مجرد كه بودم و خونه خودمون بودم ، هروقت مهمون ميومد و می رفت تمام خونه پُر می شد از ظرف و پيش دستی و هزار تا ليوان چای نشُسته و مامان صدا می زد : دخترااااا ، بياين كمک !
و هميشه با قیافه ی ناله و ماماااااان گويان می رفتيم و به مامان كمک می كرديم .
هميشه خودش بيشتر از ما كار می كرد و جمع و جور می كرد و من به عنوان تنبل ترين عضو خونه شمرده می شدم .

ازدواج كردم و خودم شدم خانوم خونه  تازه فهميدم مامان جانمان چقدر زحمت می كشيده و من چه قدر نامرد بودم كه با كلی نق و نوق كمكش می كردم .
حالا خودمم و خودم و اينجا بود كه من به كارما و زمين گرده ايمان آوردم !
‌درسته با كمک مهدی همه چی آخرسر جمع و جور می شه ولی هميشه آخرش به مامان زنگ می زنم و می گم : مامان منو حلال کن !