قسمت اول

قسمت اول


تازه از دانشگاه فارق تحصيل شده بودم.با كسي نبودم و ترجيح ميدادم وقتمو با دوستام پر كنم.
توي حالو هواي مجردي خودم شديدا خوش بودم!
پسر دوستم بود!اونوقتا دوستم ٣٩ سالش بود و پسرش ٢٢ ساله! هرازگاهي دوستمو ميديدم به بهانه كار.ميدونستم يه پسر داره همسن خودم!هرازگاهي كماكان ازينور اونور كه حرف ميزد از پسرشم ميگفت
يبار يه ويديو كه تو گوشيم ديده بود و ازش خوشش اومده بود رو گفت براش بفرستم .هركار كرديم نشد!گوشيش ويديو رو ساپورت نميكرد.ازم خواست براي پسرش بفرستم. كفتم باشه بهش بكو شب بهم اس بده تا براش بفرستم.شب اسمس اومد سلام خوبين؟مادرم گفت اگه ممكنه براش بفرستين ويديو رو.فرستادم و اون شب فك نميكردم يه فوروارد ساده يه ويديو ،سرنوشتمو عوض كنه!
از فرداش ول نكرد!به بهانه هاي مختلف اس ميداد.منم غافل از همه جا يوقتايي سين ميكردم و يوقتايي نه!

دركنار كارش تدريس عربي ميكرد.
ي روز گفت تو اموزشگاهي ك كار ميكنم دنبال يه استاد خانوم هستن مياين استخدام شين!!؟؟خندم گرفته بود منو چ ب تدريس؟؟من اصن تالا چيزي ب كسي ياد نداده بودم! گفت تو چيكار داري اونش بامن!!چون ب واسطه رشتم عربيم خيلي خوب بود قبول كردم.

ارتباطمون شروع شد!يروز ميگفت اموزشگاه گفته يه قطعه عكس ميخواد شما سختتونه برين ، بدين من ميدم بهشون…

فرداش ميگفت اموزشگاه فرم تاييديه تحصيلي ميخواد ميام ازتون ميگيرم!

پس فردا جزوه هاي تازه ب بازار اومده عربي اومده بود و حيفش ميومد من از روش هاي جديد، براي تدريس به شاگردام استفاده نكنم!

هرروز به يه بهونه

يروز گفت ميشه ازتون بخوام بامن جايي بياين!؟

عصبي شدم!چي!!بمن پيشنهاد بيرون داد!؟واقعا كه!

گفت: مياين بريم جمكران؟

دلم لرزيد…ميخواس منو برا اولين بار ببره جمكران؟گاردم شكست…

بماند كه بخاطر مسافت زياد جمكران رفتنمون،تبديل شد به امامزاده صالح تجريش!يخ قلبم كم كم ترك ميخورد…چقد فرق داشت با همه…همين كه طبق فانتزي هاي من بهم نگاه نميكرد و سرش ب پاهام بود!همين ك مثل خيلي از پسرا دنبال فقط ي چيز نبود!ميرفتيم و ميومديم و من بهترين روزاي زندگيمو تجربه ميكردم…همين ك سكوت ميكرد و نميگفت چه حسي بهم داره!
برام مرموز بنظر ميومد.

بعد از چن ماه ديداراي كاري به بهانه اموزشگاه و تدريس و شاگرد بهم گفت نظرت چيه بعد كلاس امروزت بيام دنبالت و ببرمت همونجايي ك فلان غذاش معروفه؟؟
تو دلم گفتم حتما ميخواد اعتراف كنه ازم خوشش اومده و بالاخره حرفي بزنه!قبول كردم.

كل مسير و خوده غذا خوردن، به تعريف كلاسا و شاگردا و سوتي هاش و حرفاي مختلف گذشت!

موقع برگشت گفت ي اهنگه ميخوام بهش گوش كني اهنگيه ك خيلي دوسش دارم.تا دگمه ضبطو زد اهنگ شروع ب خوندن كرد! انگار ك از قبل همه چي اماده بود.

هيچوقت يادم نميره…اهنك شروع كرد ب خوندن:
همين كه تو اينجا كنار مني
همين كه كنارت نفس ميكشم
همين كه تو ميخنديو من فقط
كنار تو از غصه دست ميكشم
نمیخوام که دنیا بهم روو کنه
همین که کنار منی بسمه
من حتی به این حدشم راضیم
که باشی کنارم بمونی فقط
واسه من فقط بودنت کافیه
دیگه هیچی جز این نمیخوام ازت….
سريع برگشتم و نگاهش كردم!چشمشو از روبروش برنداشت!
يه قطره اشك از وسط قلبم ريخت رو گونم
#قندوحاجي

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *