قسمت دوم

قسمت دوم


اون شب رفتم خونه و حرفي نزدم…ولي از خودم تعجب كردم ك چرا اون لحظه تو ماشين اشك ريختم؟!اخه چ قضيه گريه داري مگه اتفاق افتاده بود!؟شيطونو لعنت كردم و به اين حالم مث يه سرماخوردگي كه با ادولت كلد رفع ميشه برخورد كردم و برا خودم خواب تجويز كردم و گفتم جوگير شدم فردا خوب ميشم…ولي ديگه خوب نشدم!ديگه ازونموقع،ازون شب ببعد ديكه ادم سابق نشدم!
يه حس عجيبي تو دلم وول ميخورد!هرچي بود خوشم ميومد از اون حس، دلمو غلغلك قشنكي ميداد…روزا گذشتن و رابطه همينطور مرموزانه ادامه داشت…
جفتمون سايلنت بوديم و هيچي نميگفتيم
نه اون حرفي ميزد نه من…اسممو گذاشته بود قند!همه جوره سربه سرم ميذاش و ميخندوندتم! يه شب ك رفتم ازش دم مغازه جزوه بگيرم گفت صبر كن منم بيام باهم بريم خونه…محله هامون يكي بود تا بيشتر راه رو باهم بوديم.هركدوم سوار ماشينمون شديم . من افتادم جلو.خيابون پهن بود و خلوت ، اومد كنار ماشينم.گفت خانوم عذرخواهي ميكنم شما دبير مجرب در سطح تهران نيستين ؟؟؟شروع كردم ب خنديدن…گفتم برررو اقا لطفا مزاحم نشو!گفت تروخدا خانوم من از خدام بود شمارو ببينم يروز از نزديك، افتخاره اشنايي ميدين!؟! تو همين بهبوهه شوخي و سر به سر گذاشتن هم بوديم ك يه ماشين ك سرنشينش ي پسر جوون بود، افتاده بود پشت ماشين ما و با ديدن ما تصور كرده بود ك دوتا دختر پسر تو خيابون دارن پشت فرمون باهم تيك و تاك ميكنن!يهو پيچيد اون يكي سمت ماشينم و شيشو كشيد پايين و فحش داد…يه فحش بد! يه لحظه سرم گيج رفت از حرف زشتش…برگشتم و به اون نگاه كردم كه ببينم شنيده يا نه،ولي دير شده بود و شنيده بود!يهو گازشو گرفت زد جلو از ما و يهو عين فيلم پليسيا بصورت افقي خيابونو بست و پياده شد…روي پيشونيش از بچگي ماه گرفتگي داشت و هروقت عصبي ميشد ماه گرفتيگيش مث همون شب رنگ خون ميشد.پسرك متلگ گو تازه فهميده بود قضيه ناموسيه و ما همديگرو ميشناختيم!پاهام ميلرزيد…اون داشت ميرفت سمت ماشين و ميخواست به قصد كشت اون مردك رو بزنه!بلند شدم سريع و دويدم سمتش…موهاي مشكي پركلاغيش از عصبانيت ريخته بود رو صورتش…گفتم تروخدا ولش كن چيزي نكفت ك اشتباه از ما بود خيابونو بند اورده بوديم.ولي انگار صداي منو نميشنيد.برگشتم ب مردك گفتم برو برو فقط برو تروخدا برو…اون بنده خداهم ماشينشو قفل كردو گازشو گرفت و رفت درست لحظه اي ك عشق من داشت به ماشينش نزديك ميشد!
اون شب وقتي رفتم خونه نايي نمونده بود برام انقد استرس كشيده بودم ولي صداي تاپ تاپ قلبم خيلي بيشتر از قبل شده بود…واي خدايا بخاطر من داشت چيكار ميكرد…خب اگه انقد دوسم داره چرا نميگه…چرا سكوت ميكرد…از خجالت و شرم مادرش هنوز ب اون هم نگفته بودم كه ما باهم از سره اون ويديو درارتباطيم.
تو همون روزاي شلوغ پلوغ ذهنيم بود ك توسط دوست مادرم برام خاستگار پيدا شد و خيلي جدي قصد جلو اومدن داشتن و اينو يروز مادرم سر سجادش صدام زد و بهم گفت.اخمامو كشيدم تو هم…گفتم مامان خواهش ميكنم ول كن الان چ وقته اين حرفا و شوهر كردن منه…خنديد!گفت مطماني اين روزا حالت خوبه؟ب هركي دروغ بگي ب من نميتوني بگي…گفتم نه خوبم ولي فعلا نميخوام ازدواج كنم.اومدم برم گفت بشين!گفتم بله امر بفرمايين…پاي جا نماز بود و تسبيحش دستش…يهو ذهنم پرت شد ب آينه ماشينش… ي تسبيح شكل تسبيح دستاي مامانم ، از شيشه آينه جلوش اويزون بود.يهو ياده چشماشو پيشوني ماه گرفتشو مظلوميتش افتادم..نتونستم خودمو كنترل كنم و بغضم تركيد.گفتم ماماااان من عاشق شدم خيلي عاشق شدم نميدونم چيكار كنم و بقول الانه مامان ك هنوز دست ميندازه حال اون روز منو ، مث ابر بهاري اشك ميريختم!گفت كي هس؟؟گفتم پسره فلاني!!زد رو پاش!گفت خاك تو سرم اون پسرش خيلي مذهبيه،اخه تو رو چه به اون!؟گفتم ميدونم ،مامان تروخدا كسي نياد اينجا خاستكاري ،من ديگه دلم دست خودم نيس!
گفت :خب صحبت كردين باهم؟…چي ميگفتم!ما حتي حرفي نزده بوديم بهم.اون حتي هنوز كامل ب صورت من نگاهم نميكرد!سكوت كردم!پر از خشم بودم!چرا حرفي نميزنه؟ چرا بامن اينكارو ميكنه؟؟
تا شب باخودم كلنجار رفتم…
شب اس دادم خوبي كفت خوبم چخبر؟گفتم سلامتي هيچي،آها ي خاستگار دارم ميخاد بياد چن وقت ديكه…يهو سكوت كرد.هيچي نگفت! الو الو قطع شد؟گفت اِممم نه من بهت زنك ميزنم.احساس پيروزمندانه داشتم ك بالاخره تونستم ي كم تكونش بدم!يك دقيقه بعد اين اسمس از سمتش افتاد رو گوشيم : ازت خواهش ميكنم تا چند وقت حرفي از خاستگار نزن! چراشو ازم نپرس بوقتش بهت ميگم.
از حرص يادمه نصف لبمو كَندم…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *