماشینشو دیدم ک ته کوچه پارکه! رفتم و در و باز کردم و نشستم. کوچه تاریک بود و بزور میتونستم ببینمش. ولی تو همون تاریکی سرخی ماه گرفتیگیشو میتونستم تشخیص بدم. گفتم چیکارم داری بگو سریع دیروقته مامانم اینا نگران میشن. گفت این مرتیکه چیکار داشت با تو؟؟ گفتم کدوم؟ گفت همونی ک ب خودش اجازه داده شمارشو بده تو و بهتم بگه بمن شب زنگ بزن! تو اون تاریکی ته صورتم لبخند رضایتی زدم! ایول زده بودم ب خال! بالاخره تونستم عصبانیش کنم… ولی ای کاش نمیکردم!
گفت شمارشو بده! گفتم لازم نیس! گفت شمارشو بده من میدونم با این چیکار کنم، این حق نداشت ب تو شماره بده و با تو انقد صمیمی حرف بزنه شمارشو گفتم بده!
نمیتونستم شمارشو بدم! اون بنده خدا ک حرفی نزده بود، یوقتم این زنگ میزد ی چیزی میشد بعد میومدن جفتمون رو میبردن میگفتن نسبتتون چیه باهم! گفتم نیمخواد منم الان بهش زنگ نمیزنم پشیمون شدم اصن! یهو دستشو برد سمت بلوزش! ی پیراهن مشکی مردونه تنش بود. محکم کشیدش جلو وگفت پس منه خاک برسررررر اینجا چیکاررررره بودمممممم ک تو با اون مرتیکه حرف زدی و براش گریه کردی؟؟؟؟؟ همین ک این جمله رو گفت و بلوزشو محکم کشید صدای پاره شدن بلوز و دکمه هاشو شنیدم!
از وحشت نمیتونستم اب دهنمو قورت بدم! وای چ اشتباهی کردم رو این نقطه ضعفش دست گذاشتم الانه ک سکته کنه! گفتم ببخشید تروخدا اروم باش خب تقصیر توعههههه ک بجا اینکه بیای پیش من رفتی ب کلاس لعنتیت برسی! حتی نگفتی ک خودم میام، منو تنها گذاشتی!! گفت تا بیشتر ازین عصبانی نشدم شماره این یارو رو بگیر بده من! لررزون گرفتمش و دادم بهش.
_ سلام اقا خوب هستین من از طرف این خانوم ک امروز ماشینشو پنچر کردن تماس میگیرم ممنون ک پیگیر کارشون بودین این شماره منه هر کاری سوالی داشتین با خودم تماس بگیرین! قطع کرد و گوشیو داد بهم! گفت پیاده شو برو خونه!
گفتم بلوزت پارس! اینجوری میخای بری خونه بگی چی؟؟؟ گفت ولش کن مهمم نیس! گفتم تروخدا این شکلی نرو از زیر چی پوشیدی؟ گفت زیرپوش ! گفتم بلوز نداری اضافه تو ماشین؟ گفت چرا یکی صندوق عقب دارم مال کلاسای تربیت بدنیه دانشگامه. گفتم من چشامو میبندم توام ک از زیر لخت نیسی یدقه اینو درار اونو بپوش . يه نيم نگاهي كردو گفت باشه رفت و عوض کرد! اومد نشست تو ماشين،گفت پاشو برو خونه دیره گفتم باشه اومدم ک پیاده شم یواشکی بلوزشو تو اون تاریکی کردم تو کیفم! رفتم خونه…دلم داشت میترکید! نکنه ازم بدش اومده بود… بد گندی زده بودم و هرجوری شده بود باید همین امشب از دلش درمیاوردم. یهو فکری ب ذهنم رسید! بلوزشو بدوزم و بشورم براش ببرم و دلشو بدست بیارم! سریع سوزن نخ برداشتم و یواشکی درمو بستم و بلوزشو خیلی داغون دوختم! چن تا دگمه هم داشتیم اونارم جای دگمه های پاره شدش دوختم! خب حالا الان باید خیلی خوشحال میشد؟؟؟ صد درصد نه! باید ی ایده دیگه ای میریختم تا گند امشبم از دلش دراد! فهمیدمممم!!!!! سریع بلوزشو پوشیدم! موهامو باز کردم و ریختم دورم! ی کوچولو ارایش کردم و شلوار جینمو پوشیدم! ب کاری ک میخواستم بکنم خیلی شک داشتم ولی برا اینکه بخندونمش حاضر بودم يه عكس با همین لباسش ک ب تنم زار میزد براش بفرستم! رفتم جلو اینه قدی اتاقم و دوتا عکس با قیافه طنز براش گرفتم و با این نوشته براش فرستادم: سلام! از دوخت و دوز محلتون باهاتون تماس میگیرم! لباس شما دوخته و تن مانکن ما شده، اگر راضی هستین با جمله قنده حاجی کیهرضایت خود را اعلام نمایید! با تشکر
یک دقیقه نگذشته بود سین شد!! ۵ دقیقه هیچی نزد! میتونستم حدس بزنم هنگ کرده و سیستمش بالا نمیاد با ديدن عكسم!
بعده پنج دقیقه زد: عجججججب!! باشه! قنده حاجی کیه؟؟؟

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *