خلاصه ای از قند و حاجی

خیلیا دوست دارن داستان زندگی منو بخونن ولی اینقدر آدمای سو استفاده گر از هشتگ داستان من استفاده کردن که کسی نمیتونه به راحتی پیدا کنه، توی اینستاگرام خودم توضیح دادم که داستان زندگی من چرا قند و حاجی نام داره ، داستان زندگیمو در قالب ۱۹ قسمت نوشتم که امیدوارم برای همه جذاب باشه.

داسـتان زندگی من

اینجا با کمک دوستای خوبم چند تا فیلم داستان زندگی عاشقانمونو درست کردیم که از قسمت اول تا آخر فیلم رو ببینید متوجه کل داستان میشید. فیلم داستان عاشقيمونو ببینید.

هر طایفه‌ای بمن گمانی دارد         من زانِ خودم،چنان‌که هستم هستم

ایونت ها

من تو خیلی از ایونت های خوب از طرف شما عزیزان دعوت شدم که کلی عکس و فیلم های قشنگ دارم که تو قسمت ایونت ها کلیک کنید و بقیه ایونت ها را ببینید.

[ برای من پیـغام بذارید.  ]

[ ظاهـر زندگی منـو با باطن زندگيت مقايسه نكـن ]

قسمت نوزدهم

قسمت نوزدهم ( قسمت آخر )

/
هراز گاهی میرفتم پیش مادرشو باهم صمیمی تر از قبل شده بودیم و راحت تر ح…
قسمت هجدهم

قسمت هجدهم

/
مجبور بودیم بخاطر کار من ، خواهرم و پدرم برگردیم تهران...دست…
داستان ما

قسمت هفدهم

/
تمام هفت خان من خلاصه شده بود تو بابا. بابای سفت و سختی که داشتم و …
داستان ما

قسمت شانزدهم

/
روزای عاشقی واقعی شروع شده بود.دیگه راحت بهم میگفتیم که همو دوست…
داستان ما

قسمت پانزدهم

/
انقدر اون روز گریه کردم ک خوابم برد و نیم ساعت بعد با ویبره گوش…
داستان ما

قسمت چهاردهم

/
شبای قدر تموم شدن و من دیگه بی تحملیم گل کرده بود. دیگه نمیتونستم …

قسمت سیزدهم

/
اون شب قدر به اون شکل گذشت و رسیدم به شب قدر دوم. بهش گفتم م…
داستان ما

قسمت دوازدهم

/
صميميت بينمون زياد شده بود... روز به روز عشق بينمون داشت بيشتر …
داستان ما

قسمت یازدهم

/
همونطور که سمت جاکفشی حرم رفته بودم کفشامو بگیرم زنگ زدم بهش.گفت…
sisi

قسمت دهم

/
ازونجا که مادرش اون حرفارو زده بود یک دلم اروم گرفته بود. از ط…
استانبول

قسمت نهم

/
هم کلافه بودم که چرا گفته اول خرداد قراره حرف دلشو بگه هم از طر…
استانبول

قسمت هشتم

/
تو همون بهبوهه کشمکش با خودمو اون بودم که یکی از بچه های دان…
استانبول

قسمت هفتم

/
روزها و هفته ها ميگذشت و من انگار ازين بازي ديگه لذت ميبردم! چون ديگ…
استانبول

قسمت ششم

/
دیگه کاملا خل شده بودم! نمیونستم از فکرش دربیام...شبا بلند تو ا…
داستان ما

قسمت پنجم

/
فردا صبح بلند شدم برم سركار!اون روز خيلي بي حوصله بودم انگار ان…
قسمت چهارم

قسمت چهارم

/
❤اون روزم رفتم خونه و مثل مريضا افتادم رو تخت.خيلي حس خوبي بود اين كار…
قسمت سوم

قسمت سوم

/
❤ چند روز گذشت، ناراحت بودم و ديگه خسته ازين بازي،نميفهميدم دل…
قسمت دوم

قسمت دوم

/
❤ اون شب رفتم خونه و حرفي نزدم...ولي از خودم تعجب كردم ك چرا او…
قسمت اول

قسمت اول

/
❤ تازه از دانشگاه فارق تحصيل شده بودم.با كسي نبودم و ترجيح …