قسمت سوم

قسمت سوم


چند روز گذشت، ناراحت بودم و ديگه خسته ازين بازي،نميفهميدم دليل اين كاراش چيه!
مدير اموزشگاه چند روز بعدش زنگ زد بهم كه شاگرد معرفي كنه كه برم سركلاسا.بعد از گرفتن شماره شاگرد براي هماهنگي،گفت خب عزيزم خودت خوبي اقاي فلاني (خوده عشق) خوبه؟ گفتم ممنون،از ايشون اطلاعي ندارم چطور؟ گفت اي بابا انقدي ك ايشون رو شما غيرت دارن فك كردم خبريه!يه پارچ آب يخ انگار از پس گردنم ريختن تو لباسم!لحنمو خيلي جدي تر كردمو گفتم نه خبري نيست ما دوتا همكاريم ،چطور مگه؟؟؟گفت والا دو روز پيش تماس گرفتم به ايشون شاگرد بدم ،ميون صحبتام بهشون گفتم يه شاگرد پيش دانشگاهي پسر هم داريم ميخوام بدم ب خانومي ك شما به ما معرفي كردين!يهو اقا قاطي كرد كه قراره ما اين بود؟!خواهشا كنسل كنين و ديگه به ايشون شاگرد پسر ندين،فقط دختر!!!
هم خندم گرفته بود هم عصبي بودم! خندم بابت اينكه به پسر بچه هاي ١٧ ساله كنكوريم حسودي ميكرد من برم بهشون تدريس كنم !و عصباني بودم كه چرا كاري كرده بود مدير اموزشگاه متوجه بشه!
خودمو جمو جور كردم و سريع گفتم:ممنون ميشم بابت هماهنگي كلاسا و شاگردا با خودم هماهنك شين نه ايشون!
تلفنو قط كردم و قاطي كردم چرا نمياد حداقل تعريف كنه اين شاهكاراشو!
سريع شمارشو گرفتم!
_ بله بفرمايين قنننننند
_قند بي قند! براچي شاگردا منو ميگيري؟؟؟برا چي كلاسا منو كنسل ميكني؟؟؟من دوس دارم برم كلاس وقتم پر شه!كه چي برميداري كلاس منو كنسل ميكني از طرف خودت واسه خودت!
سكوت كرد! هميشه وقتي اتيش ميگرفتم سكوت ميكرد و همين اتيش عشقمو تند تر ميكرد بهش!
گفتم سكوت نكن جواب منو بده!گفت چقد ميخواس جلسه اي بده بهت؟كفتم خيلي،بچه پيش دانشگاهي بود،كلاساش بالا بود قيمتش!
گفت: باشه هرچن جلسه كه بود پولشو من بهت ميدم بشين خونه شما و تدريستو به دخترا بكن!
بهم برخورد!فك كرده بود بخاطر پولش ميكم!با عصبانيت قطع كردم
ديگه بد قاطي كرده بودم! دلم ميخاس انقد شجاعت داشتم كه ميكفتم:تويي ك انقد عاشقي و غيرتي چرا زبون باز نميكني بكي دوست دارم؟!؟چرا انقد ترسو و بزدلي!اره ترسو بود كه نميكفت وگرنه هركي بود مُقُر اومده بود!
افتادم به لج و لج بازي
جواباشو نميدادم و اونايي ك مجبور بودمو به سردي و اكراه.خودش ميفهميد ولي اعتراضي نميكرد!
يه روز عصر اسمس داد اي بي معرفت اي نامرد معلوم هس كجايي نه حالي ميپرسي نه احوالي!
همرو خوندم از رو صفحم ولي باز نكردم!
گوشيمو انداختم اونورو ب كارام رسيدم! تو عيد نوروز بود و همون روز داشت برامون مهمون ميومد.مادرم اومد گفت ميري يه جعبه شيريني بخري؟مهمونا ميان بذارم جلوشون.چشمي گفتم و حاضر شدم.با بي حوصلگي ي دستي به ابروهام كشيدم و فقط ي رژ زدم
سوييچو برداشتم و رفتم به سمت قنادي پايين خونمون.
رسيدم سر تقاطع، اومدم دور بزنم خيابونو، ديدمش!!
اره خودش بود با شلوار و گرم كن طوسي،داشت پياده راه ميرفت!از ترس اينكه جواب پي اماشو ندادم و الان ببينه ضايع ميشم،اومدم سريع رومو برگردونم ولي اونم منو ديده بود و خيلي ضايع بود ك بروي خودم نيارم!
زدم كنار و پياده شدم.گفت بههههه رو اسمونا دنبالتون ميگشتيم استاد، رو زمين پيداتون كرديم!
منم خيلي بي تفاوت ك مثلا اصلا برام خوشحال كننده نبود ك ديدمت دستمو بردم جلو كفتم اا سلام خوبي؟
تا دستمو بردم جلو يهو ديدم عين اين حركت داشتي مشتيا دستشو برد بالا و محكم اورد كوبوند به دستم!!دقيقا مدل دست دادن مشتي،لوتيه پسرا بهم ، و سريع هم دستشو پس كشيد!!دهنم وامونده بود!!كي به يه خانوم اين شكلي دست ميده! ((بعدها برام تعريف كرد كه تاحالا با هيچ خانومي دست نداده و بلد نبوده ك چ شكلي بايد اينكارو كنه!! و اون روز از شدت علاقش بمن و از ترس اينكه دست منو رد كنه من بدتر ناراحت شم هول شده بوده و عين رفيقاي پسرش بامن دست داده بوده!!!))
همين حركتو ك زد،سريع كفتم باشه ديكه بايد برم قنادي، مهمون داريم سريع شيريني بخرم!
كفت باشه مراقب باش
نشستم پشت فرمونو گازشو گرفتم.دستام رو فرمون و پاهام رو كلاچ ميلرزيد!اخه چم بود من مگه اين پسر كي بود كه من انقد خودمو باخته بودم جلوش.
شيرينيمو خريدم و بركشتم.يهو تلفنم زنگ خورد.نگاه كردم!اسمشو سيو كرده بودم حاج اقا!
برداشتم گفت خريدي شيرينو؟گفتم بله!كفت چي خريدي؟
كفتم شيريني ناپلوني.گفت اخخخ اخخخخ شيريني مورد علاقه منه كه!اخ كه چقد هوس كردم. گفتم خيله خب باشه ميارم يكي بهت ميدم كجايي؟كفت دم مغازم
خندم گرفته بود.شديدا كاراش برام يه پا سريال طنز بود و از دستش نميتونستم يساعت اخم كنم!
رفتم دم مغازه ديدم بيرون نشسته زل زده خيابون تا من بيام.تا ديدتم پريد بلند شد و اومد!
جعبه رو باز كردم گفتم يكي بيشتر برنميداريا ميخام ب مامانم بگم اون يدونم خودم خوردم!گفت چشم قند!
ي شيريني برداشت. گفتم خب امري نيست با بنده؟گفت خير عرضي نيس!
اومدم حركت كنم كه يهو گفت صب كن صب كن،زدم رو ترمز! گفتم چي شده ؟؟گفت شالت لاي در مونده!
گفتم اها مرسي تا اومدم ترمز دستيو بكشم تا بعدش درو واكنم و شالمو بكشم ديدم خودش اينكارو كرد!
در ماشينو باز كرد و شالمو اروم كشيد و گرفت دستش…يك ثانيه بهم نگاه كرد…شالمو آورد بالا وگذاشت رو بينيش…چشماشو بست و بووييدش …بعد آروم گوششو بوسيد…در ماشينو بستو بدون اينكه نگاهم كنه خداحافظي كرد و رفت…
ماتم برده بود…واي…شالمو بوسيد!!!بوش كرد!!چرا اينكارو با من ميكنه…خدايا تموم دارم ميشم از دست اين پسر… اين حركتش،بعد اون اهنگ تو ماشين گذاشتنش، دومين كاري بود ك منو ديوانه تر از قبل كرد…
دومين قطره از قلبم گونمو بوسيد…

1 پاسخ
  1. فاطمه
    فاطمه گفته:

    سلام سحرجون♥️♥️♥️
    منِ خلُ چل مدتهاس پیجتو دارم اما داستانتو همین امروز صب اومدم ک بخونم….
    اننننننقده خودمو فُش دادم ک چرا تاحالا نخوندمش😶👊🏻
    عشقتون منو یاد ایامی انداخت ک اینروزا شده بدترین دلنگرونیم💔💔😭😭😭😭😭
    براتون خیییییلی خیلی دعا میکنم💚
    شمام برا من دعا کن…
    دعا کن منم ب عشقم برسم♥️♥️
    خوشبختُ عاقبت بخیر شین عزیز دلم♥️♥️♥️♥️

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *